X
تبلیغات
تمام نا تمام من با تو تمام مي شود...
قالب وبلاگ

تمام نا تمام من با تو تمام مي شود...
عاشقانه های تینا و رضا 
نويسندگان
چت باکس


عزیز دلم خوشحالم که روزهات عوض شده.من همیشه دوست دارم حتی اگه...

 مال کس دیگه ای باشی.هنوز صدات تو گوشمه.هنوز عاشقتم.

هنوز دیوونه شیطنت هاوو و بئخشید گفتناتم هنوز افتخار

می کنم که دلتنگت می شم.هنوز تو تنهایی نبودنت را با هق هق فریاد می کشم.

خوشبختیتو از من قایم نکن.می دونم منو یه نامرد می دونی ولی بخدا من همه

تلاشمو کردم بخدا دو سال و نیم همه وجوودم بودی.نمی دونم چی شد که خسته شدمو

زدم به سیم آخر...اما اینو بدون تا آخرین نفس به یادتمو تا آخرین لحظه عشقت تو

دلم زبونه می کشه.قربونت برم خوشبخت باشی...دیگه نمی تونم بنویسم.ببخشید...

[ یکشنبه 1390/09/27 ] [ 11:15 ] [ رضا ]
 

بعدا نوشت :  سال نوی همه دوستان عزیز مبارک...   

14

 

سلام

چهارشنبه 14/7/89

چقدر امروز سخت گذشت...

امروز مثل هر روز رفتم پایگاه هوایی،من 14 ماهه در نیروی هوایی ارتش مشغول گذروندن سربازی هستم.اونجا کارم اداری هستو یکی از کارهام اینه که یه عالمه نامه رو از ارباب رجوع باید تحویل بگیرمو بایگانی کنم، مثل روال هر روز هر کسی که نامه میاورد ازش امضا میگرفتم اما امروز یه فرق اساسی داشت...

زیر امضا تاریخ می نویسن.ازم میپرسیدن امروز چندمه؟

با بغض می گفتم 14 مهر!

یه بار بغضم ترکید نزدیک بود پیش رئیسم تابلو بشم.

بی اختیار یاد پارسال افتادم.14 مهر سال پیش،داغون داغون بودم.همه جونم زخم شده بود.زخم پای راستم عفونت کرده بود.شب از درد نمی تونستم بخوابم.14 دل تو دلم نبود به هر زحمتو با ترس فراوون یواشکی لنگون لنگون اومدم پای تلفن.شمارشو گرفتم،شمارمو نشناخت باز طبق عادتش گوشیشو برداشتو خیلی رسمی گفت بله،بفرمایید!!! اینجوری که حرف میزد 10 سال از سنش بزرگتر میزد. گفتم عزیزم 14 مبارک.تو اون لحظه همه سختیها و غم وغصه  هام یادم رفت.بازم صداش مهربون شد و جیغ کشید.گفت وااای رضااااااا!

14 مقدس ترین عدد تا آخر زندگیم خواهد بود. 14 مبارک...

دارم داریوش گوش میدم.چقدر این آهنگو این روزا گوش میدم.

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد...

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد...

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم...

که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم...

تو با دل تنگیای من،تو با این جاده همدستی...

تظاهر کن ازم دوری،تظاهر می کنم هستی...

تو آهنگه سکوت تو به دنبال یه تسکینم...

صدایی تو جهازم نیست،فقط تصویر میبینم...

یه حسی ازتودر من هست که میدونم تورودارم...

واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم...

 

 

 این تصمیمی بود که باهم گرفتیم و همچنان بهش احترام میذارم.اینها فقط دستنوشته ای از دلتنگی من در روز ۱۴مهر بود.

 

[ چهارشنبه 1389/07/14 ] [ 22:47 ] [ رضا ]
 

 

طولانی می نویسم،اگه حوصله ندارین نخونین...((حرف آخر)) بایدم طولانی باشه...

دلم سوخت...دلم سوخت از این وبلاگ،از این رابطه،از رضا...از این دوسالی که توش هیچ درگیری و کشمکشی نبود...دلم سوخت از اون خاطرات،اون خنده ها...از همه چیز.و در مقابل تمام ((چرا)) های دهنم فقط یه جواب پوچ دارم:کاری بود که باید انجام می شد...باید تموم می شد!به هزارو یک منظق.منظقی ازش متنفرم.منطقی که از روز اول مارو از شروع این رابطه منع می کرد...دلم سوخت از اینکه دیگه ((عزیز دل)) نیستم.دلم بیشتر از همه از این سوخت که...خودم خواستم.خودم پا فشاری کردم...

و سعی کردم مثه کوه باشم.محکم باشم...به عقایدم اطمینان داشته باشم.به اینکه بعد از این رابطه هر کی میره پی زندگی خودش و آینده ی روشنش...سعی کردم مثه کوه باشم وقتی تو لرزیدی.وقتی گفتی ساز دهنی بچگی هاتو برام می فرستی تا هر وقت دلتنگ شدم ساز بزنم.وقتی با اون صدای لرزون گفتی:((هنوز میای بغلم؟))...و دارم سعی می کنم کوه باشم وقتی فکر می کنم حالا وقتی خسته و مونده از سربازی میای کسی منتظرت نیس. می گفتی: ((تو تنها کسی هستی که همیشه چشم انتظارمی تا از اونجا برگردم.خستگیم در میره اینجوری.))....گلوم می سوزه وقتی یاد اونروز تو خیابون میوفتم که از آرنجت آویزون شده بودم و بچگونه می گفتم: ((بئخشید،بئخشید)) و تو می خندیدی.بینی م تیر می کشه وقتی یاد این میوفتم که انقد واسه عکس گرفتن دست دست کردی که آخرشم نتونستم تو تیشرت بنفش ببینمت.چشام پر اشک میشه وقتی یاد این میوفتم که قرار بود 12 فروردین 1390 رو جشن بگیریم به عنوان 1000 مین روز عشقمون!و از هم می پاشم وقتی تک تک لحظات رو مرور می کنم...که البته نیازی به مرور نیست،که با هر نفس تک تکشون جلوی چشمم هستن!می بینی؟سهممون از این 811 روز فقط یه دنیا حسرت شد با 74 تا اس ام اس که ازت دارم و دیگه همشونو حفظ شدم...

و من سعی کردم مثه کوه باشم وقتی دیروز تارا طبق عادت همیشگی ش برای سر به سر گذاشتنم با صدای بلند این شعرو خوند: ((دلم میخواد به اصفهان برگردم..بازم به اون نصفه جهان برگردم)) و من هم چیزی شبیه خنده تحویلش دادم تا سوالی نپرسه...تا ندونه...سعی کردم محکم باشم وقتی امروز سمن داشت رابطه مارو با رابطه خودش مقایسه می کرد و گفت:((واقعا چطور تونستی دو سال با یه نفر بموندی تو؟؟؟ من از خدامه اما نمی شه!ینی آدمش پیدا نمیشه!))و سینه م از یه غرور و افتخار دردناک تیر کشید و رومو برگردوندم تا بیخبر بمونن از حقیقی که نمیدونن...که ما نتونستیم!که نخواستیم،که عقلمون اجازه نداد...سعی کردم امروز مثه کوه باشم وقتی به اولین نفر گفتم!آره...من کوه بودم وقتی یاس گفت: ((تو چشم من نگاه کن ببینم،چی میگی؟)) و کم کم صداش بلند و بلند تر شد: ((آخه چرا؟چیزی از رضا دیدی؟حرف بزن،دلیل بیار.آخه بدبخت دیگه کیو بهتر از رضا میخوای پیدا کنی؟دیگه مرگ می خواستی؟))و بعد دستامو گرفت،جلوم زانو زد و دلایلمو شنید و سعی کرد همه چیزو قابل حل فرض کنه و با اصرار زیادش بی نظیر بودن رضا رو دوباره برام تکرار کنه.پرسید خودت چطوری...لبخند زدم و گفتم:میبینی که...زنده م!و بعد رومو به سمت پنجره کردم تا خورد شدنمو نبینه.تا کوه باشم...اما انقدر کنارم نشست و به نیمرخم زل زد تا کم کم به شونه ش تکیه دادم و بغلم کرد و خالصانه ترین و بچگانه ترین هق هقی رو که تا بحال شنیده بودم سر داد...گفتم: ((دیوونه...تو چرا اینجوری می کنی؟؟تو تنها کسی بودی که اون اولین لحظه من و رضا و این رابطه رو بی چون و چرا درک کردی...گریه کن یاس،گریه کن...همه چی تموم شد...)) و مدت ها تو بغل هم گریه کردیم...و من دیگه کوه نبودم...تینای واقعی بودم.تینای این روزا...

من از شب ها می ترسم...نمی خوام شب بشه.شب ها برام عذاب آورن....کاش این روزا زودتر بگذرن...ازم انتظار نداشته باش که خوشبختیت در کنار کس دیگه ای آرزو کنم.خودخواه تر این حرفام...زوده برام.پس تطاهر نمی کنم و فقط می گم از ته دل امیدوارم به اون جایی که لیاقتشو داری برسی...که تو دنیای من تو واسه همیشه ((بهترینی)) بودی که شناختم...همیشه کاری کردی که مغرور باشم...که افتخار کنم و سرمست بشم،که فکر کنم واقعا" همونقدر که تو نشون میدی با ارزشم...

...و ((تمام نا تمام من)) اینطوری تموم شد...با اینکه عشقمون رو یکی بزرگترین عشق ها می بینم که خیلی ها حتی این شانسو ندارن که یکبار تو زندگی تجربه ش کنن،با اینکه تو اطرافیانمون اسطوره بودیمو همیشه حرف رابطه و احساسمون رو زبونا بود،با اینکه واسه هم...ادامه ندم بهتره.با تمام این اوصاف تموم شد و می سپرمت به خدا...و یاس (بچمون؛خرس صورتیمون) تا همیشه تنها همدم تنهایی های من باقی میمونه...

 

برای رضا نوشت:بخاطر تصمیم بزرگمون و عشق بزرگترمون بعد خوندن این متن عکس العملی نشون نده.اینا همش یه مشت حرف دلن.بذار از عهده اینکار بر بیایم.من خوبم.همونطور که بهت قول دادم خوبم...و خوبتر هم میشم.تو هم همینطور...دستت هم بابت این قالب قشنگ درد نکنه.قالبی که برامون خوش قدم نبود!

پ.ن:به حرمت این خونه ی تقریبا دو ساله و این دوستی های عمیقی که اینجا برامون ایجاد شد لازم می دونم توضیح مختصری بدم.ما نه بحثی داشتیم،نه دعوایی،نه خیانتی،نه دلخوری و هیچی!متاسفانه هیچی و سختی کار هم تو همین بود...فقط بخاطر دلایلی که اگه بخوام بگم یه کتاب میشه آینده ای با هم نخواهیم داشت و به تصمیم من...همدیگه رو تنها میزاریم که زندگیامون تباه نشه و دو فردای دیگه با حسرت هایی خیلی بیشتر یا شاید با عشقی که دیگه وجود نداره به همین نتیجه نرسیم.می دونم که داریم کار بزرگی انجام میدیم...در حالی که هیچی بینمون تغییر نکرده و هیچ احساسی عوض نشده روی خودمون پا میزاریم تا دیگری فردای بهتری داشته باشه...دوست عزیزی که سعی داری مارو به ادامه دادن ترغیب کنی و بگی واسه عشقتون بجنگید.اینکارو نکن!چون هیچکس به اندازه ی خود ما مشتاق این پیوستن دوباره نیست.اما تصمیمی که از روی عقل گرفته شده و برای همه بهتره که اجرا بشه...ما هم خودمونو می سپریم به گردونه ی روزگار و زمان تا ببینیم به کجا پرت خواهیم شد...

 

خدا مارو برای هم نمی خواست،فقط میخواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست،فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ،خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست،خودت دیدی دعامون بی اثر بود 

چه سخته مال هم باشیم و بی هم،می بینم میری و می بینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من،نه میشه زنده باشم نه بمیرم 

نمیگم دلخور از تقدیرم اما،تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم،داره رو دست ما می میره این عشق

 

برامون دعا کنین...که بدجوری مجتاجیم به این دعا ها...

فقط می نویسم برای رضا،به جبران گوشه ای از عشق پاک و نایافتنیش که بی چشم داشت نثارم کرد:


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1389/07/06 ] [ 22:45 ] [ تینا ]

 

اين اولين پستي كه اينجا ميزارم و به موضوع وبلاگ ربطي نداره:

زير اين همه فشار كه راه گلومو بسته،پشت اينهمه بغض كمر شكن،حالا فقط اين اشك هاي بي وقفه رو كم داشتم...

ما به چه اميدي اينجاييم؟اصن اين اينترنت..اين وبلاگ...اين دوستيا واسه چيه؟!وقتي به دوست هم نمي شه اعتماد كرد...

زير سايه همين وبلاگ ها با هم دوست شديم،خواهر شديم،وقت خوشي ها با هم خنديديم،وقت ناراحتي همديگه رو دلداري داديم.شديم سنگ صبور،همدم،همراه...و به هم وابسته شديم.تو دنياي مجازي واسه هم حقيقي شديم...و حالا؟!

حق دارم...به خودم حق ميدم كه داغون باشم!وقتي تو دنياي حقيقي نمي شد انقدر بي غل و غش صميمي شد،وقتي نمي شد انقدر راحت حرف دل زد به اينجا پناه آورديم.حالا معلومه كه به اينجا هم نمي شه اميد داشت... 

واسه اتفاقي كه واسه عزيزم ((مينا)) افتاده خيلي متاسف شدم.ناراحت نه ها...متاسف!باعث شد نگاهم نسبت به خيلي چيزي عوض بشه و واسه خيلي مسائل تاسف بخورم.به حال خودمون.به حال اوني كه ذهنش انقدر خراب بوده.كسي كه اگه قصدش از هم پاشوندن و رنجوندن يه جمع بوده به خوبي موفق شده.مگه چند نفر اون رمزو داشتن؟بيشتر از ده نفر؟مگه ماها جز اون نفر نبوديم؟!مگه اين وسط همه به هم بدبين نشدن؟...

تويي كه دل سياهت به از هم پاشوندن يه جمع ساده صميمي بي چشم داشت خوش ميشه!...واي به حالت كه انقدر بيچاره اي...واي به حالت كه حتي توي اين دنياي به اصطلاح مجازي هم جا نداري...

دلم يه دنيا گرفته...مينا كه وبلاگشو بست،وبلاگ پريسا كه اشك آدمو در مياره،حميرا كه ميدونم از ديروز چقدر تحت فشار بوده واسه اين قضيه و حالا هم ترك دنيا گفته!دخترك كه اونجوري وبلاگشو حذف كرد...

اما تو دلت شاد نشه...چون تك تك اينا كه رفتن در كنار عزيزانشون حتي از قبل هم خوشبخت تر خواهند بود و دستت هم درد نكنه كه يكبار ديگه بهمون ياد دادي به چشم و دل خودمون هم شك كنيم!

مينايي...هرجا هستي در كنار عزيز دلت بهترين زندگي رو براتون آرزو مي كنم چون ميدونم كه لياقتشو داري.ميدونم كه عشق آسمونيت پايدار مي مونه نازنينم.فقط دلم از اين مي سوزه كه ديگه ما از خوندن عاشقونه هاي بي نظير و تجربه هاي قشنگتون محروم مي شيم...

دختركم من هنوز اون پيغام خصوصي تو دارم كه گفتي گوش شنواي درداي مني...گفتي پيشمي،نصيحتم كردي...پس تنها نذار منو.تو اين روزا كه ميدوني چقدر حالم خرابه...تو رو خدا يه خبر از خودت بهم بده...

هر كي دوست داره ميتونه وبلاگ مارو هم از لينك هاش حذف كنه...قابل دركه!...بالاخره ما هم جز اونايي بوديم كه رمز رو داشتن...هر چيزي رو كه تو ذهنتون بهش فكر مي كنيد آشكار كنيد...

...دلم گرفته...

دلم باز از اون خنده هايي ميخواد كه در كنار همديگه داشتيم...ساده و بي غل و غش...

خدايا اين روزا بيشتر كمكم كن...

 

[ یکشنبه 1389/06/28 ] [ 14:39 ] [ تینا ]

 

مي دوني مثه چيه؟مثه اينه كه داري تو گرما خفه ميشي اما ريه هات پر از هواي منجمده.

ميدوني مثه چيه؟مثه يه عالمه آبليمو خوردنه!يه عالمه آبليموي ترش با نمك خوردن...بعد احساس مي كني يه خط از گلوت تا سينه تو مي سوزونه و دل پيچه مي گيري.قدم مي زني،قدم مي زني،قدم ميزني...انقد تو اين چهار ديواري قدم مي زني تا سر گيجه مي گيري...ناخوداگاه موبايلتو انقدر تو دستت فشار كه نوك انگشتات سفيد مي شه و يخ مي زنه.فقط كافيه 2 بار دكمه ((ok)) رو روي گوشيت بزني تا چند تا بوق خسته كننده بخوره و...دل پيچه ها تموم بشه.اما نمي كني اينكارو..تموم روز منتظر ميموني و ديگه انگشتاي دستت انقدر كه فشارشون دادي بي حس ميشن...اما زنگ نميزني!

من به اغاز فصل سرد ايمان اوردم...و به تاثيرش روي اين رابطه!ايمان آوردم به اينهمه فشاري كه رو تو هست.و به اينكه بايد درك كنم!((بايد درك كنم...بايد درك كنم!))...من به اين درك مسخره اي كه تو ازم انتظار داري رسيدم.بيا!دارم درك مي كنم... نابود مي شم اما درك ميكنم!من زنگ نمي زنم،خبر نمي گيرم تا مزاحم نباشم.در گوشي بهت بگم: شايد تا غرور جريحه دارمو التيام بدم!

اين روزا همش ياد اون روزام!

چشامو مي بندمو ياد روزي ميوفتم كه با بچه ها خونه ي ياسي جمع شده بوديم...حدود دو سال پيش بود.ياس گوشيمو گرفته بودو واسه تو ميس كال مي انداخت و چه كيفي مي كرد كه تو بلافاصله زنگ ميزدي.به بچه ها نشون مي داد و مي گفت: ((يني اگه يه روز دوست پسر من اينجوري باشه ها...من ديگه غم ندارم!))...آره! تا همين پارسال اين سرگرميه ياس بود.تا ميومد پيش من گوشيمو مي گرفت و تند تند ميس مينداخت واسه تو و از زنگ زدناي بلافاصله تو كيف مي كرد،بعد تا آخر شب يه سره همنكارو تكرار مي كرد و تو كه فكر مي كردي منم كه ميس كال ميندازم بازم تا اخرين بارشو زنگ ميزدي.مي گفت: ((من مي خوام بدونم اين رضا خسته نميشه؟فحشت نميده؟!))...و جواب من فقط خنديدن بود...خنده هاي غرور آميزم...

اما همين يه سال پيش بود نه؟همين شهريور پارسال بود...كه اين سربازي همه چيزو از ما گرفت.چقدر سعي كرديم...چقدر تلاش كرديم تا دوباره همون باشيم،موفق هم شديم.اما يه چيزايي عوض شده...از همون وقتي كه سربازي تو جاي كارت رو گرفت و كارت جاي منو گرفت عوض شده...

و حالا هم كه اين مشغله ها و درگيري هاي جديدت ضيافت ما رو تكميل كردن...مگه نه؟عيب نداره،طوري نيست...من درك مي كنم...من درك مي كنم...

 

پ.ن 1:كسي ميتونه واسمون لينك دانلود آهنگ ((تو را نگاه ميكنم)) از ابي رو پيدا كنه لطفا؟ممنون ميشيم...

پ.ن 2:دلم شديد سريال ((در مسير زاينده رود)) ميخواد...

 

:براي جانانم:

خوشحالم عزيزم كه موندگار شدي و حالا حالا ها مي تونم دلنوشته هاي بي نظريتو بخونم.

 

* بعدا" نوشت:ببخشيد دوستان فعلا" يه مدت به كامنت ها جواب نميدم و احتمالا براي كسي كامنت نميزارم...ميخونمتون و خيلي برام عزيزين...

[ پنجشنبه 1389/06/25 ] [ 23:23 ] [ تینا ]

 

ديروز از سر صبح حالم خراب بود.به جاي هركاري كه بايد در طول روز مي كردم فقط شعر خوندم!سر صبح به محض اينكه چشممو باز كردم و دو تا اس ام اس از آني ديدم كه داغون شدم.با خودم زمزمه كردم: ((تنها اميدمم كه نا اميده...اميد من دوباره پر كشيده...)).موضوع از اين قراره كه وقتي دوري باعث ميشه از اوني كه دوسش داري هيچي جز خاطرات نداشته باشي به همين خاطرات وابسته ميشي...((اردلان)) عزيزم كه همشهري رضاس قرار بود بياد شهر ما.من و رضا هم به سرمون زد كه رضا يكم چيز ميز بده به اردلان تا واسه من بياره...چقدر اون شب حرف زديم راجع بهش و خنديديم،چقدر سفارشات مختلف دادم!وقتي هم كه خوابيدم به خدا قسم تا صبح فقط خواب ميديدم همه دارن بهم پاستيل تعارف مي كنن.صبح كه پاشدم ديدم آني اس ام اس داده كه اردلان اصلا" همون ديشب از اصفهان حركت كرده...

گفتم خدايا؟من كه راضيم...دل من كه فقط به همين چيزا خوشه...آخه چرا؟با خودم فكر كردم: ((يه شب خواب آروم،فقط يك خياله...)) فقط يك شب خواباي قشنگ و رنگي ديدم.همونم بايد كوفت بشه واسم؟!

هوس لاك مشكي كردم!لاك مشكيمو كه همه ازش بدشون مياد در آوردم!همينطوري كه لاك ميزدم خوندم: ((سهم من از بودن تو...يه خاطره س همينو بس!))سهم من؟اصن سهم من چيه؟!فقط غصه؟!فقط فكر و خيال؟سهم من رضايي ه كه دارمش و ندارمش؟!...ياد شعر فروغ فرخزاد افتادم كه با تمام وجود احساسش مي كردم!

سهم من...

آسماني ست

كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد!

خلاصه چي كشيده م و چقدر درمونده بودم بماند...خلاصه همين كه تا غروب وضعم اين بود.غروب كه بالاخره با رضا حرف زدم،قبل از اينكه من چيزي بگم خودش گفت:  ((راستي ما اصلا" چرا به اردلان زحمت بديم؟پس اداره ي پست واسه چيه؟من هر چيزي كه مي خواستم بدمو برات پست مي كنم ديگه!))

باور كردني نبود خنديدنم تو اون لحظه!!!آره...باور كردني نيست حسي كه يهو تو وجودم ايجاد شد!يه هيجان و لذت عجيب كه گرمم كرد!خنديدم...به همه چيز...از ساده بودن قضيه گرفته تا به حماقت هاي خودم!با خودم گفتم: ((چه ساده با تو هستم و چه ساده بي نيستم!))

روح من گاهي از شوق...سرفه اش مي گيرد!

حالا بي تابانه منتظر رسيدن وسلايلمم!نه از شوق چيز ميزاي جديداا...نه!تو خودت ميدوني...ميدوني شوق توي وجودم از چيه...فقط از داشتن چيزي از تو!چيزي كه تو رو برام تداعي كنه...

::براي سانازم::

ساني؟الان تو كجايي؟دلم يه دنيا مي گيره وقتي حتي به ((نبودنت)) فكر مي كنم.نمي دونم چي شده...اين حرفا كه تو كت من نميره.فقط دلم برات تنگ ميشه تا هميشه عزيز دلم.واسه تو كه جز اولين و بهترين دوستاي وبلاگيم بودي.اولين كسي كه دنياي مجازي اين وبلاگ وارد دنياي واقعي و زندگيم شدي...بهم حق بده كه دلتنگت باشم و داغون!با خوشي هاي ما شاد شدي و با غم هامون غمگين.ما هم براي تو و اميرت همينطور بوديم...و من ايمان دارم به اسم وبلاگ قديمي تون:

((ميان من و تو عشقي ست از بناي جهان استوار تر))

و ميدونم كه حتي اگه رابطه تون پايدار نبود...عشقتون به همين پايداري بود.

آدرس وب سانازم كه البته ديگه چيزي ازش باقي نذاشتن!:

 ؟؟؟؟؟

تا هميشه دوست دارم خواهر گلم...

پي نوشت ها مهمن بخونين! :

پ.ن 1 :  من عجيب گير كردم دوستان!توي هيچ وبلاگي از نوع بلاگفا نمي تونم نظر بدم!يعني اين بخشي كه شماره ي رمزو ميده و آدم بايد وارد كنه واسه من اصلا" نمياد.به خدا همه ي مطالبتونو مي خونم اما اصن نميدونم چطوري ردي از خودم بزارم!مينـــــــــــــي...دارم مي سوزمااا !آخه واسه اين آپت 5/6 صفحه كامنت نوشتم و سيو كردم اما هيچ جوري نمي تونم ارسال كنم!كسي ميتونه كمكي بكنه؟!

پ.ن 2:دوستاي گل من كه خيلي لطف دارن.جهت اطلاع بيشتر بدونين كه اينجا پنچ شنبه ها آپ ميشه.البته انشالا...و اگه من بتونم بيام.

پ.ن 3:ممنون از نظرتون راجع به قالب.اتفاقا" به نظر منم عكس بالا خيلي قشنگه اما هيچ دوس ندارم كه اينجا مشكي باشه.اونم ايشالا رضا بهش مي رسه.

پ.ن4:ساقی بیار باده که ماه صیام رفت...عيدتون مبارك.

مواظب خودتون باشيد عزيزاي من...

بوس بوس يه عالمه...

غربت يه ديواره...بين تو و دستام

يك فاجعه س وقتي...تنها تورو مي خوام!

...وقتي ازم دوري از سايه مي ترسم...

حتي من اينجا از ...همسايه مي ترسم!

 

 

[ جمعه 1389/06/19 ] [ 1:15 ] [ تینا ]

 

** دو سه روز تو خونمون حرف اينه كه مسافرت كجا بريم؟!

مامان:بريم كردستان – بابا:بريم كرمانشاه – من :بريم اصفهان!

مامان و بابا :اصفهان كه خيلي ميريم ديگه!بريم جاهايي كه نديديم...

مامان:بريم مشهد – بابا :بندر عباس – من:چهل ستون چه شكلي بود؟!

مامان:بريم باكو – بابا :بريم يزد – من...:بابا بريم هتل شاه عباسي...تو كدوم شهر بود؟؟!

بابا:اصفهان ديگه!

من:آها...خيلي دوس داشتم ببينم!خوب چرا نمي ريم اصفهان؟

مامان:آخه ما بريم اصفهان مگه ميزارن بريم هتل؟!(فاميلاي اصفهانيمونو ميگه)...مگه اينكه قايمكي بريم!

من:بريم اصفهان! (صراحتا" و بي رو در واسي!)

مامان و بابا:  

من:

واقعا نمي دونم چي ميشه...نمي تونم از فكر اين مسافرت در بيام.اگه بشه بريم اصفهان عالي ميشه...لبخند

** چقدر دوس دارم لحظاتي رو كه حتي بديم!هر دومون بديم!وقتي زير اينهمه فشار چرت و پرت ميگمو تو ميگي : ((تينا؟چطوري اين حرفو ميزني؟مگه ميشه به همين آسوني ولت كنم؟مگه ميشه ديگه صداتو نشنوم؟ مگه ميشه تيناي من نباشي؟))چقدر دوس دارم وقتي صدات مي لرزه...صدام مي لرزه...وقتي بعد اون همه جر و بحث بازم ميگي: ((خوب بخوابي عزيز دلم))و مي بوسي مو شب بخير ميگي.وقتي هيچوقت صدات بلند نميشه...وقتي تلفن قطع مي كنيم دلم به همين راضي نميشه.دوباره زنگ ميزنم.ميگم: ((رضا؟تنهام نذار))...با هم مي لرزيم...بغضمون با هم مي شكنه.ديگه من حرفي نميزنم.فقط تويي و حرفاي تو و ناز دادناي تو.ميگي: ((عمر من كيه؟زندگيه من كيه؟نفس من كيه؟عسل من كيه؟))چقد دوس دارم كه كافيه من يه قدم جلو بذارم،يك ذره رو غرورم پا بزارم تا تو برام از هيچ چيزي دريغ نكني...كه البته همينطوري هم دريغ نميكني...گل

 

** هق هق...آخه اگه رضا هم مثه جوانگ توي ((افسانه ي افسونگر)) بشه من چه خاكي به سر كنم؟!مگه آريانگ چي كم داشت؟تازه من كه كلي هم چيز ميز كم و كسر دارم!نگران

**  اين روزا همش بابا مامان غذاهاي ((مي چف)) رو درست مي كنيم و كلي هم ذوق مي كنيم!اين روز ها همه مي چف نگاه مي كنند....شما چطور؟!

** اسكناس ده تومني كه رضا بهم داده رو هنوز دارم...چند روز پيش با گلبو رفتيم كافي شاپ!بعد من گفتم:پول داري؟!يهو رنگش شد مثه گچ!گفت:مگه تو نداري؟!گفتم:نه!من دارم پس انداز ميكنم كه ماشين بخرم!

 گفت: پس چه خاكي به سر كنيم؟...منم كه كم كم داشتم استرسي مي شديم گفتم زنگ بزن مامانت بياد دنبالمون!...و همينجوري داشتم به اسكناس ده تومني كه تو كيفم بود فكر مي كردم و به خودم قول داده بودم خرجش نكنم...خلاصه كه ديگه فك كنم همه فهميدن!منم گفتم حرص نخور!همينجا ظرف مي شوريم!!

 خلاصه تو يكي از جيب هاي كيفش يه پنج تومني و چند تا هزاري پيدا شد...خدايااااا شكرت...

رضا؟عزيز دلمي...بقيه شم ديگه خودت ميدوني...

نباشي كل اين دنيا واسم قد يه تابوته

نبودت مثل كبريتو دلم انبار باروته...

 

پ.ن :عسل خانومي؟كجايي؟جز نوادر روزگار بود كه كامنتي ازت نداشته باشيم،كامنتدوني ما بي شما صفا نداره...اس ام اس هم كه بهت نمي رسه.يه خبري از خودت بهم بده عزيزم.

پ.ن: يه عالمه گريه!خوب دوس ندارم قالبمونو ديگـــــــــــــه!Rolling Pin...رضااااي من...تورو خدا يه كاري كن!   (رضا نوشت: اوامر بانو اطاعت شد! )

مواظب خودتون باين عزيزاي من...

بوس بوس

 

[ جمعه 1389/06/12 ] [ 1:41 ] [ تینا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

...و این مائیم که جبر جغرافیایی از عشقمون کم نمیکنه و هوس به احساسمون افزوده نشده...دقایق با هم بودنمون -در عین دوری- رو توی کلبه ی عشقمون ثبت می کنیم و ازتون خیلی ممنونیم که همراهی مون می کنید.
به همه ي نظرات پاسخ داده ميشه.خوش اومدید.


گرچه از فاصله ی ماه ز من دور تری
ولی انگار همینجا و همین دوروبری
ماه می تابد و انگار تویی میخندی
باد می آید و انگار تویی می گذری
________________________________

تاریخ عهد ابدی مون: 14/4/1387

* تینا و رضا *
امکانات وب