X
تبلیغات
تمام نا تمام من با تو تمام مي شود...
قالب وبلاگ

تمام نا تمام من با تو تمام مي شود...
عاشقانه های تینا و رضا 
نويسندگان
چت باکس


 

 

طولانی می نویسم،اگه حوصله ندارین نخونین...((حرف آخر)) بایدم طولانی باشه...

دلم سوخت...دلم سوخت از این وبلاگ،از این رابطه،از رضا...از این دوسالی که توش هیچ درگیری و کشمکشی نبود...دلم سوخت از اون خاطرات،اون خنده ها...از همه چیز.و در مقابل تمام ((چرا)) های دهنم فقط یه جواب پوچ دارم:کاری بود که باید انجام می شد...باید تموم می شد!به هزارو یک منظق.منظقی ازش متنفرم.منطقی که از روز اول مارو از شروع این رابطه منع می کرد...دلم سوخت از اینکه دیگه ((عزیز دل)) نیستم.دلم بیشتر از همه از این سوخت که...خودم خواستم.خودم پا فشاری کردم...

و سعی کردم مثه کوه باشم.محکم باشم...به عقایدم اطمینان داشته باشم.به اینکه بعد از این رابطه هر کی میره پی زندگی خودش و آینده ی روشنش...سعی کردم مثه کوه باشم وقتی تو لرزیدی.وقتی گفتی ساز دهنی بچگی هاتو برام می فرستی تا هر وقت دلتنگ شدم ساز بزنم.وقتی با اون صدای لرزون گفتی:((هنوز میای بغلم؟))...و دارم سعی می کنم کوه باشم وقتی فکر می کنم حالا وقتی خسته و مونده از سربازی میای کسی منتظرت نیس. می گفتی: ((تو تنها کسی هستی که همیشه چشم انتظارمی تا از اونجا برگردم.خستگیم در میره اینجوری.))....گلوم می سوزه وقتی یاد اونروز تو خیابون میوفتم که از آرنجت آویزون شده بودم و بچگونه می گفتم: ((بئخشید،بئخشید)) و تو می خندیدی.بینی م تیر می کشه وقتی یاد این میوفتم که انقد واسه عکس گرفتن دست دست کردی که آخرشم نتونستم تو تیشرت بنفش ببینمت.چشام پر اشک میشه وقتی یاد این میوفتم که قرار بود 12 فروردین 1390 رو جشن بگیریم به عنوان 1000 مین روز عشقمون!و از هم می پاشم وقتی تک تک لحظات رو مرور می کنم...که البته نیازی به مرور نیست،که با هر نفس تک تکشون جلوی چشمم هستن!می بینی؟سهممون از این 811 روز فقط یه دنیا حسرت شد با 74 تا اس ام اس که ازت دارم و دیگه همشونو حفظ شدم...

و من سعی کردم مثه کوه باشم وقتی دیروز تارا طبق عادت همیشگی ش برای سر به سر گذاشتنم با صدای بلند این شعرو خوند: ((دلم میخواد به اصفهان برگردم..بازم به اون نصفه جهان برگردم)) و من هم چیزی شبیه خنده تحویلش دادم تا سوالی نپرسه...تا ندونه...سعی کردم محکم باشم وقتی امروز سمن داشت رابطه مارو با رابطه خودش مقایسه می کرد و گفت:((واقعا چطور تونستی دو سال با یه نفر بموندی تو؟؟؟ من از خدامه اما نمی شه!ینی آدمش پیدا نمیشه!))و سینه م از یه غرور و افتخار دردناک تیر کشید و رومو برگردوندم تا بیخبر بمونن از حقیقی که نمیدونن...که ما نتونستیم!که نخواستیم،که عقلمون اجازه نداد...سعی کردم امروز مثه کوه باشم وقتی به اولین نفر گفتم!آره...من کوه بودم وقتی یاس گفت: ((تو چشم من نگاه کن ببینم،چی میگی؟)) و کم کم صداش بلند و بلند تر شد: ((آخه چرا؟چیزی از رضا دیدی؟حرف بزن،دلیل بیار.آخه بدبخت دیگه کیو بهتر از رضا میخوای پیدا کنی؟دیگه مرگ می خواستی؟))و بعد دستامو گرفت،جلوم زانو زد و دلایلمو شنید و سعی کرد همه چیزو قابل حل فرض کنه و با اصرار زیادش بی نظیر بودن رضا رو دوباره برام تکرار کنه.پرسید خودت چطوری...لبخند زدم و گفتم:میبینی که...زنده م!و بعد رومو به سمت پنجره کردم تا خورد شدنمو نبینه.تا کوه باشم...اما انقدر کنارم نشست و به نیمرخم زل زد تا کم کم به شونه ش تکیه دادم و بغلم کرد و خالصانه ترین و بچگانه ترین هق هقی رو که تا بحال شنیده بودم سر داد...گفتم: ((دیوونه...تو چرا اینجوری می کنی؟؟تو تنها کسی بودی که اون اولین لحظه من و رضا و این رابطه رو بی چون و چرا درک کردی...گریه کن یاس،گریه کن...همه چی تموم شد...)) و مدت ها تو بغل هم گریه کردیم...و من دیگه کوه نبودم...تینای واقعی بودم.تینای این روزا...

من از شب ها می ترسم...نمی خوام شب بشه.شب ها برام عذاب آورن....کاش این روزا زودتر بگذرن...ازم انتظار نداشته باش که خوشبختیت در کنار کس دیگه ای آرزو کنم.خودخواه تر این حرفام...زوده برام.پس تطاهر نمی کنم و فقط می گم از ته دل امیدوارم به اون جایی که لیاقتشو داری برسی...که تو دنیای من تو واسه همیشه ((بهترینی)) بودی که شناختم...همیشه کاری کردی که مغرور باشم...که افتخار کنم و سرمست بشم،که فکر کنم واقعا" همونقدر که تو نشون میدی با ارزشم...

...و ((تمام نا تمام من)) اینطوری تموم شد...با اینکه عشقمون رو یکی بزرگترین عشق ها می بینم که خیلی ها حتی این شانسو ندارن که یکبار تو زندگی تجربه ش کنن،با اینکه تو اطرافیانمون اسطوره بودیمو همیشه حرف رابطه و احساسمون رو زبونا بود،با اینکه واسه هم...ادامه ندم بهتره.با تمام این اوصاف تموم شد و می سپرمت به خدا...و یاس (بچمون؛خرس صورتیمون) تا همیشه تنها همدم تنهایی های من باقی میمونه...

 

برای رضا نوشت:بخاطر تصمیم بزرگمون و عشق بزرگترمون بعد خوندن این متن عکس العملی نشون نده.اینا همش یه مشت حرف دلن.بذار از عهده اینکار بر بیایم.من خوبم.همونطور که بهت قول دادم خوبم...و خوبتر هم میشم.تو هم همینطور...دستت هم بابت این قالب قشنگ درد نکنه.قالبی که برامون خوش قدم نبود!

پ.ن:به حرمت این خونه ی تقریبا دو ساله و این دوستی های عمیقی که اینجا برامون ایجاد شد لازم می دونم توضیح مختصری بدم.ما نه بحثی داشتیم،نه دعوایی،نه خیانتی،نه دلخوری و هیچی!متاسفانه هیچی و سختی کار هم تو همین بود...فقط بخاطر دلایلی که اگه بخوام بگم یه کتاب میشه آینده ای با هم نخواهیم داشت و به تصمیم من...همدیگه رو تنها میزاریم که زندگیامون تباه نشه و دو فردای دیگه با حسرت هایی خیلی بیشتر یا شاید با عشقی که دیگه وجود نداره به همین نتیجه نرسیم.می دونم که داریم کار بزرگی انجام میدیم...در حالی که هیچی بینمون تغییر نکرده و هیچ احساسی عوض نشده روی خودمون پا میزاریم تا دیگری فردای بهتری داشته باشه...دوست عزیزی که سعی داری مارو به ادامه دادن ترغیب کنی و بگی واسه عشقتون بجنگید.اینکارو نکن!چون هیچکس به اندازه ی خود ما مشتاق این پیوستن دوباره نیست.اما تصمیمی که از روی عقل گرفته شده و برای همه بهتره که اجرا بشه...ما هم خودمونو می سپریم به گردونه ی روزگار و زمان تا ببینیم به کجا پرت خواهیم شد...

 

خدا مارو برای هم نمی خواست،فقط میخواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست،فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ،خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست،خودت دیدی دعامون بی اثر بود 

چه سخته مال هم باشیم و بی هم،می بینم میری و می بینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من،نه میشه زنده باشم نه بمیرم 

نمیگم دلخور از تقدیرم اما،تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم،داره رو دست ما می میره این عشق

 

برامون دعا کنین...که بدجوری مجتاجیم به این دعا ها...

فقط می نویسم برای رضا،به جبران گوشه ای از عشق پاک و نایافتنیش که بی چشم داشت نثارم کرد:


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1389/07/06 ] [ 22:45 ] [ تینا ]

 

اين اولين پستي كه اينجا ميزارم و به موضوع وبلاگ ربطي نداره:

زير اين همه فشار كه راه گلومو بسته،پشت اينهمه بغض كمر شكن،حالا فقط اين اشك هاي بي وقفه رو كم داشتم...

ما به چه اميدي اينجاييم؟اصن اين اينترنت..اين وبلاگ...اين دوستيا واسه چيه؟!وقتي به دوست هم نمي شه اعتماد كرد...

زير سايه همين وبلاگ ها با هم دوست شديم،خواهر شديم،وقت خوشي ها با هم خنديديم،وقت ناراحتي همديگه رو دلداري داديم.شديم سنگ صبور،همدم،همراه...و به هم وابسته شديم.تو دنياي مجازي واسه هم حقيقي شديم...و حالا؟!

حق دارم...به خودم حق ميدم كه داغون باشم!وقتي تو دنياي حقيقي نمي شد انقدر بي غل و غش صميمي شد،وقتي نمي شد انقدر راحت حرف دل زد به اينجا پناه آورديم.حالا معلومه كه به اينجا هم نمي شه اميد داشت... 

واسه اتفاقي كه واسه عزيزم ((مينا)) افتاده خيلي متاسف شدم.ناراحت نه ها...متاسف!باعث شد نگاهم نسبت به خيلي چيزي عوض بشه و واسه خيلي مسائل تاسف بخورم.به حال خودمون.به حال اوني كه ذهنش انقدر خراب بوده.كسي كه اگه قصدش از هم پاشوندن و رنجوندن يه جمع بوده به خوبي موفق شده.مگه چند نفر اون رمزو داشتن؟بيشتر از ده نفر؟مگه ماها جز اون نفر نبوديم؟!مگه اين وسط همه به هم بدبين نشدن؟...

تويي كه دل سياهت به از هم پاشوندن يه جمع ساده صميمي بي چشم داشت خوش ميشه!...واي به حالت كه انقدر بيچاره اي...واي به حالت كه حتي توي اين دنياي به اصطلاح مجازي هم جا نداري...

دلم يه دنيا گرفته...مينا كه وبلاگشو بست،وبلاگ پريسا كه اشك آدمو در مياره،حميرا كه ميدونم از ديروز چقدر تحت فشار بوده واسه اين قضيه و حالا هم ترك دنيا گفته!دخترك كه اونجوري وبلاگشو حذف كرد...

اما تو دلت شاد نشه...چون تك تك اينا كه رفتن در كنار عزيزانشون حتي از قبل هم خوشبخت تر خواهند بود و دستت هم درد نكنه كه يكبار ديگه بهمون ياد دادي به چشم و دل خودمون هم شك كنيم!

مينايي...هرجا هستي در كنار عزيز دلت بهترين زندگي رو براتون آرزو مي كنم چون ميدونم كه لياقتشو داري.ميدونم كه عشق آسمونيت پايدار مي مونه نازنينم.فقط دلم از اين مي سوزه كه ديگه ما از خوندن عاشقونه هاي بي نظير و تجربه هاي قشنگتون محروم مي شيم...

دختركم من هنوز اون پيغام خصوصي تو دارم كه گفتي گوش شنواي درداي مني...گفتي پيشمي،نصيحتم كردي...پس تنها نذار منو.تو اين روزا كه ميدوني چقدر حالم خرابه...تو رو خدا يه خبر از خودت بهم بده...

هر كي دوست داره ميتونه وبلاگ مارو هم از لينك هاش حذف كنه...قابل دركه!...بالاخره ما هم جز اونايي بوديم كه رمز رو داشتن...هر چيزي رو كه تو ذهنتون بهش فكر مي كنيد آشكار كنيد...

...دلم گرفته...

دلم باز از اون خنده هايي ميخواد كه در كنار همديگه داشتيم...ساده و بي غل و غش...

خدايا اين روزا بيشتر كمكم كن...

 

[ یکشنبه 1389/06/28 ] [ 14:39 ] [ تینا ]

 

مي دوني مثه چيه؟مثه اينه كه داري تو گرما خفه ميشي اما ريه هات پر از هواي منجمده.

ميدوني مثه چيه؟مثه يه عالمه آبليمو خوردنه!يه عالمه آبليموي ترش با نمك خوردن...بعد احساس مي كني يه خط از گلوت تا سينه تو مي سوزونه و دل پيچه مي گيري.قدم مي زني،قدم مي زني،قدم ميزني...انقد تو اين چهار ديواري قدم مي زني تا سر گيجه مي گيري...ناخوداگاه موبايلتو انقدر تو دستت فشار كه نوك انگشتات سفيد مي شه و يخ مي زنه.فقط كافيه 2 بار دكمه ((ok)) رو روي گوشيت بزني تا چند تا بوق خسته كننده بخوره و...دل پيچه ها تموم بشه.اما نمي كني اينكارو..تموم روز منتظر ميموني و ديگه انگشتاي دستت انقدر كه فشارشون دادي بي حس ميشن...اما زنگ نميزني!

من به اغاز فصل سرد ايمان اوردم...و به تاثيرش روي اين رابطه!ايمان آوردم به اينهمه فشاري كه رو تو هست.و به اينكه بايد درك كنم!((بايد درك كنم...بايد درك كنم!))...من به اين درك مسخره اي كه تو ازم انتظار داري رسيدم.بيا!دارم درك مي كنم... نابود مي شم اما درك ميكنم!من زنگ نمي زنم،خبر نمي گيرم تا مزاحم نباشم.در گوشي بهت بگم: شايد تا غرور جريحه دارمو التيام بدم!

اين روزا همش ياد اون روزام!

چشامو مي بندمو ياد روزي ميوفتم كه با بچه ها خونه ي ياسي جمع شده بوديم...حدود دو سال پيش بود.ياس گوشيمو گرفته بودو واسه تو ميس كال مي انداخت و چه كيفي مي كرد كه تو بلافاصله زنگ ميزدي.به بچه ها نشون مي داد و مي گفت: ((يني اگه يه روز دوست پسر من اينجوري باشه ها...من ديگه غم ندارم!))...آره! تا همين پارسال اين سرگرميه ياس بود.تا ميومد پيش من گوشيمو مي گرفت و تند تند ميس مينداخت واسه تو و از زنگ زدناي بلافاصله تو كيف مي كرد،بعد تا آخر شب يه سره همنكارو تكرار مي كرد و تو كه فكر مي كردي منم كه ميس كال ميندازم بازم تا اخرين بارشو زنگ ميزدي.مي گفت: ((من مي خوام بدونم اين رضا خسته نميشه؟فحشت نميده؟!))...و جواب من فقط خنديدن بود...خنده هاي غرور آميزم...

اما همين يه سال پيش بود نه؟همين شهريور پارسال بود...كه اين سربازي همه چيزو از ما گرفت.چقدر سعي كرديم...چقدر تلاش كرديم تا دوباره همون باشيم،موفق هم شديم.اما يه چيزايي عوض شده...از همون وقتي كه سربازي تو جاي كارت رو گرفت و كارت جاي منو گرفت عوض شده...

و حالا هم كه اين مشغله ها و درگيري هاي جديدت ضيافت ما رو تكميل كردن...مگه نه؟عيب نداره،طوري نيست...من درك مي كنم...من درك مي كنم...

 

پ.ن 1:كسي ميتونه واسمون لينك دانلود آهنگ ((تو را نگاه ميكنم)) از ابي رو پيدا كنه لطفا؟ممنون ميشيم...

پ.ن 2:دلم شديد سريال ((در مسير زاينده رود)) ميخواد...

 

:براي جانانم:

خوشحالم عزيزم كه موندگار شدي و حالا حالا ها مي تونم دلنوشته هاي بي نظريتو بخونم.

 

* بعدا" نوشت:ببخشيد دوستان فعلا" يه مدت به كامنت ها جواب نميدم و احتمالا براي كسي كامنت نميزارم...ميخونمتون و خيلي برام عزيزين...

[ پنجشنبه 1389/06/25 ] [ 23:23 ] [ تینا ]

 

ديروز از سر صبح حالم خراب بود.به جاي هركاري كه بايد در طول روز مي كردم فقط شعر خوندم!سر صبح به محض اينكه چشممو باز كردم و دو تا اس ام اس از آني ديدم كه داغون شدم.با خودم زمزمه كردم: ((تنها اميدمم كه نا اميده...اميد من دوباره پر كشيده...)).موضوع از اين قراره كه وقتي دوري باعث ميشه از اوني كه دوسش داري هيچي جز خاطرات نداشته باشي به همين خاطرات وابسته ميشي...((اردلان)) عزيزم كه همشهري رضاس قرار بود بياد شهر ما.من و رضا هم به سرمون زد كه رضا يكم چيز ميز بده به اردلان تا واسه من بياره...چقدر اون شب حرف زديم راجع بهش و خنديديم،چقدر سفارشات مختلف دادم!وقتي هم كه خوابيدم به خدا قسم تا صبح فقط خواب ميديدم همه دارن بهم پاستيل تعارف مي كنن.صبح كه پاشدم ديدم آني اس ام اس داده كه اردلان اصلا" همون ديشب از اصفهان حركت كرده...

گفتم خدايا؟من كه راضيم...دل من كه فقط به همين چيزا خوشه...آخه چرا؟با خودم فكر كردم: ((يه شب خواب آروم،فقط يك خياله...)) فقط يك شب خواباي قشنگ و رنگي ديدم.همونم بايد كوفت بشه واسم؟!

هوس لاك مشكي كردم!لاك مشكيمو كه همه ازش بدشون مياد در آوردم!همينطوري كه لاك ميزدم خوندم: ((سهم من از بودن تو...يه خاطره س همينو بس!))سهم من؟اصن سهم من چيه؟!فقط غصه؟!فقط فكر و خيال؟سهم من رضايي ه كه دارمش و ندارمش؟!...ياد شعر فروغ فرخزاد افتادم كه با تمام وجود احساسش مي كردم!

سهم من...

آسماني ست

كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد!

خلاصه چي كشيده م و چقدر درمونده بودم بماند...خلاصه همين كه تا غروب وضعم اين بود.غروب كه بالاخره با رضا حرف زدم،قبل از اينكه من چيزي بگم خودش گفت:  ((راستي ما اصلا" چرا به اردلان زحمت بديم؟پس اداره ي پست واسه چيه؟من هر چيزي كه مي خواستم بدمو برات پست مي كنم ديگه!))

باور كردني نبود خنديدنم تو اون لحظه!!!آره...باور كردني نيست حسي كه يهو تو وجودم ايجاد شد!يه هيجان و لذت عجيب كه گرمم كرد!خنديدم...به همه چيز...از ساده بودن قضيه گرفته تا به حماقت هاي خودم!با خودم گفتم: ((چه ساده با تو هستم و چه ساده بي نيستم!))

روح من گاهي از شوق...سرفه اش مي گيرد!

حالا بي تابانه منتظر رسيدن وسلايلمم!نه از شوق چيز ميزاي جديداا...نه!تو خودت ميدوني...ميدوني شوق توي وجودم از چيه...فقط از داشتن چيزي از تو!چيزي كه تو رو برام تداعي كنه...

::براي سانازم::

ساني؟الان تو كجايي؟دلم يه دنيا مي گيره وقتي حتي به ((نبودنت)) فكر مي كنم.نمي دونم چي شده...اين حرفا كه تو كت من نميره.فقط دلم برات تنگ ميشه تا هميشه عزيز دلم.واسه تو كه جز اولين و بهترين دوستاي وبلاگيم بودي.اولين كسي كه دنياي مجازي اين وبلاگ وارد دنياي واقعي و زندگيم شدي...بهم حق بده كه دلتنگت باشم و داغون!با خوشي هاي ما شاد شدي و با غم هامون غمگين.ما هم براي تو و اميرت همينطور بوديم...و من ايمان دارم به اسم وبلاگ قديمي تون:

((ميان من و تو عشقي ست از بناي جهان استوار تر))

و ميدونم كه حتي اگه رابطه تون پايدار نبود...عشقتون به همين پايداري بود.

آدرس وب سانازم كه البته ديگه چيزي ازش باقي نذاشتن!:

 ؟؟؟؟؟

تا هميشه دوست دارم خواهر گلم...

پي نوشت ها مهمن بخونين! :

پ.ن 1 :  من عجيب گير كردم دوستان!توي هيچ وبلاگي از نوع بلاگفا نمي تونم نظر بدم!يعني اين بخشي كه شماره ي رمزو ميده و آدم بايد وارد كنه واسه من اصلا" نمياد.به خدا همه ي مطالبتونو مي خونم اما اصن نميدونم چطوري ردي از خودم بزارم!مينـــــــــــــي...دارم مي سوزمااا !آخه واسه اين آپت 5/6 صفحه كامنت نوشتم و سيو كردم اما هيچ جوري نمي تونم ارسال كنم!كسي ميتونه كمكي بكنه؟!

پ.ن 2:دوستاي گل من كه خيلي لطف دارن.جهت اطلاع بيشتر بدونين كه اينجا پنچ شنبه ها آپ ميشه.البته انشالا...و اگه من بتونم بيام.

پ.ن 3:ممنون از نظرتون راجع به قالب.اتفاقا" به نظر منم عكس بالا خيلي قشنگه اما هيچ دوس ندارم كه اينجا مشكي باشه.اونم ايشالا رضا بهش مي رسه.

پ.ن4:ساقی بیار باده که ماه صیام رفت...عيدتون مبارك.

مواظب خودتون باشيد عزيزاي من...

بوس بوس يه عالمه...

غربت يه ديواره...بين تو و دستام

يك فاجعه س وقتي...تنها تورو مي خوام!

...وقتي ازم دوري از سايه مي ترسم...

حتي من اينجا از ...همسايه مي ترسم!

 

 

[ جمعه 1389/06/19 ] [ 1:15 ] [ تینا ]

 

** دو سه روز تو خونمون حرف اينه كه مسافرت كجا بريم؟!

مامان:بريم كردستان – بابا:بريم كرمانشاه – من :بريم اصفهان!

مامان و بابا :اصفهان كه خيلي ميريم ديگه!بريم جاهايي كه نديديم...

مامان:بريم مشهد – بابا :بندر عباس – من:چهل ستون چه شكلي بود؟!

مامان:بريم باكو – بابا :بريم يزد – من...:بابا بريم هتل شاه عباسي...تو كدوم شهر بود؟؟!

بابا:اصفهان ديگه!

من:آها...خيلي دوس داشتم ببينم!خوب چرا نمي ريم اصفهان؟

مامان:آخه ما بريم اصفهان مگه ميزارن بريم هتل؟!(فاميلاي اصفهانيمونو ميگه)...مگه اينكه قايمكي بريم!

من:بريم اصفهان! (صراحتا" و بي رو در واسي!)

مامان و بابا:  

من:

واقعا نمي دونم چي ميشه...نمي تونم از فكر اين مسافرت در بيام.اگه بشه بريم اصفهان عالي ميشه...لبخند

** چقدر دوس دارم لحظاتي رو كه حتي بديم!هر دومون بديم!وقتي زير اينهمه فشار چرت و پرت ميگمو تو ميگي : ((تينا؟چطوري اين حرفو ميزني؟مگه ميشه به همين آسوني ولت كنم؟مگه ميشه ديگه صداتو نشنوم؟ مگه ميشه تيناي من نباشي؟))چقدر دوس دارم وقتي صدات مي لرزه...صدام مي لرزه...وقتي بعد اون همه جر و بحث بازم ميگي: ((خوب بخوابي عزيز دلم))و مي بوسي مو شب بخير ميگي.وقتي هيچوقت صدات بلند نميشه...وقتي تلفن قطع مي كنيم دلم به همين راضي نميشه.دوباره زنگ ميزنم.ميگم: ((رضا؟تنهام نذار))...با هم مي لرزيم...بغضمون با هم مي شكنه.ديگه من حرفي نميزنم.فقط تويي و حرفاي تو و ناز دادناي تو.ميگي: ((عمر من كيه؟زندگيه من كيه؟نفس من كيه؟عسل من كيه؟))چقد دوس دارم كه كافيه من يه قدم جلو بذارم،يك ذره رو غرورم پا بزارم تا تو برام از هيچ چيزي دريغ نكني...كه البته همينطوري هم دريغ نميكني...گل

 

** هق هق...آخه اگه رضا هم مثه جوانگ توي ((افسانه ي افسونگر)) بشه من چه خاكي به سر كنم؟!مگه آريانگ چي كم داشت؟تازه من كه كلي هم چيز ميز كم و كسر دارم!نگران

**  اين روزا همش بابا مامان غذاهاي ((مي چف)) رو درست مي كنيم و كلي هم ذوق مي كنيم!اين روز ها همه مي چف نگاه مي كنند....شما چطور؟!

** اسكناس ده تومني كه رضا بهم داده رو هنوز دارم...چند روز پيش با گلبو رفتيم كافي شاپ!بعد من گفتم:پول داري؟!يهو رنگش شد مثه گچ!گفت:مگه تو نداري؟!گفتم:نه!من دارم پس انداز ميكنم كه ماشين بخرم!

 گفت: پس چه خاكي به سر كنيم؟...منم كه كم كم داشتم استرسي مي شديم گفتم زنگ بزن مامانت بياد دنبالمون!...و همينجوري داشتم به اسكناس ده تومني كه تو كيفم بود فكر مي كردم و به خودم قول داده بودم خرجش نكنم...خلاصه كه ديگه فك كنم همه فهميدن!منم گفتم حرص نخور!همينجا ظرف مي شوريم!!

 خلاصه تو يكي از جيب هاي كيفش يه پنج تومني و چند تا هزاري پيدا شد...خدايااااا شكرت...

رضا؟عزيز دلمي...بقيه شم ديگه خودت ميدوني...

نباشي كل اين دنيا واسم قد يه تابوته

نبودت مثل كبريتو دلم انبار باروته...

 

پ.ن :عسل خانومي؟كجايي؟جز نوادر روزگار بود كه كامنتي ازت نداشته باشيم،كامنتدوني ما بي شما صفا نداره...اس ام اس هم كه بهت نمي رسه.يه خبري از خودت بهم بده عزيزم.

پ.ن: يه عالمه گريه!خوب دوس ندارم قالبمونو ديگـــــــــــــه!Rolling Pin...رضااااي من...تورو خدا يه كاري كن!   (رضا نوشت: اوامر بانو اطاعت شد! )

مواظب خودتون باين عزيزاي من...

بوس بوس

 

[ جمعه 1389/06/12 ] [ 1:41 ] [ تینا ]

 

 

براي اولين بار بازي وبلاگي انجام ميديم...به دعوت عزيز دلم:  جز تو تموم دنيا پر

۱.دليلي اينكه اين عنوان رو براي وبلاگت انتخاب كردي چي بوده؟ 

چون به نظرم هر چي كه نياز داشتيم و درون خودمون نداشتيم،هر نقصي كه باعث ميشد كامل نباشيم و هر خلا اي كه توي زندگيمون احساس مي شد رو با وجود هم پر كرديم و شديم ((تمام نا تمام هم))!گل


۲.نام مستعاري كه براي خودت انتخاب كردي بر چه اساس و دليله؟

مستعاري در كار نيست،اسم ها حقيقي ان.

۳.پنج وبلاگي كه ميخوني و دوس داري و دنبال مي كني رو معرفي كن:

چي بگم...كلا" اين بلاگفا كه آلارم ميده كه يه وبلاگي آپ كرده من سريع ميرم ميخونم،همه رو هم با ذوق و شوق ميخونم،همه رو دوس دارم...از شمار خارجه.

(هههههه...الان تصميم گرفتم چن تا وبلاگارو بنويسم!بعد نوشتم ديدم يه عالمه شد...گفتم حالا فك مي كنين شمردن بلد نيستم! )

۴.يكي از بهترين پست هايي كه نوشتي و همه فكر-عقيده با احساستو توش بيان كردي؟

نميدونم...خوب همه ي پست ها از رو احساسه ديگه...فكر ميكنم نمونه ي خوبش پست ((حرفي براي رضا،حرفي براي دو سال)) باشه...

۵.تا حالا با نظرخواهي و همفكري بچه هاي وب تونستي مشكلت رو حل كني؟مشكل و نتيجه ش رو اعلام كن...

كلا" اينجا نوشتن آرومم مي كنه.اما گاهي پيش اومده.مثلا" توي همين دو سه تا پست قبليم نوشتم كه مشكلاتي داشتيم كه خيلي داغونمون كرد.خيلي از خرفاي عزيزاني كه كامنت گذاشتن استفاده كردم.بخصوص يه وقتايي مي خواستم يه چيزايي رو به رضا بگم كه حرفاي ((ميني)) كاملا" برام تداعي ميشد و كلي خودمو حفظ مي كردم.

يا گاهي وقتي از همه چيز نا اميدم ميرم وبلاگ ((جز تو تموم دنيا پر))نازنينم و كلي به آينده ي روياييم اميدوار ميشم.يا خيلي چيزا ازش ياد ميگيرم.

6.اسمه چه وبلاگایی رو دوس دارین؟

از خيلي از اسما خوشم مياد.اما حالا حضور ذهن ندارم:

...تمام نا تمام من با تو تمام مي شود...

جز تو تموم دنيا پر

آقاي سوسك و خانوم خرمگس!

جانانه

لطفا" به من عشق تعارف نكنيد...سيرم!

صداي احساس من

من همسر دوم هستم!

تالاپ تولوپ قلبم

عشق...جنون بي قانون

۷. ...و ۵ نفري كه من به اين بازي دعوت مي كنم: 

1.ميني خانوم و مينك خان

2.خانوم خرمگس و آقاي سوسك

3.محبوبه عزيزم و اميرش

۴.جنيفر عزيزم و اليورش

۵.سارا بلا و علي

بقيه دوستان هم كه تا جايي من ديدم خودشون قبلن بازي كردن...دوستان از قلم افتاده هم از طرف من دعوتن!

بازم مرسي پريسا ي مهربونم.

رضا پست قبليت ناراحتم كرد!آخه حواست كجاست؟نصفي از صفات نيك منو جا انداختي كه!Happy Dance

عزيزم بي نهايت خجالتم دادي و كلي سورپرايز شدم.هميشه مي دونستم چقدر خوبي اما فكرشو نمي كردم از ديدگاهت اينطور باشم.شك ندارم كه همه ي اينا از خوبي هاي خودته.حرف زياده...حرف براي به (( تو)) گفتن هميشه هست.اشباع شدم از اينهمه محبت،اين همه خوبي كه تو بهم دادي.براي هميشه ازت ممنونم عزيز دلم.كاش بتونم جبران كنم خوبي هاي بي پايانتو...

تو از كدوم قصه اي؟كه خواستنت عادته...

نبودنت فاجعه! بودنت امنيته

تو از كدوم سرزمين،تو از كدوم هوايي؟

كه از قبيله ي من يه آسمون جدايي

پاكي آبي يا ابر؟نه خدايا شبنمي

 ...قد آغوش مني،نه زيادي نه كمي...

پي نوشت:عزيزاي من خيلي لطف داشتن توي كامنت ها.انگار تصور عموم از آپ رضا بر اينه كه بنده يه موجود كاملا" فضايي هستم!بدون هرگونه شكست نفسي اينو ميگم،شما خودتون ديگه منو شناختيد.ممنونم از مهربونياتون اما منم يكي ام مثل همه.شايدم معمولي تر...شاعر ميگه:

 ((اگر در ديده ي مجنون نشيني                 به جز زيبايي از ليلي نبيني!))

...حالا ديگه اين ليلي چه وضعيتي داشته باشه الله اعلم!

راستي...به دوستاي گل تازه واردمون خوش آمد مي گيم.اميدواريم تو شادي هاي هم شريك باشيمو در كنار هم باشيم.خوش اومدين عزيزانم...

دوستتون داريم

مواظب همديگه باشين...

 

[ جمعه 1389/06/05 ] [ 1:44 ] [ تینا ]
 

 

 

بلاخره فرصتي پيدا شد تا آپ كنم.اما هنوز درست نمي دونم چي ميخوام بنويسم؟؟!!

همگي خيلي لطف داشتيد،ببخشيد كه بازم دير شد.اما حسابي شرمنده ام چون اين دفعه هم خبري از عكسايي كه قول داده بودم نيست!

بعد اين مدت كلي حرف براي نوشتن داشتم اما انگار همه چيز از ذهنم Delete شده! يكم سخت شده....هر دم از اين باغ بري مي رسد!

هميشه صبرمون زياد بوده.هميشه از چشم همه عجيب بوديم.رابطه مون،دوريمون،سنمون،رفتارمون،احساسمون.اما با همه چيز ساختيم و خيلي هم محكم بوديم.هيچوقت هم از احساسمون كم نشد و چيزي نتونست اين رابطه رو خراب كنه.حالا داريم به طرف چي ميريم؟داريم به كجا كشيده ميشيم رضا؟
ديشب حرفايي بينمون رد و بدل شد كه تا به امروز تقريبا" ناياب بوده.حرفايي كه به همون اندازه كه وقتي مي گفتي باعث مي شد بهت افتخار كنم و بيشتر قدر خودتو يان همه محبتاتو بدونم،به همون اندازه دلمو به درد مي آورد و باعث مي شد فكر كنم ((چرا؟؟)).چرا اينهمه فاصله بينمونه.يا اينكه اين كنكور و اين سربازي ديگه چه صيغه اين اين وسط؟...اگه به اندازه ي احساسمون وقت هم داشتيم واسه همديگه ديگه هيچ غمي تو دنيا وجود داشت؟؟؟

ببخشيد،ببخشيد،ببخشيد واسه چيزي كه ديشب گفتم.گرچه هنوزم بهش فكر مي كنم...تو خودت ميدوني همه چيز چقدر سخت شده.نميدونم چي ميشه؟مثه هميشه با همه سختي ها مي سازيم؟حتي با اين شرايط؟...

ببخشيد دوستان فكر ميكنم اينبار يكم قر و قاطي و بي معني نوشتم...عيب نداره!آدم كه نبايد هميشه نيشش باز باشه مثه من!چيزي نيست...فقط موضوع اينه كه با وضعيت درس و كنكور من،كار و سربازيه رضا،اين دوري،اين كمبود وقت همه چيز خيلي پيچيده شده.تازه اول راهه...اين يه سال تا تموم بشه عمر من رفته!فقط واسمون دعا كنيد،كه بتونيم يه تصميم درست بگيريم و يه برنامه ريزي مناسب ترتيب بديم...اين نيز بگذرد...

بیست و پنجمین ماهگردمون رو نشد تو روزش اينجا جشن بگيريم.حالا مي نويسم تا ثبت بشه.خيلي خوشحالم كه اين بيست پنج ماه رو در كنار هم با همه سختي هاش سپري كرديم.

...

خوب براي عوض شدن روحيه خودم و همه مهربونايي كه اينجا رو مي خونن يكم بريم تو يه فاز ديگه...

هيچ ميدونستيد من و رضا يه ني ني خيلي ناز داريم كه تازه 1 سال و 6 ماه و ده روزشه؟

روز ششم دي سال 1387 ، يه روز فوق العاده سرد كه داشتيم يخ مي زديم،رضا ني ني رو بهم داد.اسم عروسك نازم،همدم تنهاييام،شاهد ناراحتي ها و خوشحاليام اولا به خاطر مسائل امنيتي(!) شد ((ياس))!اما مدت زيادي نگذشت كه هردومون شديدا" به همين اسم ياس عادت كرديم و حالا به جايي رسيده كه من ديگه بي ياس خوابم نمي بره اصن!يعني آبرو ريزيه هااا...هر جا مسافرت ميريم با خودم ميبرمش بععد همه چپ چپ نگام ميكنن!

عكس ياس خوشگلم :

رضا هيچوقت يادم نميره...از ماشين آقا رضا پياده شديم(اين رضا نه ها!يه رضاي ديگه).بعد يهو يه كادوي خيلي بزرگ رو گرفتي طرفم(كه فقط ميتونم بگم حالت سكته بهم دست داد!).گفتم من اينو چيكارش كنننننم؟گفتي خوب ببرش ديگه!نميتونم يه كادو هم واست بخرم؟؟
گفتم نههههه...من اينو چجوري ببرم؟؟!بعد يه جوري نگام كردي () كه از دستت گرفتمش و گفتم مرسي!

بعد دستتو دراز كردي اما من دستمو از تو جيبم در نياوردم...يكم موندي بعد گفتي ((دست بده ديگه!!))...خندم گرفت!و براي اولين بار با هم دست داديم(كه نميدونم از سرما مي لرزيدم يا از اون احساس خاص! )...

و ((ياس)) شد همدم تنهايي من...

 

پي نوشت 1:فكر مي كنم ديگه مشخص باشه كه ما با اسم ((تمام نا تمام من!)) توي وبلاگ هاتون نظر ميديم.بلي؟

پي نوشت 2 :هر چي كمتر بهتون سر ميزنم،بيشتر بهتون فكر ميكنم!دوستون دارم دوستاي گلم.

پي نوشت ۳ :يه ((خيلي خيلي عزيزي))، امر فرموندن كه خيلي همه چيز رابطم با رضا رو ميگم و اينا!خوب من كجا همه چيزو ميگم نفسي؟؟!!چشم...از اين به بعد بيشتر كلي گويي مي كنم.خوبه؟

پي نوشت ۴:رضا...ممنونم از حرفاي ديشبت.از اينكه تو اوج ناراحتيت هم باز بهم نشون دادي كه چقدر همه ي جزئيات زندگيم برات مهمه.هيچوقت اينطوري به موضوع نگاه نكرده بودم...فكر نمي كردم كه انقدر به فكر همه چيز باشي!ممنونم عزيز دلم.اين قصه سر دراز دارد!اما ميدونم كه دست بردار نيستي و نيستم...

هنوز مي پرستمت،هنوز ماه من تويي

هنوز مومنم ببين،تنها گناه من تويي...

به ماه بوسه ميزنم،به كوه تكيه مي كنم

به نگاه كن ببين،به عشق تو چه مي كنم...

 

[ شنبه 1389/05/16 ] [ 16:52 ] [ تینا ]

سلام به همه ي دوست جوناي گلمون

بي مقدمه ميرم سر اصل مطلب:

 

جمعه                18/4/1389

از اين روز هرچي نگم بهتره...خيلي سخت بود برامون.يه برنامه هايي شد،بعد هم نشد!بعد هم كوفت شد واسمون!..هه خوب ديگه قرار شد نگم.

 

شنبه                  19/4/1389

شنبه كوتاهترين و شايد قشنگ ترين ملاقاتمون بود.شايد چون مي دونستيم روز آخره و ديگه حالا حالا ها همديگه رو گير نمياريم اينطوري بود.اما يه عالمه حرفاي قشنگ بهم زديم.تازشم معين (دوست رضا) رو كلي با ساك و وسايل يه جا كاشتيم!!!خودمونم رفتيم يه عالمه دور زديمو تازه بهشم خنديديم!(البته بهدش معذرت خواهي كردم ازشااا...)

مامانم ديروزش موهامو چهل گيس كرده بود و زير روسري خيلي خوشگل ميموند (كه رضا خيلي دوس داشت).لباس سرمه ايمو هم پوشيدم كه همه ميگن سرمه اي خهلي بهم مياد.

يه جا داشتيم كنار يه سري درخت خوشگل راه مي رفتيم،دست همديگه رو گرفته بوديمو داشتيم راه ميرفتيم.بعد رضا آروم اومد جلو و من تو جيب مانتوم احساس سنگيني كردم.نگاش كردم ديدم يه بسته بنديه كوچولوي نقره ايه خيلي ناز انداخته تو جيبم.حالا هم ذوق كردم،هم ميخوام تعارف كنم و بگم چرا اينكارو كرده و اينا...خلاصه كه ذوقم غلبه كرد!

بازش كه كردم يه دستبند خيلي ظريف ناز افتاد كف دستم...همونجوري كه دوس داشتم،همون ماركي كه مي خواستم،همون سليقه اي كه خودم به خرج ميدم.ديگه انقد بالا پايين پريدم و جيغ جيغ كردم كه آبرو واسمون نمود.خيلي مرسي عزيز دلم،از خودم جدا نمي كنم دستبند خوشگلمو...

بعدش سر اينكه اينوري بريم يا اونري كلي حرف زديم!آخرشم به نتيجه نرسيديم و رضا رفت اون دست كوچه منم واسه اينكه لجشو در بيارم اين دست كوچه كه آفتاب بود راه ميومدم.رضا هم خندش گرفته بود و مي گفت آخه جوجه تو چرا انقد لجبازي؟؟؟ (هه...بي دليل!) بهدشم واستادم وسط كوچه و پامو كوبيدم به زمين و گفتم ((نمي خوام،نميخوام!!!Yatta)) رضا هم واسم از اين اخماي الكي مي كرد و مي گفت:دختر گنده واسه من پاشو مي كوبه رو زمين.بعد زودي دلش سوخت واسم كه زير آفتاب بودم و گفت هر چي تو بگي (مثه هميشه!) و با هم از همونوري رفتيم و كلي هم عشقولي شديم...

بعد اينكه كلي بهمون خوش گذشت و طبق معمول يه عالمه هم سربه سر رضا گذاستمو وخنديديم،يكم هم دلم گرفت چون رضا بعد خداحافظيمون بايد مي رفت ترمينال و بهدشم ديگه تموم...

رضا؟ميدوني چه خوبه كه احساس كنم بعد اين همه مدت...اين همه دوري،حالا دستت تو دستمه و كنار هميم؟اينكه اين همه حرفاي قشنگ مي زني...اين همه راجع به همه چيزم نكته سنجي و اينقد خوبي..

ولي خيلي سخته كه فكر كنم دوباره كه دستامون جدا بشن ديگه رفتـــــــــه و برگشتش با خداست.

ممنونم كه اومدي و باز اين حس غرور قشنگو بهم القا كردي...كه به خاطر من اومدي...Heart Smile

ايشالا كه هر چي زودتر دوباره همديگه رو ببينيم؟بي صبرانه منتظر اون روزم...

 

به نداي عزيزم نوشت:ندا بيا پيشمون،بازم يه راهي پيدا كن كه ازت باخبر بشيم...چيكارا ميكني؟كي برميگردي؟ما هم هميشه دوست داريم عزيزم.

به عسلم نوشت:عسلم تو انقدر برام عزيز و موندگار هستي و انقدر در حقم خوبي كردي كه هرگز از علاقه ي خواهرونه م بهت ذره اي كم نشه،اين هيچم نيازي به يادآوري نداره،اما مي نويسم كه بدوني حتي اگه خودتم بخواي من هيچوقت دست از سرت بر نميدارم عسيس مهلبونم!...ديگه خودتو لوس نكن واسه من...

به خرمگس نوشت:خوش اومدي عزيزم،جات خالي بود.زيارتت قبول.ايشالا هميشه از اين سفرها بري و بهتم خوش بگذره.

به سانازم نوشت:سانازم؟اخه من چي بگم؟خدا ميدونه نظرتو كه ديدم چقدر خوشحال شدم، اما بازم مي بينم كه كاري نمي تونم برات بكنم و همون آشه و همون كاسه!ديروز گوشيتو جواب نميدادي.بيا يكم حرف بزنيم ساني...بيا بگو ميخواي چيكار كني؟نگرانتم...

تولدت مبارك نازنينم...برات بهترين چيزا رو از خدا ميخوام.ميخوام كه خدا بهت آرامش بده.

به بلاگفا نوشت :زندگي نزاشتيا واسه مااااااااااا....اين چه وضعشه؟

نظراي پست قبلي ما چي شد؟؟؟

به رضا نوشت :رضا خيلي دوس دارم كه لحنت براي همه سنگين و مردونه ست اونوقت با من كه حرف ميزني انقدر لطيف و مهربوني...اينكهه از عزيز ترين لحظه هامون برام وقتاييه كه سربه سرت ميزارم و خنده ت ميگيره.اينكه هميشه آماده اي براي اينكه دركم كني و نازمو بكشي و آرومم كني.ميدوني كه چقدر فكرم براي گلبو،براي عمه اينا،براي همه اينايي كه دارن ميرن مشغوله،اما تو هميشه بلدي آرومم كني،با حرفات و نوازشات و عاشقونه هات...چقدر دوس دارم كه واسه همه ((رضا))يي و واسه من ((رضا)) ! (لحن خوندنش خيلي فرق داره ها...)...

به معين نوشت:معين جان فراموشتون نكرديم،همونطور كه قبلا" گفتم وبلاگتون به سختي باز ميشه...لبخند

به همه دوستان نوشت:فكر كنم در جريان باشيد كه سال سال كنكوره و من خيلي شديد درگير درسام.براي همين كمتر مي تونم سر بزنم.لذا ببخشيد اگه دير به دير براتون كامنت ميذارم.بخصوص دوستاي گلي كه زود به زود آپ مي كنن و ممكنه خيلي ازشون عقب بيوفتم مثل:خرمگسي جونم، خانوم آسموني عزيزم، جنيفرم و اليورش ،دوس جونم  فرشته ي سرد ، سارا بلا ي من، جز تو تموم دنيا پر نازنينم و دوستان ديگه اي كه اسمشونو نبردم...

مرسي كه بهمون سر ميزنيد

دوستون دارم بيييييييي نهايتSmiley

مواظب خودتون باشيد...

[ سه شنبه 1389/05/05 ] [ 15:33 ] [ تینا ]

 

 

سلام به همه دوستاي از گل بهترمون.

اينروزا چقد دوستاي وبلاگيمونو دوس دارم! مي شينم كامنتارو مي خونم و ذوق مي كنم از اين همه مهربون.ممنون عزيزاي من.ايشالا همگي به هدفاتون برسيد و شاد و دلخوش باشيد.Heart Smile

بريم سر اصل مطلب.(حتي الان كه ميخوام راجع به ش بنويسم دستم مي لرزه!)فقط چون خيلي زياد ميشه خيلي وارد جرئيات نميشم...

بالاخره موفق شديم روزي كه آرزو شو داشتيم در كنار هم باشيم.غروب روز سه شنبه رضام و دوستش معين حركت كردن و ساعت حدودا" 6 صبح رسيدن اينجا (حالا اينكه اون شب من چطور خوابم برد بماند!).بهدش من كلي اصرار كردم كه همين 7 صبحي بايد بياد 5 مين ببينمت!كه رضامم كلي دليل و منطق آورد كه نميشه.

چهارشنبه     16/4/1389

در طول روزم همش دلم شور مي زد و از طرفي هم حالم گرفته بود كه حالا چجوري رضا رو ببينم كه دردسر نشه و اينا.خلاصه كه دوستا گلم شوراي حل مشكلات گذاشتن و كلي حرف زدن و پيشنهاد دادن و حسابي آرومم كردن.(من اگه اينهمه مهربون دور و برم نبود چيكار مي كردم؟)خلاصه ديگه همه ي دوس جوني هام دست به دست دادن تا بتونيم يه برنامه ي عاااالي داشته باشيم.عصرش منو ((سمن)) جوني رفتيم بيرون و رضا هم با معين اومد.حالا اونا واستادن اونور خيابون و ما اينور.بهد اينهمه مدت مگه روم مي شد برم پيشش؟!!...انخد دلم يه جوري بود كه نگوووووو...خلاصه كه سمن به زور منو برد پيششون.(هه...وقتي هم كه ديگه رسيديم به هم نمي تونستن جدامون كنن!).رفتيم يكم تو ((كوچه درختي)) كه كلي توش خاطره داشتيم و خودم اسمشو گذاشتم كوچه درختي!رضام يه عالمه حرفاي خوب خوب زد و كلي خوش گذشت (البته من بي نهايت استرسي بودم و يكم واسه همين اذيت شديم).بعدش رفتيم كابوك،بهدشم رفتيم پيتزا امير.رضا هم همش در حال حرص خوردن بود و به سمن شكايت مي كرد كه تا حالا هيچوقت تينا پيش من لب به غذا نزده...خوب چيكار كنم؟وختي زيادي هيجاني ميشم نمي تونم غذا بخورم ديگه36_1_51.gif!

بهدشم رفتيم تو كوچه ي به قول رضا ((عشقوليمون)) كه اونجام كلي خاطره داشتيم.منم يه كار بد كردم كه هنوز يادش ميوفتم خجالت مي كشم...هه!بازوي رضام هنوز كبوده هااا...اما آخ هم نگفت،گفت اشالي نداره عسيسم.اون وخت من بلوزي كه واسش خريده بودم و بهش دادم (يه بلوز بنفش كه خودم خهلي دوسش دارم).بعد رضايي دوباره يه عالمه دعوام كرد و گفت اين چه كاري بود و اينا.اما خدارو شكر رضا هم خهلي خوشش اومد.يكمم عشقولي شديم و بعد ديگه از هم جدا شديم.

5شنبه      17/4/1389

5 شنبه هم با سمن و گلبو و ياسي و فريما (ايل قاجارو داريد؟؟) رفتيم رضا هم با معين اومد.بهدشم همشون رفتن بكردن و منو رضا يكم تنها باشيم.آخه ما تاحالا هيچوقت تهناي تهنا نبوديم باهم...ما هم دوباره رفتيم كوچه درختي و كلي خوش گذشت.البته بازم من رضا رو خيلي اذيت كردم چون يه عالمه استرس داشتم...بعدشم كه تا پامونو گذاشتيم تو كابوك بچه ها به من زنگ زدنو خبر بد دادن و ديگه تا ساعت نه و خورده اي باز از هم جدا شديم.

من گفتم جمعه نميتونم بيام بيرون رضامم گفت شنبه ديگه ميرن...منم كلي غصه خوردم.اما رضا گفت هرجور شده شنبه مياد و منو مي بينه...

چون پستم طولاني شد دو روز بعدي بمونه واسه آپ بعدي....

ديشب داشتيم حرف گذشته ها رو مي زديم.رضا گفت: ((يادته؟اون موقه ها كوچولوي من بودي،جوجه ي من بودي...اما حالا ديگه...))

فك كردم مي خواد بگه ((مرغ)) شدم،منتظر بودم تا بگه و بهش بپرم.اما رضا گفت : ((اما حالا ديگه تبديل به يه قوي زيبا شدي كه فقط واسه خود خودمه! ))...خلفونت بشم كه انخده مهربوني و حرفاي خوشگل بلدي.Heart Smile

منم كلي شرمنده شدم...

تينا نوشت: با اينكه به پول خورد نياز داشتم اما تقريبا" يه هفته تراولمو نگه داشتم كه رضا برام خورد كنه.رضا هم همشو از اين اسكناساي جديد 10 تومني داد بهم...انخده خوب بود و چسبيد كه دلم نمياد خرجشون كنم!

به خداي خوبم نوشت: خدايا من چي بگم؟چي بگم  كه بتونه حسمو بهت بگه...يعني چيزي كه خواستم رو برآورده كردي؟خدا كنه...هنوز توي ترديدم.دوست دارم خدايا متفاوت از همه چيز و همه كس دوستت دارم.شكرت.

به آنيتا نوشت: قربونت برم گل دختر من كه اينجوري مثه مامانا مواظبمي و هر شب زنگ مي زدي تا گزارش كار بگيري و راهكار جديد ارائه بدي...خيلي دوست دارم عزيز دلم،منتظرم تا زودتر تحويل پروژت هم تموم شه و بياي پيشم.با اينكه تو هم دوري ازم اما حضورتو خيلي خوب حس مي كنم...آخه چرا همه دورن از من؟؟؟

به دوستام نوشت: تك تكتون حتي اگه فقط در حد يك پيشنهاد بود كمك كرديد و بهم آرامش داديد...ازتون خيلي ممنون.همينطور از دوستاي وبلاگي خوبم كه ديگه مرز مجازي بودن رو رد كردن و مثه دوستاي حقيقيم پشتمون هستند.گل

به رضا نوشت: ميدوني برام چه نعمتي بود با تو بودن؟بعد اينهمه مدت...مثل رويا بود،چقدر همه چيز آروم و خواستني بود.ازت ممنونم عزيز دلم...

.اينروزا فقط آهنگمون ((تو نزديكي به اين خونه)) بود.

كلا" نوشت: هه...همين الان با رضام حرف زدم و كلي حرصش دادم!اونم گفت آخه چرا اينكارو مي كني؟؟نكن!نكن!...منم خنديدم...اخه خيلي دوس دارم وختي اذيتش ميكنم.بچه م مظلومه...

مواظب خودتون باشين عزيزاي من...

[ دوشنبه 1389/04/28 ] [ 19:52 ] [ تینا ]

 

يكي بود يكي نبود;

يه شب از شب هاي تهران يه دختري روي تراس يكي از خونه ها نشسته بود و فكر ميكرد.ساعتها از روي صندليش تكون نخورد،فقط و فقط به آهنگهاي موبايلش گوش ميداد و از تاريكي و سكوت شب لذت مي برد.بين آهنگاي قديمي گوشيش يهو به اهنگ جديد رسيد كه وقتي بهش گوش كرد احساس كرد اين آهنگ دقيقا" داره حرف دلشو مي زنه.از اون موقع تا خود صبح به همون آهنگ خاص گوش كرد و فكرشو جمع و جور كرد.آهنگ ((سخته)) از ياس و نيما بهش كمك مي كرد كه بالاخره يه تصميمي تو اين شرايط سخت بگيره.همه اتفاق ها و حرف و هرچي كه پيش اومده بود رو كنار هم گذاشت و بالاخره مسيرشو انتخاب كرد و وقتي به شهرشون برگشت از اون همه فرار كردن دست كشيد و همون آهنگ رو به پسري كه منتظرش بود تقديم كرد.

گذره اونها متحمل سختي هاي زيادي شدن اما در كنار همون سختي ها قشنگ ترين روزهاي عمرشون شكل گرفت و سعي كردن هميشه قدر همديگه رو بدونن و سختي هايي كه كشيدن به خاطر داشته باشن..سختي هايي كه حالا شايد از فكر كردن بهشون احساس لذت و سر بلندي مي كنن.

اون دختر مي بودم و حالا از اون روز دو سال مي گذره!وقتي يه نگاه گذرا به پشت سرمون ميندازم،باورم نميشه كه چقدر زود گذشته و باورم نميشه از پس اينهمه امتحان براومديم.

رضا تو هميشه پشتم بودي.هيچوقت ازت تندي نديدم و هيچوقت تنهام نذاشتي.حتي تو لحظه هايي كه مي دونم كوتاهي كردم،بچه شدم و شايد بهت بد كردم.با اينكه هيچ كمبودي نداشتم برام چندين نقش مختلف رو بازي كردي.گاهي مثل باباي مهربون خودم سعي كردي چيزي يادم بدي (كه لجبازي كردم!)،بعضي وقتا مثل يه مامان خوب سعي كردي عيب هامو بپوشوني يا بيدارم كني تا درس خونم،خيلي وقتا مثل يه دوست خوب فقط گوش كردي و دلداري دادي و گاهي نصيحت كردي،وقتي الكي مي خواستم دعوا راه بندازم يا لجبازي كنم فقط صبوري كردي و بهم ميدون دادي تا آروم بشم و بعد منطقي حرف بزنيم و كنار اين نقش ها هميشه مثل كسي كه...نميدونم كسي كه مرد منه! به اين حسو القا كردي كه منو براي هميشه مي خواي و هميشه پيشمي.من اينارو مي فهمم عزيزترينم و بدون كه با تك تك اين كارا خودتو برام به نهايت رسوندي.

به اون روزها كه نگاه مي كني همه چي رو چه رنگي مي بيني؟؟؟...خدا رو شكر كه آرامش رو به قلبامون داده.اميدوارم هميشه بتونيم اين حس خوب عاشقي رو نسبت به هم و در كنار هم حفظ كنيم.

اينايي كه گفتم همه ي حرف هام نيست،خيلي چيزا براي گفتن دارم،اما...

  دومين سالگرد عشقمون مبارك رضاي من!

انشالا هميشه با هم تداوم اين احساس قشنگ رو جشن بگيريم.

 

سالگرد نوشت:

تو همه هستي من،هستي من

تو همه زندگي من هستي

تو چه داري؟

همه چيز

تو چه كم داري؟هيچ

بي تو من چيستم؟ابر اندوه

بي تو سرگردانتر

از پ‍‍ژواكم در كوه

كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد

قصه ي نغز تو از غصه تهي ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند...

 

پ.ن 1:خداي خوبم شكرت...مي دونم كه چقدر كمكمون كردي و مي دوني كه چقدر بيشتر از اينها به كمكت نياز داريم.همه چيزو مي سپرم به خودت...تو اين جرياناتي كه داره پيش مياد مراقبمون باش.

پ.ن 2:اگه بشه،انشالا رضا تا آخر هفته مياد پيشم.همه چيز رو مي نويسيم.هيچوقت فكرشم نمي كرديم كه ممكنه اين همه مدت همديگه رو نبينيم،اما حالا كه تو اين منگنه قرار گرفتيم و 305 روز هم شد!دعا كنيد همه چي خوب پيش بره...

واقعا" به دعاي تك تك تون نياز داريم...خيلي مي ترسم.اما انشالا همه چي مرتبه و مشكلي پيش نمياد.

مواظب خودتون باشين

خيلي خيلي زياد دوستون داريم

بوس بوس...

 

[ دوشنبه 1389/04/14 ] [ 19:35 ] [ تینا ]

 

 

سلام!

(چرا شروع كردن آپ انقدر سخته؟؟؟)

قرار بود امتحاناتم كه تموم شد زود به زود آپ كنم اما با اينكه هر روز ميام انقدر اينور و اونور مي چرخم كه آخرش وقت نمي شه آپ كنم...

اول از همه روز مرد رو به بابايي هامون و رضام خيلي خيلي تبريك مي گم(البته هنوز واسه رضام زوده ها!).ايشالا كه سايه ي پدراي عزيزمون تا هميشه بالاي سرمون باشه كه بدون اونا زندگي واسمون بي معنيه.

ديگه اينكه انقد غر زدم كه رضا قالبو عوض كررررررررد...البته من قالب قبليمونم خيلي خيلي دوس داشتم اما يهو به يه چيز گير ميدم ديگهپلک!!!

حالا بازم رضام بايد رو اين قالب كار كنه اما اين يكي هم ياسي شداااا!قالبمون خوشگله نه؟ديگه اصلا" هم دير بالا نمياد...

اين روزا خدا رو شكر همه چيز خوبه.از وقتي امتحاناتم تموم شده از هيچ تفريحي (تفريحت سالمااا) دريغ نكردم.همش يا دريام يا با دوستامم يا مهمون داريم.بالاخره بيكار نمي شينم!با رضا همه چيز خوب پيش ميره،وقتمون يا به حرفاي عاشقونه مي گذره،يا با شوخي و خنده.منم خيلي خيلي سر به سرش ميزارم و حسابي كلافه ش ميكنم.بعد ميگه ((تو چرا انقدر حرص ميدي منووو؟؟))،منم يه عالمه ذوق مي كنم!هههههههه...فكر كنم بعد اون سختي هايي كه ما كشيديم...حالا يه كم آرامش حقمون باشه!ياد گرفتيم كه خودمونو بي خيال نشون بديم...انگار نه انگار كه اينهمه وقته همديگه رو نديدم و دلمون چقدر تنگه.خوب وقتي نميشه،نميشه ديگه!اشك و آه الكي كه فايده ندارهلبخند!

رااااستييي...ديدم تا دري به تخته ميخوره دوستام همه ميرن خونه ي مامان بزرگ،بابابزرگاشون،منم الگو برداري كردم!بار سفر بر بستم و فردا ساعت 11 صبح حركت مي كنم به سمت تهران.نميدونم چقدر ميمونم ولي زود نميام.خدا كنه حسابي خوش بگذره چون به محض اينكه برگردم دوباره كلاسام شروع مي شن و بازم يه عالمه درررررررس!!!

امروز رضا گفت به مناسبت اين عيد يه آرزو كنم تا اون واسه برآورده شدنش تلاش كنه.خدايا كمكش كن بتونه آرزومو براورده كنه.

يه چيز خيلي جالب اينه كه من چند روز دعوت شدم به شهر رضام!!بعدم در حالي كه قلبم داشت ميوفتاد كف دستم،اين پيشنهاد رو رد كردم و تمامAIM and AOL Instant Messenger Smileys and their keyboard shortcuts!

خوب ديگه...همينا...وقتي برگشتم به همتون سر مي زنم دوستاي گلم.

 

پ.ن ۱:نظرات خصوصي همه رو دريافت كرديم.به همه جواب دادسم جر اونايي كه وبلاگ يا آدرسي ازشون نداشتيم.خيلي ممنون.

پ.ن ۲:مبین جان وبلاگتون برای من اصلا بالا نمیاد!اگه بتونید عمومی پست بزارید من زیرش بهتون پاسخ میدم.ممنون میشم.

پ.ن ۳:پدر عزيزم بي نهايت برام عزيزي.آرزو مي كنم برات اوني كه ميخواي باشم و بتونم تا هميشه بهت خدمت كنم تا ذره اي از محبت هات رو جبران كرده باشم...خيلي دوست دارم...براي باباي گلم و پدر عزيز رضام.

پ.ن ۴:خدايا كمك كن رضا به آرزوي خوشگلش(توي شب آرزوها) برسه.ممنونم ازت كه پيشموني.

رضا؟!مرسي كه انقدر صبور و مهربوني نفسي...

((تو را به جاي تمام کساني که نشناخته ام

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام  دوست مي دارم .

تو را به اندازه ي تمام اشک هايي که در دلتنگي هايم برايت ريخته ام

تو را به اندازه ي تمام ستاره هايي که شب ها با يادت مي شمارم

 تو را به اندازه ي تمام اقاقي هاي ماه و زمين

تو را به اندازه ي تمام دوست داشتن 

به اندازه ي تمام عشق

و به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم ، دوست مي دارم ...))

 

[ شنبه 1389/04/05 ] [ 16:55 ] [ تینا ]
 

 
 
سلام سلام!


 

چقدر دلم برای آپ کردن و اینجا نوشتن تنگ شده.یکی دو ماه که می خواستم بنویسم و نمیشد،بعدشم که می شد و نمی تونستم  !خوب امتحاناتم دو روزه که تموم شدن و واقعا انگار از جهنم اومدم بیرون  



.مسائلی که تو این مدت داشتم مشکلات طبیعی هستن که برای هر کسی پیش میان.اما رضا مثل همیشه واقعا" خیلی کمکم کرد و میدونم که خیلی هم براش سخت بود.چون خودش که باید ساعت 5 صبح پاشه بره سربازیش ،اونوقت گاهی وقتا تا ساعت 2 صبح یا بیشترهم  بیدار میموند تا منو بیدار کنه که درس بخونم.
 
 
.ادمی رو که از خواب بیدار کنن هم که فک کنم میدونین رفتارش چطوریه دیگه!...اینه که منم حسابی ازش تشکر می کردم!روزا هم که زیاد نمی تونستیم بحرفیم...هر وقت هم که حرف می زدیم موضوعمون عقب بودن من از درسها و دلداری و نصیحت های حکیمانه رضام بود  


.مرسی عسیسم،من تورو نداشتم چیکار می کردم؟؟
 
 
خلاصه که روزای اخر کار رضا این بود که فقط دعا کنه که امتحانت من زودتر و با موفقیت تموم بشن...اما



...امتحاناتم که تموم شدن بچه م همش ناراحن بوووود.آخه من از شدت ذوق حدود 48 ساعت با دوستام بودم یا اینکه به کارای عقب مونده م رسیدگی می کردم و تو این دو روز حتی از قبل هم کمتر حرف زدیم




!!!...ببخشید عسیسم...تینا شرمنده شد.
 
 
خوب از این حرفا بگذریم...
 
چند روزه که دارم آرشیو وبلاگمونو از اولش میخونم...خیلی برام جالبه،تجربه هامون و درد دلامون و مشکلاتمون رو توی هر مقطع زمانی می بینم.موضوع جالب و البته تاسف آور دیگه اینه که توی نظرات وبلاگمون اکثر اونایی وبلاگ دارایی که نظر دادن،حالا دیگه اثری ازشون نیس.

یهنی یا وبلاگاشونو بستن یا مدت ها آپ هاشون داره خاک میخوره و متروکه متروک!دلم واقعا" می گیره...از دیدن مینی و مینک که خیلی کم لطفی میکنن،یاس مهربون و حسین،بهزاد و آیسان عزیزم که چقدر با هم صمیمی بودیم و زمین خاکی  لیاقت آیسان عزیز رو نداشت،ساناز و امیر،سحر و راحل و دوستایی که آپ هامون پر از نظراتشون بود....یادش بخیر.
 
 
امیدوارم تمام کسایی که از اون موقع ها هنوز باهامون هستن (که تعداشونم زیاد نیس) و دوستای گلی که تقریبا" جدید تر هستن (که تعدادشونم کم نیس) همیشه پابرجا باشن و ایام به کامشون.
 
 
خوب بریم سراغ ((نوشت)) ها:

راجع به غزاله نوشت:خدا رو وضعیت دختر خاله ی رضا داره بهتر میشه و حتی حرف زده (در حد هذیونو اینا...).ممنونیم از کسایی که ابراز لطف کردن.هنوزم به دعاهاتون نیاز داریم مهربونا...
 
به آجی آنیتا نوشت:بازم رفتی و مثه دفعه ی اول برامون سخته.جات خیلی پیشمون خالیه اما ایشالا هرجا که هستی موفق باشی و به خواسته هات برسی.امیدوارم همه چیز طوری که میخوای پیش بره عزیزم.
 
به خدا نوشت: کدوم موج پریشونی تورو از ذهن من شسته؟؟کمک کن خدایا...نمیخوام این فاصله بینمون باشه...احساس غریبی میکنم.نزار اینطوری پیش بره...
 
به رضا نوشت:عزیز دلم دوست دارم بیشتر از همیشه
 
.شاید من زیاد اذیتت می کنم،شاید قدر تو و خوبیهاتو نمیدونم یا گاهی طوری رفتار می کنم که نباید!اما خودت می دونی که برام ارزش خیلی زیادی داری.می دونی که همیشه هر چی بوده ماله تو بوده،تمام احساساتم و رویاهام!بهترین من همیشه و همه جا کنارمی.شاید می خندم ولی خودت می دونی که حال و روزم چطوره.دویست و هشتاد و چهارمین روزی که ندیدمت رو چی بگم؟تبریک؟آره...تبریک میگم که انقدر صبوریم و پایبند که با این چیزا از پا در نمیایم...
 
 
سوال فنی نوشت:یه سوال فنی داشتم(؟؟؟)،آیا وبلاگ ما برای شما هم با همین سرعت لاک پشتی بالا میاد یا فقط برای ما اینطوری ناز می کنه؟؟
 
خیلی ممنونم که بهمون سر زدید.خوش باشید عزیزای من.

مواظب خودتون باشید.از تو پیاده رو برین!
 
 
 
 
[ سه شنبه 1389/03/25 ] [ 0:23 ] [ تینا ]
 

سال نو 

 

سلام به همه ی دوستای گلم.امیدوارم اگر حالتون خوشه،خوشیتون پایدار باشه و اگرم خدای نکرده خوش نیست،به یمن سال جدید همگی زنده دل و سبز باشن.ما هم خدا رو شکر خوبیم و میگذرونیم.به خاطر عید رضا سرش تا دیروقت شلوغه و مشغوله کارشه.منم سرگرمی های خودمو دارم.امروز روز 197 ام که همدیگه رو ندیدیم.البته ما هم خوب باهاش کنار اومدیم و کلا" بی خیال شدیم!
رضا اینروزا وقت نمیشه برات تعریف کنم که چیکارا میکنم! 

 
-          چهارشنه سوری گرچه اصلا حس همیشگی رو نداشتم اما بهمون خوش گذشت.آتیش بازی و دریا و دوستا و همه چیز خوب بود.جز این سرو صدا های مزاحم.امسال دست به یه کبریتی معمولی هم نزدم.خیلی حیف که شب به این قشنگی رو پر از استرس و صدا های ناهنجار میکنن.
-          چند روز پیش رفتم منابع مرحله ی دوم المپیاد ادبی رو دیدم،هر کتاب شعری که فکرشو بکنی توش بود...با کلی مقاله.اصلا به نظر نمیاد که از پسش بر بیام...خوبه بی خیال بشم نه؟...

-          از دیروز ظهر رفتم خونه ی گلبو اینا و از ساعت 5 تا 9:30 شب توی آرایشگاه نشستیم تا گلبو مژه هاشو فر کنه!!!که اتفاقا" ذره ای هم تغییر نکرد و خاک ریخت رو پولش که هیچ، خودمون هم خشک شدیم انقدر ثابت نشستیم!به جاش امروز از صبح رفتیم خونه ی ((مامانی)) گلبو و با خاله ها و دختر دایی و فامیلای گلبو اینا تخم مرغ رنگ کردیم که خیلی خوش گذشت بهمون. غروب هم برگشتم رشت و باز رفتم پیش آنی.(خوشم میاد اصلا تو خونه بند نمیشم!)الانم که اینجا در خدمت شمام.
امشب آخرین شب جمعه ی سال 1388 که به افتخارش اومدم آپ کنم.امسال خیلی زود گذشت.واسه خیلی از دوستامون سال خوب یا بدی بود.خیلی ها تو این سال مسائل جدی برای رابطه شون پیش اومد.برای خود ما هم سال نسبتا" سرنوشت سازی بود:


لحظه ی سال تحویل زنگ زدی و عید و بهم تبریک گفتی و بهم قول عیدی دادی.روز 6 فروردین توی باغ گلهای اصفهان با چند از دوستامون همدیگه رو دیدیم...خیلی خوش گذشت.اوایل تیر ماه خاله اینا از آمریکا اومدن که باعث شد خیلی کمتر بتونیم با هم باشیم و تو چقدر مراعات وضعیت منو میکردی.روز 11 تیر همدیگه رو تو شهر خودم دیدیم.با یاس و متین و نیلوفر...چقدر عالی بود.یکی از بهترین ملاقات هامون بود... روز 12 شهریور همدیگه رو تو تهران دیدیم...این یکی خیلی عالی نبود.همش سردرگم بودیم.ولی بازم خوش گذشت.کلی غصه خوردیم تا...روز 18 شهریور رفتنی آموزشی...دو ماه وحشتناک رو گذروندیم.بعد آموزشیت تموم شد و وضعیتمون بهتر شد.بعد امتحانات کمرشکن من!شب بیداری ها و مریضی ها و ضعف هامون.بعد مشکلاتی که پیش اومد رو دونه دونه پشت سر گذاشتیم.چند تا خطر جدی رو رد کردیم که هنوز هم تو پستی و بلندی هاش داریم تلو تلو میخوریم!
خلاصه اینم خلاصه ای از آنچه گذشت!خوشحالم که سر جمع وقتی همه چیز رو کنار هم می زاریم،سال مثبتی رو پشت سر گذاشتیم.مثبت برای هر دومون.خدا رو شکر...

اینم از آخرین آپ سال 1388 که به دست اینجانب،تینا د.پ به تحریر در اومد!به رسم همیشه اولین آپ سال جدید هم به دوش مرد خونه ست!مثل پارسال و مثل همه ی سال هایی که انشالا پیش رو خواهیم داشت.
آرزوی سلامت و سعادت میکنیم برای همگی و خودمون.همه ی آرزوها ی خوب مخصوص قبل سال تحویل رو براتون داریم.سر سفره های هفت سینتون مارو فراموش نکنید.

  
پی نوشت 1:به بهناز گلم و آقا هاشم عزیزش تبریک ویژه میگیم که روز های اول متاهلی رو میگذرونن.امیدواریم تمامی طول زندگیتون مثل همین روزها خوب و عاشقونه بگذره و در کنار هم باشید.(بهنازم میبوسمت دوست گلم،خدا میدونه من چقدر برای شما خوشحالم.).

پی نوشت 2:به خانوم آسمونی گلم،به ساراجون و علی جونش هم خیلی خیلی تبریک میگیم،ایشالا خوشبخت و موفق بشید عزیزای من.زندگی جدید مبارک باشه.  

پی نوشت 3:سانازم دوستت دارم،تورو خدا مواظب خودت باش.تو این روزا که میدونم هیچ کاری برات از دستم بر نمیاد جز این سفارش های راه دور چیزی برات ندارم.از ته دل دعا میکنم هرچه زودتر این روز ها تموم بشن و به روزای روشن زندگیت برسی.مواظب خودت باش گلم.

 
پاینده و سرافراز و شاد و عاشق باشید.

 تینا و رضا

[ جمعه 1388/12/28 ] [ 1:24 ] [ تینا ]
 

 

 

سلام.

امیدوارم حال همگی خوب باشه و برای ولنتاین و سپندارمذگان کلی بهتون خوش

گذشته باشه.برای من و رضا که فرق زیادی با روزای دیگه نداشت(مگه نه؟). با اینکه

برنامه ها و نقشه هامون اونطوری که دوست داشتیم پیش نرفت اما خدا رو شکر من

روزای خوبی رو پشت سر گذاشتم(البته برای رضام مثل همیشه بود).

بهمن ماه کلا" ماه خوبی بوده،از تولد عزیز دلم گرفته تا تعطیلات و آخرش.واسه تولد

رضام که نتونستم کاری بکنم براش هنوز شرمنده ام.برای ولنتاین هم فکر می کردیم

همدیگه رو ببینیم که نشد و امانتی رضا پیشم مونده.اما توی 5 روز تعطیلات بهمن من

به یکی از آرزو های بزرگم رسیدم:

 سفر به شیراز!

از این سفرم هر چی بگم کم گفتم.چون گفتنی زیاده مختصر میکنم که شیراز واقعا"

شهر بی نظیریه.مردمشون هم فوق العاده با محبت ان و از هیچ لطفی دریغ

نمیکنن.تک تک مکان هایی که رفتیم ارزش تاریخی داشتند و بی نظیر بودن:تخت

جمشید،پاسارگاد،ارگ زندیه،سعدیه،باغ دلگشا و جهان نما و ارم و نارنجستان

و...هدف اصلی من توی شیراز رفتن به حافظیه بود که مدتها انتظارشو

کشیدم...نمیتونم توصیف کنم که اونجا چطور بود و چه حسی داشتم.حافظ عزیزم هم

نصیحت های فوق العاده ای کرد و حسابی تحویلم گرفت.(!).به قول سحر عزیزم

حافظیه بهترین جای دنیاست.در نهایت باید از مهمون نوازی دوستای گلم سحر و فرنیا

خیلی خیلی تشکر کنم.گرچه متاسفانه فرصت دست نداد که همدیگه رو ببینیم اما

دوستای گلم خیلی لطف داشتن بهم.بازم بی نهایت متشکرم مهربونای من.

خدا رو شکر که بعد مدت ها این سفر اینطور اتفاقی برام پیش اومد.کلا" ده نفر بودیم

و سفر رو هم زمینی رفتیم.یعنی حدود 2700 کیلومتر رانندگی کردیم.اما واقعا برام

لازم بود و توی روحیه م خیلی تاثیر داشت.

یکی از قسمت های هیجان انگیز سفرمون دو باری بود که وارد شهر اصفهان

میشدیم.هر بار هم چند ساعتی پیش یکی از اقوام میموندیم.واقعا برام جالب

بود.احساس میکردم خیلی خیلی به رضا نزدیکم...فقط حدود یه ربع فاصله داشتیم و

گرچه هرگز این یه ربع رو طی نکردیم تا به هم برسیم اما همون نزدیکی هم خیلی

شارژم کرد.تنها قسمت ناراحت کننده ی سفر هم وقتی بود که داشتیم از اصفهان

خارج می شدیم.یه دلشوره و نگرانی خاصی داشتم که نمیتونم توضیحش بدم.

نزدیکه 6 ماهه که همدیگه رو ندیدیم،به طرز وحشتناکی رکورد زدیم!!!ولی خوب ما

دیگه بهش فکر نمی کنیم،تجربه ثابت کرده هرچی بیشتر به برنامه هایی که خراب

شد فکر کنی،اوضاع خراب تر میشه. یه مدت هردومون خیلی داغون بودیم.حالا خدا

رو شکر رو به راهیم.

آپم باز طولانی شد...

پی نوشت 1: رضا ی خوبم عزیز دلم،ببخش بابت تموم چیزایی که پیش اومد و تموم

روزایی که به خاطر فشار هایی که رومون بود عشقمون رو نادیده گرفتیم.خیلی از روزا

رو حروم کردیم.شاید هنوز کاملا" مثل قبل نباشیم اما باید سعی کنیم دیگه به اون

روزا بر نگردیم عزیزم.در ضمن...راجع به عشقم (زرساز!!)...همه چیز شوخیه

گلم.میدونی که تو دلم چی میگذره.

پی نوشت 2:عسل خانوم نازنینــــــــــم...تولدت بازم مبارک جیگرم.خیلی برام

عزیزی،دوستت دارررررررم.

پی نوشت 3:ندا...جات خیلی خالیه...دیگه نمیدونم چی بگم.

پی نوشت 4:راستی فرنیا منو آوردن تا دم سیدان،بعد پیچیدن رفتیم دشت

ارژن...ولی تا آخرین لحظه دلم اونور بود.اونطوری که تو توصیف کردی فکر کنم اونور

خیلی قشنگ تر بود.(راستی قبض تلفن این ماهتو من باید بدم!)

پی نوشت 5:سحرم ممنونم بابت شله زرد گلم.اینکه نتونستی به دستم برسونی

مهم نیست عزیزم،فقط همین که من به یادت بودم و موقع نذری درست کردن یه

دعایی هم برای من کردی واسم خیلی ارزش داشت عزیزم.مرسی.

پی نوشت 6:کنسرت گروه آریان کنسل شد!(دلم براشون سوخت ولی خوب بلیطشو

گرون میفروختن!)

پی نوشت 7: آنیتااااااااااااا عشقم...مرسی که سر زدی فدات شم.من و رضا شدیدا"

متشکریم از تو ادی.مرسی که تولد رضا رو یادت بود عسیسم.به ادی سلام

برسون.زود بیا که دلم برات یه ریزه شده...

پی نوشت 8:دلم برای خانوم آسمونی و مینی و سانی و تی تی و یاس و بهناز

و نازی همگی تنگ شده...

مواظب همدیگه باشید...

 

Image and video hosting by TinyPic

هنوز برام همونی ،همون نفس تو سینه ام

بگو تو بهترینی ،یا من عاشق ترینم

یه طنین آشنا ،یه عطر دلربا

دوباره چشم هایی به رنگ کهربا

باز طپش های دل بی پناه

باز تو و من،بازم همون نگاه

نبودی ببینی

دلی که می گفتی سنگ شده

حتی واسه بهوونه گرفتنات تنگ شده

منی که می گفتم

بی تو شبم پر ستاره است

پس چرا دلم پی یه فرصت دوباره است

وقتی عطرت تو هوامه

نفسات تو لحظه هامه

چه جوری آروم بگیرم

وقتی هیچکی تو نمی شه ،تو نگام عشقه همیشه

چرا تو حسرت بمیرم

 

[ جمعه 1388/12/07 ] [ 2:12 ] [ تینا ]

 

 

این روز ها همه بد قول شده اند...شما چطور؟

سلام به دوستای خوبم.پس از مدت ها بالاخره تینام!  جمله ی بالا تنها چیزی ه که میتونم

بگم!یادمه یکی دو ماه پیش اومدیم و گفتیم سربازی رضا و امتحانات من یه ماهی اجازه نمیده آپ کنیم

البته چنانچه میبینید بیشتر طول کشید.اما این مدت واقعا درگیر انواع مسائل از جمله درسی و سربازی و

کاری و دوری و احساسی و ... بودیم که وقتی برام نمیذاشت که اینجا رو گرد گیری کنیم.اما در هر صورت

حالا دیگه اومدیم.البته از دوستای گلم که تمام این مدت که ما نمی اومدیم هم بهمون سر میزدن و اظهار لطف می کردن بی نهایت ممنون.

 

چکیده ای از روزهایی که گذروندیم رو اگه بخوام بگم باید از امتحانات خودم شروع کنم.همون طور که

انتظار می رفت ماه وحشتناکی بود.متاسفانه خواب و خوراکم انقدر توی این ماه بهم ریخت که اواخرش

بخاطر فشار شدید عصبی و اینا مجبور شدم برم زیر سرم،بعدش هم که دیگه از زندگی سیر شده بودم و مدتی احساساتم رو نسبت به همه چیز از دست داده بودم  ....تازه فهمیدم این بنده خدا هایی که خیلی درس خونن چرا همیشه حالشون انگار گرفته س  ...خلاصه با اینکه ما

جنبه ی این همه درس خوندن رو نداشتیم اما خدا رو شکر نتیجه ش رو دیدم و الانم کلی از خودم راضی و خوشحالم.

 

رضا هم این روزها وضعیتی بهتر از من نداشت،صبح ها مشغول سربازی تا عصر و بعد هم کارای دیگه

حسابی خسته ش کرده بودن.تنها امیدم به تعطیلیه بهمن ماهه که رضا یکم استراحت کنه...تورو خدا دعا کنین بچه مو تعطیلات نفرستن سربازی!

 

خوب از قرار معلوم دو تا چهاردهم بدون حضور ما گذشت.البته خودمون جشن های کوچولویی براشون

گرفتیم اما متاسفانه اینجا ثبت نشدن،برای همین رضا عزیزم با کمی تاخیر (!) هیجدهمین و نوزدهمین

ماهگرد دوستیمون رو با هم بهت تبریک میگم.امیدوارم بتونیم ماهگرد های بی شماری رو در کنار هم

برای عشقمون جشن بگیریم  ...خودت میدونی که اینروزا هردومون یه جورایی بودیم،امیدوارم

هرچی زودتر به روزای اوجمون برگردیم عزیزم.

 

راستی برنامه تون برای تعطیلات چیه؟؟وااای من بهش فکر میکنم ذوق زده میشم...

اگه خدا بخواد من ایشالا،ایشالا ،ایشالا...میرم شیراز .شهری که مدت ها آرزو داشتم برم و چقدر

ناگهانی برام اتفاق افتاد.قسمت خوب دیگه ی ماجرا اینه که بین راه یه توقف نیم روزه هم توی اصفهان

داریم.اما قسمت بدش اینه که معلوم نیست بتونم رضا رو ببینم یا نه...چون حتی اگرم رض مجبور نباشه

بره پادگان،من موقعیتش رو ندارم که بخوام طوری ببینمش...حالا خدا بزرگه.ما دیگه به اینجور بی برنامگی ها عادت کردیم.

 

راستی رفعه ی دیگه هم خودم آپ میکنم.این دفعه دیگه خیلی زود بر می گردم.راست میگم،چون همین

روزا یه مناسبت خوشگل دیگه هم داریم که نخواستم با این آپ ذکر بشه.چون باید اختصاصی باشه!...

پ.ن 1:دوستت دارم عزیز دلم.

 

پ.ن 2:بهنازم و آقا هاشم عزیز مرسیییییی که مراقب خونمون بودین.مرسی که سر میزدین و وقتی نبودیم هم بهمون لطف داشتین.دوست دارم بهنازی.

 

پ.ن 3:پژواک،نمیدونم فرقی نمی کنه...فقط میدونم جات بی نهایت خالیه...چرا؟تو که میخواستی

بری،تو که موندنی نبودی چرا نقشتو انقدر برام پر رنگ رقم زدی؟حالا الکی به گوشیت زنگ میزنم می

بینم خاموشه...اس ام اس هاتو میخونم..الکی...فایده نداره.اصلا" از وقتی که نیستی آنی  انگار گوشیم

مرده...نه زنگی...نه اس ام اسی...خاموشه خاموش.اشکالی نداره عزیزم هر جا که هستی پیروز و

موفق باشی و به چیزای که میخوای برسی. و اینجوری ما رو هم خوشحال کنی.دوستت دارم...

 

پ.ن 4:سمیرا و عسل مهربوووووووووونم...شکه شدم وقتی تبریکاتون رو برای 14م دیدم...مرسی که بیادمون هستید خوشگلای من.بوس بوس بوس.ایشالا جبران کنم براتون.(عسل)

 

پ.ن5: سحر؟باورت میشه؟باورت میشه دارم میام شیراز؟باورت میشه من یه روزی بتونم حافظیه رو ببینم؟سحرم، فرنیای عزیزم،مشتاق دیدارتونم.مرسی از مهمون نوازیتون.

 

پ.ن 6:مینــــــــــــــــــی...خوابم یا بیدارم؟؟باورم نمیشه که اومدی و نظر دادی.بعد مدت ها...راه گم

کردی؟فعلا" که نتونستم وبلاگتون رو باز کنم....حالا باز میام پیشت که نظر بدم.آره...بالاخره اون ماه

وحشتناک تموم شد عسیسم.امیدوارم دیگه از این به بعد مداوم بیای و بهم سر بزنی.دوستت دانــــــــــــــــــــــــــــم.

 

پ.ن 7:از همه ی دوستای خوبم که اسمشون توی آپ نیومده خیلی خیلی متشکرم.دوستتون داریم.

 

وای آپم طولانی شداااا...مواظب خودتون باشیــــــــــد.

روز هاتون خوش و شب هاتون دلنشین.

 

 

 

[ جمعه 1388/11/16 ] [ 1:8 ] [ تینا ]

 

سلام...

میخوام بازم بنویسم،این بار متفاوت تر،چون اینبار متنی رو مینویسم که کسی برای خوندنش مشتاق نیست.کسی با شوق و ذوق زیاد بهم یادآوری نکرده آپ کنم.کسی چندین کیلومتر اونور تر منتظر نیست تا جمله به جمله ی آپم رو بخونه. برای وبلاگی مینویسم که روزی چند تا بیننده ی ناشناس بیشتر نداره.واسه دل خودم مینویسم.

خوب شاید زیادی غمگین نوشتم، اما واقعا غمگین نیستم،دلم یکم گرفته.این دو روز خیلی خیلی بهم خوش گذشت.پنجشنبه رفتیم انزلی تولد گلبو بود،...بعدم تا غروب جمعه اونجا موندیم با 5 نفر از دوستی قدیمی؛کلی تعویض روحیه شد و حسابی گفتیم و خندیدیم و حرف زدیم و گشتیم،کلی هم لب ساحل قدم زدیم..خیلی خوب بود...من این دوستای گلم رو نداشتم چیکار میکردم؟

از طرفی هم رضا یه مرخصی کوچولو گرفت و از غروب پنجشنبه اومد و ظهر جمعه رفت.زیاد نتونستیم حرف بزنیم و خیلی از احوالش باخبر نشدم،اما خدا رو شکر پر انرژی بود.خوشحال بود که به زودی تموم میشه.مثل همیشه شاد بود و شاد می کرد...خوب،بعد دو روز با هم بودن و خوشحالی طبیعیه که وقتی همه میرن آدم یکم احساس غربت کنه.

نگرانم...نمیدونم چی میشه.ده،پونزده روز دیگه دوره ی آموزشی تموم میشه،خوب بعد از اون کجا باید بره؟بلاتکلیفی خیلی سخته!

اما منم از این دوری چیزای زیادی یاد گرفتم:چطور بلاتکلیف باشم،همیشه منتظر باشم.به شماره های غریبه با شوق و ذوق جواب بدم (شاید رضا باشه)،گوشیمو تو خونه جا بذارم،شبا زود بخوابم،ساعت به ساعت به موبایلم سر نزنم (چون کسی حالی ازم نمی پرسه)،انتظاراتم رو از بقیه پایین بیارم،صبور باشم،ثانیه شماری کنم...اون اوایل سخت ترین چیز این بود که نمیدونستم چی میشه،نمیدونستم این هفته میاد یا نه،حالش خوبه یا نه،افسرده ست یا خوشحاله،اینکه هیچی نمیدونستم دیوونه کننده بود.اما حالا یاد گرفتم حتی با بی خبری هم سر کنم.

دیگه فقط میمونم تا ببینم خدا چی میخواد.از هیچکس انتظاری ندارم،همه ی اونایی که همراهیم میکنن بی نظیرن و من ازشون خیلی خیلی تشکر میکنم.اما خوب مسائلی که تو این هفته برام پیش اومد بهم ثابت کرد که ((این جهان پر از صدای پای مردمی ست که همچنان که تورا می بوسند،در ذهن خود طناب دار تورا میبافند-فروغ فرخزاد-))...ولی خوب آدم نباید یه طرفه با قاضی بره،من دوستای گلی دارم که لحظه ای تنهام نذاشتن و همیشه سعی کردن برام آرامش فراهم کنن.((زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست/تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست-فریدون مشیری-))

به رضا نوشت:رضا من اون کاری رو که بهت گفتم میکنم!!!...دلم برات خیلی خیلی تنگ شده.امیدوارم بتونیم به زودی همدیگه رو ببینیم.واقعا این روزا همش فکر و ذکرم اینه که چی میشه؟وای خدا کنه همه چیز اونطوری که برنامه ریزی کردی و به صلاحه پیش بره.مرسی که اومدی عزیزم.درضمن باید بگم من با اینکه جونم رو هم برای ((حافظ )) میدم،اما بدون که باهامون شوخی کرده.مواظب خودت باش.ببخش که اینبار نتونستم خوب باهات حرف بزنم.دوستت دارم عزیزم.

به آنیتا نوشت:عزیزم امیدوارم پیوند آسمونیت خیلی خیلی مبارک باشه برات.آرزو می کنم بتونین تا آخر عمر به خوبی و خوشی و عشق در کنار هم زندگی کنید،میدونی که چقدر آرزوهای قشنگ دارم برات دارم اما همینجا تمومش میکنم و فقط میگم عزیز دلم مبارک هردوتون باشه.

به آنی نوشت:خدا میدونه چقدر خدا رو شکر کردم عشقم...تو که نمیدونی من پشت اون در چی کشیدم.یه دنیا دوستت دارم.

به ساناز نوشت:مرسی عزیز دلم که به یادمی...کاش کمکی از دستم برات بر بیاد.

به دوستان نوشت:دوستای خوبم درسته اول این آپ نوشتم این متن خواننده نداره ومن واسه دل خودم نوشتم،اما نظرای قشنگتون همیشه برای ما باعث دلگرمی ه و دوستتون دارم.

به خدا می سپارمتون.برامون دعا کنین.

رضا این شعر رو میذارم،چون بی نهایت دوسش دارم و کمی با حال و روزم هماهنگه.امیدوارم فکر نکنی به خاطر اینه که خیلی ناراحتم.من تا تورو دارم غم ندارم.

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند


  

[ جمعه 1388/08/01 ] [ 21:17 ] [ تینا ]

 

 

سلام دوستای گلم.

امیدوارم حال همتون خوب باشه.ببخشید یه عده اومدید خبر دادید که آپ کردید اما نمیدونم بلاگفا خراب بود یا  سیستم من مشکل داشت حتی وبلاگ خودمون هم نتونستم بیام.از طرفی هم به خاطر شروع شدن کلاس ها،خیلی کمتر میتونم بیام.انشالا میام پیشتون جبران می کنم....یه سری از دوستانم دیگه کلا سر نمیزنن؛ترک یاران کردن...که باز مشکلی نیست.به خاطر اینکه این همه مدت همراهمون بودن ازشون تشکر میکنم.بخاطر اینکه این مدت حتی یه طرفه هم نمیتونم بهشون سر بزنم معذرت خواهی!

درست نمی دونم چی بنویسم...امروز چهاردهمه...ساکن ترین و ثابت ترین چهاردهمی که در طول این یک سال و اندی داشتم،بی اینکه جشنی بگیرم،کسی بدونه،رضا بهم کادو بده،یا حتی اینکه خودم احساس خوبی داشته باشم....کاملا بی هیجان!اما خوب خدا خیلی کمکم می کنه،دارم کم کم کنار میام،هیچوقت به اینکه رضا نیست عادت نمیکنم اما خوب با غم و قصه همه چیز بدتر میشه که بهتر نمیشه.هنوز همون حال و هوا رو دارم ولی حرف های رضا داره بیشتر اثر میکنه...حرفاش هنوز بعد این حدود یه ماه داره آرومم میکنه...دیگه خودم حدس میزنم که اگه تو این موقعیت بود چی می گفت.

دیشب یه کتابخونه بزرگ برای اتاقم آوردم...ست رنگ اتاقم:طوسی و بنفش...آرزوی همیشگیم بود که چنین کتابخونه ای داشته باشم.بعد از 3،4 ساعت که مشغول چیدن کتابا بودم خسته نشستم رو زمین...به این فکر کردم که حالا دیگه اتاقم از همه نظر کامله.چه چیزایی که تو این مدت بهش اضافه و ازش کم شدن...با خودم گفتم رضا کجایی که ببینی اتاقم شبیه اتاق آدم بزرگا شده؟؟؟کجایی ببینی چه کتاب خونه ای دارم؟؟؟کجایی که اصلا ببینی خودم بزرگ شدم؟بگذریم...!

خلاصه اومدم که 15مین ماهگرد عشقمون رو به خودم و رضا تبریک بگم.بگم امیدوارم دیگه هرگز انقدر حقیرانه و تنها نباشه.بگم امیدوارم که چه چیزهایی پیش بیاد...رضا واقعا الان داری چیکار می کنی؟اصلا یادت هست که امروز چه روزیه؟بهت حق میدم یادت نباشه...میدونم اونجا انقدر بهت سخت میگذره که به قول معروف عاشقی از یادت بره،اما ته دلم میخوام که یادت باشه...کاش اگه با هم نیستم حداقل تنها تنها جشن بگیریم...راستی رضا میدونی امروز چیکار کردم...رفتم واسه خودم از همون کادو های مخصوص روز چهاردهم خریدم...کلی هم بعدش به خودم خندیدم.البته چون تو نیستی دیگه نیازی بهش ندارم!

امیدوارم عزیز دلم هرجا که هستی دلت شاد باشه و دوست و هم کلام پیدا کرده باشی تا برات خیلی سخت نگذره،ببین من حالم خیلی خوبه،سعی کردم آپم اگه شاد نیست حداقل نرمال باشه،خوب نوشتم؟...لحظه شماری می کنم برای وقتی که برگردی.

دوستای گلم بازم ممنونتم تو این روزا خوندن نظراتتون برام مایه دلگرمی ه.انشالا توی تمام کارهاتون پیروز و موفق و خوش باشید.

.....واااااااااااای خدایا باورم نمیشه....

به اینجا که رسیدم رضا زنگ زد...همین الان...از پادگان.ماهگرد رو تبریک گفت.خیلی خیلی کوتاه بود،نمیتونست صحبت کنه.....خدایا شکرت.

پی نوشت 1:آپی که نوشتم مربوط به وقتی ه که رضا هنوز زنگ نزده بود و بیخبر بودم،اما دلم نمیاد پاکش کنم.

پی نوشت 2:سحرم ممنون بابت تبریکت عزیزم،لطف کردی که به یادمون بودی.

پی نوشت 3:آنیتا،گلبو،فاطمه و خواهر جون،سحر،بهناز،ساناز،آنی،عسل،تی تی،سمیرا و همه مهربون های دیگه ازتون خیلی ممنونم.دوستتون دارم،بی نهایت.

پی نوشت4:مینی؟؟؟کجایی دختر؟دلم برات تنگه....

پی نوشت 5:رضا عزیزم نمیدونم چطور ازت تشکر کنم،نمیدونم چیکار کردی تا تونستی بهم زنگ بزنی.فقط میدونم بی نهایت به این کارت نیاز داشتم.وااای وقتی صداتو شنیدم زبونم بند اومده بود...هیچوقت اینطور سورپرایزم نکرده بودی رضا...من کادو نمیخوام عزیزم همین که صداتو شنیدم برام بهترین کادوئه.مواظب خودت باش.دوستت دارم.

به تی تی نوشت:تی تی،عزیزم وبلاگت برا من باز نمیشه...کاش بیای اینو بخونی..چیکار کنم؟؟؟

 

Image and video hosting by TinyPic

تقدیم به بهترین رضای دنیا:

 عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم  

بشمارم چند تا ستاره تا ببینمت تو خوابم  

  بیا با من قدم بزن تو کوچه ی درد دلام  

 بشکنه تنهایی من با یه تبسم یه سلام

  پاییز میاد از اشک تو  واسه خودش غم میاره

 بهار پیش رنگ نگات قشنگیش رو کم میاره  

 کی از تو مهربون تره وقتی غریب و بی کسم  

 با شوق عطر تو تازه میشه هر نفسم

  عشق منو پیدا بکن از نامه های گمشده 

شاید بفهمی این دلم از خود چرا بی خود شده  

 عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم  

بشمارم چند تا ستاره  تا ببینمت تو خوابم   

[ سه شنبه 1388/07/14 ] [ 20:31 ] [ تینا ]

 

 

 

سلام.

دوستان امیدوارم همتون خوب باشید.یعنی خوب که هستید...امیدوارم سرحال و شاد باشید.نمازو روزه هاتون قبول،انشالا به آرزوهای قشنگتون برسین و کلی ثواب تو این ماه رمضون جمع کرده باشین.عیدتون هم با چند روز تاخیر مبارک.اول مهر رو به دوستان محصل عزیزم تبریک میگم.امیدوارم سال تحصیلی خوب و پرباری داشته باشید.امیدوارم هیچوقت این احساس رو که من دارم تجربه نکنید!خوب از جریانات این مدت می نویسم.قرار بود رضاچهارشنبه، 18 شهریور بره سربازی.که رفت اما صبح که من از خواب بیدارشدم دیدم برگشته،به خاطر شب های احیا بهشون مرخصی دادن.شنبه دوباره رفت اما سر ظهر برگشت و تا پنج شنبه بهشون مرخصی دادن به خاطر ماه رمضون!این شد که ما سربازی رو زیاد جدی نگرفتیم...یه هفته گذشت و من 5 شنبه رفتم تهران.همون شب برای آخرین بار با رضا حرف زدم چون روز بعدش صبح زود باید میرفت ولی فکر نمیکردم بره و دیگه بر نگرده!اما رضا رفت و همون شد!

از اون پنج شنبه تا امروز که پنج شنبه باشه هیچ خبری ازش ندارم.دیروز از تهران برگشتم.بدون رضا این یه هفته توی تهران برام سخت بود اما غیر قابل تحمل نبود.دیروز برگشتم رشت...اینجا خیلی سخت میگذره.عجیبه اما تو رشت انگار تنها ترم.تو اطاقم دیگه آرامش ندارم(انگار رضا همیشه اینجا بوده)...تو خیابون می رم همش تو فکرم(انگار همیشه با هم از این خیابونا رد می شدیم)...خلاصه هرچی میخورم،می پوشم،می بینم به یادش میوفتم.هر روز به گوشیش زنگ میزنم،اس ام اس هاشو میخونم،آپهای قدیمی رو میخونم...اوایل هر شب به گوشی خاموشش اس ام اس میدادم،بعد دیدم فایده نداره.یادم میاد که رضا اواخر میگفت بهتره دیگه هر شب قبل از خواب حرف نزنیم و من چقدر از این حرفاش ناراحت میشدم و با اصرار تا شب آخر این روال ادامه پیدا کرد....حالا میبینم انگار راست میگفت...اینجوری خیلی سخت می گذره.اما با اینحال پشیمون نیستم..حداقل تا وقتی که با هم بودیم خوب استفاده کردیم.البته من همیشه سعی میکنم سر قول هایی که به رضا دادم بمونم...اینکه درسامو خوب و با دقت بخونم و شیطونی نکنم و غصه نخورمو و...تو این یه هفته سعی کردم آروم باشم اما راستش امروز روز خوبی نبود.چون انتظار داشتم رضا بیاد،فکر میکردم برای پنج شنبه و جمعه بفرستنش و حالا بعد از یه روز خسته کننده،انتظار،از همیشه نا امیدترم...وضعم شده همین...پنج شنبه میاد؟ده روز که بشه میاد؟بعد دو هفته میاد؟نیم ماه که بشه میاد؟بعد بیست روز؟یک ماه؟اولین تعطیلی؟...یا اینکه اصلا دو ماه آموزشی شو نمیاد؟

کاش فقط یه تاریخ داشتم که بهم نشون میاد رضا کی بر میگرده...کاش میدونستم.این انتظار از همه چیز بدتره...در هر صورت از شنبه درس ها بطور جدی شروع میشه و باید حسابی خودمو مشغول درسم کنم...(حالا یه طوری میشه دیگه)

اینه که باید ببخشید اگه یه مدت بهتون سر نمیزنم یا آپ نمیکنم.کمترین میام نت،یا شاید اصلا نیام.فعلا درسم برام خیلی مهمه.از همه دوست های نازنینم که تو این مدت تنهام نذاشتم بی نهایت ممنونم.

.دوستتون دارم.

1.خطاب به رضا:رضا؟؟؟کجا دنبالت بگردم؟دلم برات تنگ شده بیا دیگه...همه حرفات دونه دونه تو سرم تکرار میشه...صدات و فکرت وتکه کلام هات و ناز و نوازش هات با صدای خودت تو سرم میچرخن.حالا میدونم کی میگی:دوستت دارم،کی میگی:قربونت برم،کی میگی:اووووووووووم،کی میگی:اره؟؟؟،کی میگی:بمیرم الهی(خدا نکنه)کی میگی:تینا؟؟...عین دیوونه همیشه حرفاتو واسه خودم میزنم...زود بیا...دوستت دارم.

2. خطاب به آنیتا(ن) :آنی،خواهرم،نازنینم...نمیدونم چطور باید بخاطر این همه لطف ممنونت باشم.خواهری رو در حقم تموم کردی...از احوال پرسی های دقیقه به دقیقه ت ممنونم. درک میکنم که چقدر سخته که یه نفری سعی میکنی جای رضا رو هم با حرفاتی قشنگت برام پر کنی...دوستت دارم..

۳.خطاب به سحر:عزیزم میدونم که چقدر تماس برقرار کردن برات سخت بوده و میدونم که مسیج هات نمی رسید.ممنونم که به یادم بودی عزیزم....دوستت دارم.

4.. خطاب به آنیتا و ادی:دخترخاله ماه م،دوستت دارم،مرسی که انقدر باهامی و هوامو داری،ایشالا بتونم برات جبران کنم عسیسم...ادی جون شما هم مرسی!!!...دوستت دارم.

5. خطاب به راحل:گفتنی ها رو به خودت گفتم عزیزم ممنونم که حالمو می پرسی و به یادمی....دوستت دارم.

6.خطاب به طرفداران ابی (خواننده) :فردا شب (یعنی جمعه) ساعت22:30 مستند زندگی ابی از شبکه ی BBC PERSIA پخش خواهد شد،از دست ندید !

.خطاب به دوستان:ببخشید که بازم متن شکلک نداره،از همگی ممنونم که اومدید...دوستتون دارم.مواظب خودتون باشین.

 روزهاتون رویایی،شب هاتون نیلوفری.

[ جمعه 1388/07/03 ] [ 1:5 ] [ تینا ]

 

 

دوستای خوبم سلام.

اول از همه امیدوارم تک تک تون وقتی این آپ رو میخونیدخوب و سرحال باشید.یه معذرت خواهی بهتون بده کاریم.ببخشید این مدت سر من خیلی شلوغ بود،تمام کارها افتاد به گردن رضا.واسه همین فرصت نکردیم به همتون سر بزنیم،از آپ هاتون عقب موندیم و از همه بدتر اینکه یک ماهه آپ نکردیم.ببخشید که منتظرتون گذاشتیم.

یک ماه خیلی پر فراز و نشیب و میشه گفت سخت رو پشت سر گذاشتیم،که خدا رو شکر حالا کمی به آرامش رسیدیم.تو ماهی که گذشت من به خاطر مهمونای خیلی عزیز راه دورمون فرصت نمی کردم مثل همیشه با رضا حرف بزنم و درددل کنیم...الهی بمیرم اکثرا" شبها قبل از خواب حرف میزدیم،که اونم از 5 دقیقه که می گذشت من از شدت خستگی خوابم می برد.رضا عزیزم همینجا ازت تشکر میکنم...تحملت توی این ماه فوق العاده بود و بیشتر از قبل ازم پشتیبانی کردی.خیلی ممنونم.میگم...من واقعا تو رو نداشتم چیکار می کردم؟؟؟

یه سری برنامه ها پیش اومد که در نهایت عملی نشد و روحیه جفتمون خیلی خراب بود.قرار بود 5 شنبه ی هفته ی پیش با هم باشیم اما 7و8 ساعت قبل از ملاقاتمون همه چیز کاملا به هم خورد که داستانش خیلی طولانیه و متاسفانه اصلا توان دوباره گفتنشو ندارم.فقط بگم خیلی سخت بود.درسته کمتر از یک ماه قبل پیش هم بودیم اما هم دلبسته بودیم که همدیگه رو میبینیم و به هم خوردن برنامه خیلی سخت بود،هم اینکه هر قدر می گذره دوری سخت تر میشه...رضا راست میگه...انگار من در این زمینه صبرم رو از دست دادم.خوب از این حرفا بگذریم...

یک سال و یک ماااااااااااااااااه...میدونین چقدره؟یعنی 13 مااااااااه...یعنی 6 تا 30 روز و 9 تا 31 روز...خالا پیچیده ترش نکنیم،برگردیم سر همون یک سال و یک ماه.بله...امروز چهاردهم مرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و هشته و 13مین ماهگرد عشقمون رو عاشقونه به رضای گلم تبریک میگم...عزیزم امیدوارم همونطور که خودت  گفتی پنجاه سال و یک ماهگی عشقمون رو جشن بگیریم و عشقمون همیشه پر ثمر و مستمر باشه...بابت هدیه ی همیشگی هم مرسی عزیزم...کاش خدا توان این رو بهم میداد که از نعمت هایی که بهم داده تشکر کنم.

خوب بریم سراغ یه سری تی تی نوشت به دوستان:

1.تی تی نوشت به داداشی:داداش گلم دیدم که دفعه ی پیش به وبلاگ سر زدی و کلی نظر سازنده و قابل احترام دادی،بازم اگه وقت کنی و بیای خیلی خوشحال می شیم.اما در مورد نکات که امر کردی باید با هم بیشتر صحبت کنیم.

2.تی تی نوشت به خانوم آسمونی:عزیز دلم نمیدونم اینو میخونی یا نه چرا از بلاگفا رفتی...اما در هر صورت اومدم پیشت نتونستم نظر بدم...خیلی سخت بود،کیت های مغزیم سوخت.

3.تی تی نوشت به نازی و میلاد:واااااااای نازی کشتی منووووو...عزیزم فکر نکن ما بی وفا شدیم.به خدا این وبلاگت برا من باز نمیشه اصلا.وگرنه ما همیشه به یاد دوستای گلمون هستیم.نوشتم که فکر نکنی فراموشت کردیم نازی گلم.

4.تی تی نوشت به سانازی:دوست گلم،سانازم،نمی دونم چی بگم،فقط از ته دل دوستت دارم و از خدا میخوام که خودش گره گشایی کنه...

5.تی تی نوشت به خواهری،خواهر شوهری،دوست جونی و همه چی:برات خیلی خوشحالم عسیس دلم،اگه راهم نزدیک تر بود خودم برای عروسیت خدمتت می رسیدم خواهر خوشگلم.امیدوارم یکی از خوشبخت ترین های روی زمین بشی.

دوستتون داریم دوستای گل،مرسی که همراهی مون می کنید.خدا میدونه با اضافه شدن تعداد نظرات شما دوستای خوبمون چقدر خوشحال میشیم.

 

 

رضای خوبم سینزدهمین ماهگرد عشقمون رو باز هم بهت تبریک میگم مهربونم:

 

 

منو با یه بوسه ببر تا ستاره
بمون و یه لحظه نگام کن دوباره
تو چشمای نازت یه دنیا امیده
منو با یه بوسه ببر تا سپیده

تو بودی که عشقو به قلبم سپردی
منو تا به جشن شب و آینه بردی
تو که باشی دنیا قشنگه همیشه
دیگه حتی پرواز برام ساده میشه

منو با یه بوسه ببر تا ستاره
يك شب زير بارون صدام كن دوباره
بذار جون بگیرم از حرم نفسهات
طلوعی به پا کن با آتیش دستات

هنوز عطر موهات توی کوچه* مونده
نگاهت منو تا به ابرها رسونده
تو همزاد نوری، یه نور مقدس
به تو دل سپردن چه آسون و سادست

کمک کن که از عشق ترانه بسازم
هزار بار دیگه به تو دل ببازم
غمت رو به دست فراموشی بسپر
بگو نازنینم که خوابی یا بیدار

 

(*:بالای کلمه ی کوچه داخل شعر ستاره زدم،درست این واژه توی نسخه ی اصلی ((خونه)) ست،اما من عوضش کردم نوشتم کوچه.چون دفعه ی پیش من و رضا توی یه کوچه ی خاص خاطرات خیلی خوبی داشتیم که هنوز وقتی ازش رد میشم احساس میکنم رضا اونجاست.)

[ پنجشنبه 1388/05/15 ] [ 1:23 ] [ تینا ]
 

 

 

دوستان خوبم سلام

دلم خیلی واسه وبلاگمون و همه دوستای خوبمون که همراهیمون میکنن تنگ شده بود،اما با وجود این که مدتیه امتحانا تموم شدن،باز هم نمیتونستم بیام سر وقت وبلاگ و آپ کنم...نمیدونم چرا.

شاید کمی وقت می خواستیم تا از این شوک انتخابات و از دست دادن جوونا و این همه لطمه در بیایم،من که هنوزم نتونستم هضم کنم که واقعا تابستونم شروع شده،انقدر با بدبختی و مکافات و غم مردم همراه بوده.منی که هیچ وقت پی اخبار و سیاست نبودم حالا خودم می گردم دنبال اخبار جدید تا ببینم دیگه به بلایی داره سر هموطنام میاد؟

واقعا دل آدم از این همه بی عدالتی به درد میاد...حالا فکر می کنم بهمون حق بدین که کمی کسالت و رخوت داشته باشیم و توی آپ کردنمون تاخیر ایجاد بشه.اما تا جایی که تونستم به وبلاگ بعضی دوستان سر زدم.آرزو می کنم این افسردگی هرچی زودتر همه رو رها کنه و دوباره امید به زندگی هامون بر گرده.

Image and video hosting by TinyPic

خوب کمی راجع به مسائل این مدت بگم.ماه خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم(از لحاظ تحصیلی).تو این دوران رضا اگه بیشتر از من سختی نکشیده باشه واقعا به اندازه ی من بهش سخت گذشته.تموم شب هایی که من برا درس خوندن باید از خواب بلند می شدم (ساعت 2 صبح) رضا زنگ میزد و بیدارم می کرد (فکر کنم خودتون میدونین بیدار کردن یکی از خواب چه کار جانفرسایی ه...) و اکثرا هم مدت زیادی بیدار میموند تا من اونوقت شب احساس تنهایی نکنم.

دیگه اینکه تماس هامون خیلی کمتر شده بود و طبعا بعد از اون همه فشار وقتی هم که حرف میزدیم من همش یا بیحال و خسته بودم یا سر درد و... داشتم. رضا ی گلم از همین جا ازت تشکر می کنم،واقعا خیلی برام زحمت کشیدی.اگه صبوری های تو نبود مسلما" خیلی برام سخت می شد که هم امتحانات رو تحمل کنم و هم فشار رابطمون ...تازه چه شب هایی که خواب میموندم... خدا رو شکر که امتحانات هم تموم شد و به خیر گذشت.تو این مدت خیلی برنامه ریختیم که بتونیم همدیگه رو ببینیم و رضا بیاد رشت اما هیچکدوم جواب نداد،همین مسئله هم برامون شده سوهان روح...

از طرفی داریم به اولین سالگرد عشقمون نزدیک میشیم،رضا خودت می دونی که چقدر دوست داشتم تو اون روز و اون تاریخ از زندگیم پیشت باشم.اما خوب فکر نمیکنم شدنی باشه،مثل تمام روز های دیگه ی زندگیم که داره بدون تو پوچ میگذره. 86 روز از اون موقع که با هم توی باغ گلهای اصفهان بودیم و از اون لحظه های قشنگ میگذره.یادت میاد؟...بهم قول داده بودیم تا یک ماهه آینده ش بازم بتونیم برنامه ای بزاریم و پیش هم باشیم.حالا اصلا باورم نمیشه چطور این همه مدت گذشت و این همه فاصله بین دیدارمون افتاده......

خوب دوستان ممنونم که بهمون سر زدید،از همه ی اونایی که تو این مدت با اینکه می دونستن خونمون خالیه بازم سر زدند و دوستی شون رو در حقمون کامل کردند هم بی نهایت ممنونیم.Image and video hosting by TinyPic

باز هم یه بار دیگه به کمکتون نیاز داریم،برامون دعا کنین،خدا بهمون کمک کنه و بتونیم تا آخر هفته ی آپنده همدیگه رو ببینیم...این گل ها رو تقدیم میکنم به همه ی دوست های دوست داشتنی مون...

 Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

 

 

Image and video hosting by TinyPicبرای رضای عزیزم:Image and video hosting by TinyPic

با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره

 

آخرین ذرات موندن توی رگ هام نمی میره

 

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

 

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

 

اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم

 

با تو من مالک دنیا با تو در نهایتم من

 

با تو شاه ماهی دریام بی تو مرگ موج تو ساحل

  

با تو شکل یک حماسه بی تو یک کلام باطل

  

بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دو روزه

  

نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه

  

 

 

 

[ پنجشنبه 1388/04/04 ] [ 0:59 ] [ تینا ]
 

 

دوستای گلم سلام.

امیدوارم حال همه تون خوب باشه.یکم طول کشید تا آپ کنیم،من باید آپ میکردم اما منم بخاطر درس ها کمتر میتونم بیام اینترنت.خیلی خیلی خیلی خیلی مرسی بابت تبریکاتون،از همه بی نهایت ممنون،چه دوستانی که سر زدن به وبلاگمون،چه اونایی که زنگ زدن یا از هر راه دیگه ای لطفشون رو نشون دادن.خیلی خوشحالم کردید.رضای خوبم از شما هم تشکر میشه.

خوب چه خبرا؟...از چی بگم؟

یه مدته رضا رو خیلی اذیت کردم،خودمم میدونم.از همین جا هم میگم:رضا جون ببخش عزیزم .خودت خوب میدونی که همش از روی دلتنگی و قاطی شدن برنامه هامونه.

میدونین بعد از اولین باری که همدیگه رو دیدیم تا تا 4 ماه نشد که همدیگه رو ببینیم...و البته سخت گذشت اما نه خیلی غیر قابل تحمل،از همین که با هم بودیم هم خوش بودیم. و فکر می کردیم هر چقدر بگذره اروم تر میشیم.اما چه اشتباهی!هر چی گذشت سخت تر شد و جدایی ها درد اور تر.طوری که هنوز یه ماه از دیدارمون نگذشته و حال روز هردومون خرابه و فقط داریم دنبال چاره میگردیم تا بتونیم همدیگه رو ببینیم.نمیدونم الان کدوم عاشقای گل پیش همدیگه ان اما خیلی خوشحالم که ساناز جونم و اقا امیرش پیش همدیگه اند.همیشه خوش باشین انشالا روزی بیاد که این دوری ها از بین هممون برداشته بشه.

اما خوب باید کنار بیایم دیگه...به قول رضا صبر ما باید خیلی بیشتر از اینا باشه.از دیروز هم دوباره ی همه ی غم و غصه هارو کنار زدم تا بشیم همون تینا و رضا ی قدیم...شاد و سرحال. نا شکری هم حدی داره...این بار آپ کردم تا از خدا تشکر کنم بابت همه لطفی که در حقم داشته.پس خدای ممنونم از همه ی خوبی هایی که سر راهمون قرار دادی و همه ی کمک هایی که بهمون میکنی تا به هدفمون نزدیک تر بشیم.

خدای خوبم ممنونم بابت اینکه رضا رو سر راهم قرار دادی تا مزه ی عشق و دوست داشتن رو بچشم و علاوه برخودت و خونواده م یه همراه خوب دیگه هم تو زندگیم داشته باشموکمکم کن  تا حتی اگه نمیشه به اندازه ی رضا حداقل تا حد ممکن خوبی هاشو جبران کنم و براش همراه مناسبی باشم.

 

...خدایا شکرت...

 

از همه ی دوست های خوبمون ممنونیم که بهمون سر میزنید.خیلی دوستتون داریم.اگه دیر به دیر میایم بدونید دلمون براتون تنگ میشه اما فشار زندگیه دیگه...

{ببخشین دیرم شده،خیلی زود بر میگردم عکس های خوشگل میزارم واسه متن}

 

رضا:

سلام

مرسی تینا جونم بابت آپ خوشکلت...

امروز ۱۴ اردیبهشت و دهمین ماهگرد ما.کم کم داریم به اولین سالگرد دوستیمون میرسیم و من هر روز از اینکه با تینا دوست شدم احساس خوشبختی بیشتری می کنم...تینای من یه دسته گل که خدا بهم داده منم خدا رو بخاطر همچین دسته گلی صد بار شکر می کنم...

 

...خدایا شکرت...

 

اینم عکس نی نیگیای تینا کوچولو و شیطون من...

 

تین کوچولو

 

[ شنبه 1388/02/12 ] [ 16:18 ] [ تینا ]

 

 

 

سلام.

ما خوبیم شما خوبین؟چه خبرا؟تعطیلات خوش میگذره؟

انشالا سال خوبی و شروع کرده باشیدو هر روزش بهتر از دیروز باشه براتون.یه مدت نبودم دلم واسه همه دوستامون حسابی تنگ شد.

این بهار واسه من که خیلی دوست داشتنیه...من و رضا فروردین ماه سال پیش آشنا شدیم اما این اولین عیدی بود که مال هم بودیم و گرچه دور از هم اما در عین حال در کنار هم عید رو جشن گرفتیم.چند لحظه بعد از سال تحویل با هم حرف زدیم و کلی تبریک گفتیم،از رضا جونمم کلی عیدی گرفتم.اولین عیدمون خیلی خوشگل بود ولی کاش پیش هم بودیم...

تا اونجا که توی آپ های قبلی گفته بودیم،برنامه ی من عوض شده بود و معلوم نبود همدیگه رو ببینم یا نه.الهی قربون خدا جونم برم.برنامه هام به همون سرعت که خراب شده بود،جمع و جور شد و قرار شد بریم اصفهان و من رضا رو ببینم.

از مشکلاتی که برامون پیش اومد و اینکه چقدر غم و غصه تو راهمون قرار گرفت میگذریم.خلاصه با هر ترفندی شد من خودمو رسوندم پیش رضا.قرار بود روز پنج شنبه (پنجم فروردین)همدیگه رو تو باغ گلها ببینیم.از لحظه ی ورود به اصفهان یه اصطراب هیجان جالبی داشتم.با اینکه تو اصفهان بخاطر یه سری مشکلات نشد زیاد گردش و تفریح کنیم خیلی روزهای قشنگی بود.همین حس که این همه فاصله از بینمون برداشته شده و منو رضا حداقل تو یه شهریم.

روز قرار هم خیلی خوش گذشت.دقیقا" بعد از 90 روز من و رضا همدیگه رو دیدیم و تقریبا چهار،پنج ساعت با هم توی باغ گلهای اصفهان بودیم.این قشنگ ترین ملاقاتمون بود.چون علاوه بر طولانی بودنش هم همراه های خوبی داشتیم(راحل و امین و بقیه دوستان)هم فضا خیلی خوب و آروم بود.البته من که به جز محوطه ی کاکتوس ها اصلا به گل گیاه توجهی نداشتم.داشتیم از فرصت هامون نهایت استفاده رو میکردیم...شاید بیشتر از اینکه با هم حرف بزنیم تو جمع بودیم یا در سکوت اما واقعا سکوتمون هم با معنی بود.

 گرچه زمانش کوتاه نبود اما مثه برق گذشت.ولی خدا رو شکر خاطره های خیلی قشنگی برامون باقی گذاشت.همیشه خداحافظی هامون انقدر سریع و با استرس بود که تازه نیم ساعت بعدش میفهمیدیم دوباره داریم از هم دور میشیم.اما این بار انقدر جدا شدن از همدیگه واسمون سخت بود.یه حال عجیبی داشتم...

انشالا دوباره خیلی زود قرار رضا رو ببینم.انشالا خدا کمکمون کنه...خیلی خوشحال شدم که دوست گلم راحل و همینطور امین عزیز و بقیه دوستان رو هم دیدم.خیلی متاسفم بابت مسائلی که پیش اومد و باعث شد نتونم فاطمه ی گلمو ببینم.فاطمه جونم بازم از همینجا ازت معذرت خواهی میکنم عزیزم.

 

من و تو

دیروز 14 فروردین ماه بود،یعنی نهمین ماهگرد دوستی  من و رضا.یکی از روزهایی که خیلی برام عزیزه.

به رضا نوشت:رضا جونم مبارک باشه.نمی دونی چقدر خوشحالم و چقدر از با تو بودنم راضی ام.از اینکه 9 ماه تمام روز و شب م با فکر تو گذشته وچقدر تو این مدت به هم نزدیک شدیم.تو تک تک این روز ها بدی و عصبانیتتو که اصلا ندیدم هیچ هر روز هم با یکی از وجه های وجودت اشنا شدم و بیشتر از با تو بودن احساس خوشبختی کردم.ازت ممنونم به خاطر همه چیز و همه خوبی های بی پایانت.خدا رو شگر میکنم که تونستم یه دل سیر ببنمت.اما خودت میدونی که اینا همش حرفه و دل من سیر نمیشه.می دونی که همیشه دلتنگتم حتی همون لحظه ای داشتیم خداحافظی میکردیم.الان خودمو دلداری میدم...میگیم تازه ده روز گذشته...ده روزه پیش این موقع با هم بودیم اما دلم اروم نمیگیره...بیشتر بی قرار میشم.فقط حرف های تو آرومم میکنه،دقت کردی وقتی با هم حرف میزنیم من چقدر شادم و میخندم؟...بگذریم حرف های من و دلتنگی هام هیچوقت تموم نمیشن،مثه خوبی های تو.

این روز رو به دوست های گل دیگه مون ((مینی و مینک))عزیز و ((نازی و میلاد))گل که ماهگردشونه هم تبریکه میگیم.

خیلی ممنون که بهمون سر میزنید.دوستتون داریم.واسمون دعا کنید.

 

[ شنبه 1388/01/15 ] [ 16:35 ] [ تینا ]

 

 

دست تو 

 

سلام به همه ی دوستای گلمون.

اول از همه خیلی مرسی از همتون که همراهیمون می کنین وتنهامون نمی ذارین.خیلی از داشتن دوستای خوبی مثه شما خوشحالیم.

خوب...باید زودتر آپ میکردم،اما راستش اینروزا حالم خوب نبود.سعی می کردم با رضا که هستم شاد و خندون باشم،اما میدونم گلم می دونست که تیناش غصه داره.ببخش عزیزم،خودت میدونی با تو که هستم دیگه هیچی از دنیا نمیخوام.

موضوع اینه که قرار بود برای تعطیلات نوروز من برم پیش رضام،اما خوب برنامه ها بهم خورد.من اینجا...اینهمه دور از رضا هیچ کاری نمی تونستم بکنم،جز اینکه از همه امید هایی که واسه دیدنش بعد 3 ماه داشتم بگذرمHanging،برنامه ی ما از رفتن به شهر رویاهام تغییر کرد و قرار شد مثه همیشه بریم تهران و مازندران.واسه همین اینروزا خیلی تو خودم بودم.

کلی رضا دلداریم داد،کلی کمکم کرد تا اینکه یکم رو به راه شدم و امروز...با یکی از دوستای گلم حرف میزدم که دوستم یه چیزی گفت،یه پیشنهاد که نمیدونم چرا به فکر خودم نرسید.خوب رضا میاد تهران همدیگه رو می بینیم دیگه.از رضا پرسیدم میای تهران همدیگه رو ببینیم؟؟وااااای...وقتی گفت حتما میاد...خدایا شکرت...

شده حس کنید دارید از بی هوایی خفه میشین یهو یکی بالشت رو از روی صورتتون برداره؟؟من امرزو دقیقا" همین حس رو داشتم.In Love

میدونم ممکنه همین برنامه هم بهم بخوره،میدونم شور و شوقم بچه گونه بود،میدونم ممکنه برنامه ی من تو تهران انقدر قاطی بشه که اصلا نتونم از خونه بیرون برم،اما دیگه ناامید و پژمرده نیستم.چون حالا که فکر میکنم می بینم باهم بودنمون واقعا همینقدر ساده و دست پافتنیه.فقط کافیه یکم خوب فکر کرد و صبر داشت.

باز هم خوشحالم که این روزها آپ نکردم،دیروز حتی آپ رو هم نصفه نوشتم اما حالشو نداشتم کامل کنم.خیلی خوب شد چون دوست ندارم هیچوقت غم و غصه و گریه وارد این خونمون بشه.

بچه ها من واقعا" امیدوارم،دلم روشنه که تو عید بازم منو رضا همدیگه رو می بینم.ملاقات اخرمون انقدر دوست داشتنی بود که برامون زمان خیلی دیر میگذره،نیاز داریم که باهم باشیم.تورو خدا دعا کنین واسمون...

راستی این آخرین آپ ما توی سال 1387 بود،سالی که واقعا پربار ترین و پر خاطره ترین و پر تجربه ترین و پر عشق ترین سال عمرم بود.به سال اخیر که فکر میکنم می بینم،تلخی و غم توش بوده اما خوشی ها و دوستی ها انقدر بوده که غم هارو تو خودش حل کرده.

 

واسه گذروندن سالی به این خوبی اول از همه از خدای خوبم ممنونم،از بابایی و مامانی رضا و خودم ممنونم که این همه خوبن و کمکمون میکنن.از رضای گلم ممنونم که خیلی چیزا یادم داد و اینهمه خوبی و پاکیش رو بهم تقدیم کرد و از دوستای خوبمون که اسم نمی برم اما خودشون میدونند چقدر همراهمون بودند،تو سختی ها کنارمون بودن و پشتیبانیمون کردن و دوستایی که از وقتی این خونه ی مجازی عشقمون رو ساختیم باهامون دست دوستی دادن.از همه بی نهایت ممنون

 

 

واسه همه آرزو میکنم سال خوب و خوبتری پیش رو داشته باشید،پر از عشق و خوشبختی.

این طولانی ترین آپمون شد،ببخشید زیاد نوشتیم.سر سفره های 7 سینتون مارو فراموش نکنید.ممنون که بهمون سر زدید.

 

 

[ دوشنبه 1387/12/26 ] [ 23:52 ] [ تینا ]

 

ndlskx19q1ygqhyv4lr.jpg

 

سلام.

ممنون از همه ی دوستای گلمون که همراهی مون میکنن و بهمون سر میزنن.خوبین؟چه خبرا؟

ببخشید مدتی آپ نکردیم.در واقع تقصیره من شد.

اخه نوبت من بود آپ کنم،بنده هم با مصلحت  اندیشی() آپ رو به تعویق انداختم تا مصادف بشه با 14 اسفند.

 

رضای خوبم هشتمین ماهگرد عشقمون رو بهت تبریک میگم

 

بچه ها من و رضا یازده ماه و نیم پیش با هم آشنا شدیمخیال باطل.من تو این یازده ماه چیزی جز خوبی و مهربونی از گلم ندیدم.خیلی ممنونم بابت تمام خوبی هایی که در حقم کردی،ممنونم بخاطر همه تغییرات مثبتی که تو باعث شدی در من به وجود بیاد.

ماهه پیش بخاطر اینکه من زودتر ماهگردمون رو بهت تبریک گفتم ناراحت شدی.خودتو اذیت نکن چون اصلا مهم نیست کی اول تبریک بگه،کی اخر،کی اصلا تبریک نگه.خودت و حضورت برام از همه ی تبریک هات با ارزش تری.(خاک به سرم...چقدر این دفعه عشقولی شد...)

راستی 1:این روز رو به دوست های خوبمون ((مینی جون و مینک خان)) هم تبریک میگیم.ماهگرد این مهربون ها هم چهاردهمه.(بابت شکلک های خوشگلتونم ممنون بچه ها)

راستی 2:عید رو پیشاپیش بهتون تبریک میگیم.امیدوارم سالی خوبی رو گذرونده باشید و سال بهتری رو پیش رو داشته باشید.واسه من که امسال خیلی سال عزیزی بود.گرچه پستی و بلندی زیاد داشت،خستگی و دلخوری و دگرگونی زیاد داشت.اما درمجموع چیز هایی که عایدم شد ارزشش خیلی بیشتر از کل سختی هاش بود.بغل

مگه نه رضا؟فرشته

راستی 3:خیلی دوستتون داریم،خیلی مرسی که بهمون سر زدید.با همراهی تون خیلی خوشحالمون می کنید.

 

رضا:

 

سلام دوستای خوبم

 

مرسی تینا جون بابت اپ خوشکل و نازت.

 

مثل اینکه این بار هم از تینا بخاطر تبریک ماهگرد رو دست خوردم.تینا از بیم حمله شبانه من زود تر اپ کرده.

 

تینا واقعا دختر بی نظیری،وقتی من می گم تینا مثل گل

ِ،الکی که نمی گم.

 

این ۱۱ ماه من هیچ بدی ای از تینا ندیدم

 

خدا رو شکر حتی یه بار هم بحث و دعوامون نشده.

 

من همه این شرایط رو از بی نظیر بودن تینا میدونم.

 

واقعا زندگی با تینا سراسر ارامش و محبت.

 

تینا همیشه در عین مهربونی هاش شیطون و بلا و باحال.

 

من می دونم که خیلی غصه می خوره

 

 اما همیشه بهم روحیه و امید میده و هیچوقت

 

غم و اندهشو باهام تقسیم نمی کنه که من غصه نخورم.

 

همیشه شاد ترین لحظاتم موقعی بوده که با تینا حرف

 

 میزدم.

 

با وجود همه مشکلاتمون ولی موقع حرف زدن باهم

 

همیشه از شدت خنده دل درد می گیریم.

 

می خوام که یه بار دیگه جلوی همه بهش بگم که

 

چقدر دوسش دارم و برام مهمه.

 

بخاطر همه مهربونیها و صبوریهاش توی این ماهها ازش

 

بی نهایت ممنونم.

 

 

 

 

دوستای عزیزم سال نو در پیش و من پیشاپیش به همه شما تبریک می گم و امیدوارم سال نو براتون سالی سرشار از موفقیت و پیشرفت و عشق باشه.

 

امسال عید می تونه برای من و تینا خیلی خاطره انگیز تر از سالهای پیش باشه چون اگه خدا بخواد تینا امسال عید میاد اصفهان  .ما کلا دو بار بیشتر همدیگرو ندیدیم که اخرین بار دو ماه پیش بوده.امیدوارم سال جدید رو با تینا کنار هم باشیم.ازتون می خوام که برای ما دعا کنید که بتونیم همدیگرو عید ببینیم.

 

 

از همه شما دوستای خوبمون که همیشه با اومدنتون به این کلبه عشق بنفش ما رو دل گرم می کنید سپاسگذاریم و دوستتون داریم. 

 

[ سه شنبه 1387/12/13 ] [ 22:39 ] [ تینا ]

 

كنار سيب و رازقي نشسته عطر عاشقي
من از تبار خستگي بي خبر از دلبستگي

...عــــــــاشقم...

ابر شدم صدا شدي...
شاه شدم گدا شدي...
شعر شدم قلم شدي...
عشق شدم تو غم شدي...
ليلاي* من،درياي من
آسوده در روياي من
اين لحظه در هواي تو...گم شده در صداي تو
من عاشقم ..مجنون* تو،گمگشته در بارون تو
مجنون ليلي،بيخبر،در كوچه هاي دربدر
مست و پريشون و خراب ..هر آرزو نقش بر آب
شايد كه روزي عاقبت آروم بگيرد در دلت…
كنار هر ستاره اي نشسته ابر پاره اي
من از تبار سادگي بي خبر از دلدادگي

...عـــــــاشقم

 

ماه شدم ابر شدي
اشك شدم صبر شدي
برف شدم آب شدي
قصه شدم خواب شدي...

 

(دوستان اونجا هایی که ستاره زدم جای مجنون و لیلی باید عوض میشد چون شعر رو من دارم به رضا تقدیم میکنم،ما بخاطر وزن شعر عوضش نکردم)

روز عشق ایران باستان ((سپندارمذگان)) رو به همه ی عاشقای ایرونی تبریک میگم.

رضای عزیزم گرچه هر روز واسه ما روز عشق اما واسه امروز تبریک ویژه میگم.

اینروزا خیلی آپ هامون نزدیک به هم شد،انشالا که حوصله تون رو سر نبرده باشیم.

ممنون از همه ی دوستای گلی که مارو همراهی میکنن و بهمون سر میزنن.

 

سپندارمذگان مبارک

 

 

[ دوشنبه 1387/11/28 ] [ 22:7 ] [ تینا ]

 

 

گل هدیه 

 

یک آسمون گل های یاس و میخک

 
یک دریا عشق و اشتیاق و پولک


یک حس عاشقونه و قلب کوچک


فقط میخواد بهت بگه تولدت مبارک

 

 

سلام

 

از همه دوستای خوبمون که تا اینجا همراهی مون بی نهایت ممنونم و بگم که خیلی خیلی دوستتون داریم.مرسی که ماروقابل میدونید و بهمون سر میزنید.

سه تا آپ اخیر ما خیلی به هم نزدیک بود...اما این یکی فرق داره...یه مناسبته خیلی مهمه...

 

رضای عزیزم،همه ی زندگیه منی...تولدت مبارک عزیزم.

 

ایشالا هرچقدر که دوست داری زنده و سلامت باشی و خودم ۲۰۰ سال دیگه همین روز رو بهت تبریک بگم.

خوب...کی با رقص و جشن گرفتن موافقه؟

 

 

اینم کیک و کادو:

 

کیک تولد رضا

 

البته هنوز کادوی اصلی مونده...In Love

 

در کادو نیمه بازه اگه گفتین توش چیه؟ 

 

هدیه تولد رضا

 

 

برنامه های زیادی داشتم برات...راستش قرار بود با کمک یکی از دوستان عزیز یکم ظاهر وبلاگ و آهنگ و...عوض بشه که متاسفانه برنامه های من بهم خود و اینروزا نشد بیام نت.در هر صرت عزیزم،برات هرکاری کنم کمه.

امروز نمیتونم بیام نت اما همه ی مهمون های گلی که به مناسبت تولد رضا بیان توی این خونه مون رو چشمم جا دارن.

رضای خوبم منو ببخش که انقدر مختصر و محدود بود...امیدوارم خیلی زود بتونم ببینمتو جبران کنم.

بازم میگم:

 

تولدت مبارک عزیزم

 

 

[ یکشنبه 1387/11/20 ] [ 5:31 ] [ تینا ]

 

سلام به همه ی دوست ها و همراه های گلم...رضا جون مرسی بابت آپ قشنگت عزیزم.

اما هدف از اینکه دوباره زود دارم آپ میکنم:

ما دوستای گلی داریم به اسم ((آیسان و بهزاد)) عزیز که ادرس این سایت رو توی وبلاگشون نوشتن.

می تونید عکس هاتون رو اینجا(کلیک کنید) وارد کنید و از طریق همین سایت عکس بچه های نازتونو ببینید.بازم از این دوستای خوبمون تشکر میکنیم.

 

اینم عکس بچه ی ماست:

 

وااای...چقدر آقا و خوشگله...از الان براش خواستگار پیدا شده...چشاش یکم از چشم من تیره تره سفید هم هست.اما فک و بینی ش شبیه رضاست...اما موهای هیچ کدوممون اینجوری خوشگل نیست.

لباسشم واسه تولدش یکی از خاله هاش خریده براش...(س.ن.ر.ف)

الهی........چقدر جنتلمن ه!()

[ جمعه 1387/11/18 ] [ 2:8 ] [ تینا ]

 

 

 

قلب ابی 

 

سلام به همه ی دوست های خوب من و رضای عزیزم.

 

مرسی از اینکه با نظر های دوست داشتنی تون مارو همراهی کردید.

 

خوب،این اولین باره که من آپ میکنم،ببخشید که ناشیانه س.

 

موس هم ندارم که براتون شکلک های خوشگل بذارم.

 

 

و مهمترین چیز:

 

رضای خوبم مرسی بخاطر این همه لطفت،

 

مرسی بخاطر این وبلاگ خوشگل و مرسی بخاطر

 

 همه ی مهربونی هات.دلم برات یه ذره شده.

 

*مهربونم دوستت دارم*

 

دوستای خوبم خیلی دوستون دارم،

 

دعا کنید واسمون که بتونیم زود همدیگه رو ببینیم.

 

دو تا دیگه از امتحاناتم مونده،دعا کنید که نتایجم خوب بشه و

 

 بعدش هم از پس مسابقات بستکبالم بر بیام 

 

 (که از هفته ی اینده شروع میشه) و ابرو ریزی نشه.ممنونم.

 

 

[ چهارشنبه 1387/11/02 ] [ 17:23 ] [ تینا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

...و این مائیم که جبر جغرافیایی از عشقمون کم نمیکنه و هوس به احساسمون افزوده نشده...دقایق با هم بودنمون -در عین دوری- رو توی کلبه ی عشقمون ثبت می کنیم و ازتون خیلی ممنونیم که همراهی مون می کنید.
به همه ي نظرات پاسخ داده ميشه.خوش اومدید.


گرچه از فاصله ی ماه ز من دور تری
ولی انگار همینجا و همین دوروبری
ماه می تابد و انگار تویی میخندی
باد می آید و انگار تویی می گذری
________________________________

تاریخ عهد ابدی مون: 14/4/1387

* تینا و رضا *
امکانات وب