تبليغاتX
چه کرده ای که دل تورا چنین بهانه می کند؟
 ? امروز ،

عاشقانه های تینا و رضا
 

 

 

 

سلـــــــــــــــام دوستای گلم...

 

امیدوارم حال همتون خوب خوب خوب باشه...

 

من رضا هستم،سرباز وطن!  ۸/۸/۸۸

 

در این آپ اصلا قرار نیست کسی اخم کنه یا غصه بخوره،

 

همه باید شاد باشیمو امیدوار.نه تینا جون؟

 

موقع رفتنم حدود ۲ ماه پیش خیلی نگران بودم.

 

نگران تینا،همتون می دونید که چقدر تینا برام مهمه.

 

همش دلهره اینو داشتم که این دو ماه تینا چی میشه.

 

من و تینا خیلی بهم وابسته بودیم.درسته از هم دور بودیم

 

 اما همه زندگیمون باهم بود.خدا رو شکر تینا نشون داد

 

 که خیلی مقاوم و صبوره.میدونم خیلی سختی کشید

 

 اما همونی رو که ازش خواستم عمل کرد.

 

من با یاری خدا تونستم در طول این ۲ ماه ۸ بار به مرخصی بیام.

 

درسته بعضی موقع ها یک روز بیشتر نبود اما همین یک روز

 

 خودش غنیمت بزرگی بود و هردومون رو شارژ می کرد.

 

هر چی بود گذشت.بد و خوبش می گذره.

 

سختی و دلتنگی هاش می گذره.فقط باید با روحیه بود و صبور.

 

ایشالا این یک سال و نیم هم بخوبی و خوشی بگذره و

 

 زود تموم بشه.حدود یک هفته بیشتر نمونده از پایان آموزشی 

 

 میدونم که خیلی سخت خواهد گذشت.اما می گذره.

 

بعدش ایشالا همه چی بخوبی و خوشی درست میشه.

 

توی این مدت تینا جون ۳ بار آپ کرده که هر بارش واسه

 

جفتمون یه عالمه خاطرست.تینا جونم من هیچ جا نرفتم.

 

همیشه و در همه حال کنارتم.امیدوارم روزی بتونم

 

همه غصه خوردنهات و دلتنگی هاتو جبران کنم.

 

خیلی خوشحالم که تینای من تنها نیست.

 

دوستای خوبی داریم که تینای منو تنها نمی ذارن.از همشون

 

 ممنونم.از آنیتا از ندا،سحر،ساناز خانوم،عسل خانوم و همه...

 

امیدوارم همیشه در شادی باشید و تینا و من در خوشی هاتون

 

سهیم باشیم.دوستون داریم.

 

یه چند جمله ای هم برای تینای عزیزم می نویسم:

 

تینای گلم،تینای مهربونم،همیشه دوست دارمو خواهم داشت...

 

توی عمرم هیچ کسو ندیدم مثه تو.تو یه چشمه ی زلال و پاکی

 

که همه غم و غصه هامو با پاکی و مهربونیت از دلم پاک می کنی.

 

می گن همه پسر دخترا بعد از چند ماه از هم دور میشن.تو

 

اینقدر خانمی که من هر روز بیشتر از قبل شیفتت میشم.

 

میدونم برای رسیدن به تو راه سختی رو پیش رو دارم اما

 

تو اونقدر بی نظیری که این راه سخت برام شیرین.عزیز دلم

 

این نیز بگذرد.بیش از یک سال و نیم از آشنایی ما می گذره.

 

انگار همین دیروز بود .در مورد اسم تینا و اینکه اون روز،روز

 

تولدت بود حرف زدیم.این یک سال و نیم سربازی هم می گذره.

 

میدونم که به عشق تو خیلی زود می گذره.من ازت انتظاراتی دارم.

 

بهت گفتم.نمی خوام بعدا احساس کنی که بخاطر با من بودن

 

 توی زندگی شخصیت ضرر کردی.نباید توی این یکی دو سال حساس

 

زندگیت که سرنوشتتو رقم میزنه از درس و آیندت غافل بشی و

 

بجاش غصه بخوری.ما برای ساختن آینده تلاش می کنیم پس

 

هیچ جای غصه خوردنی باقی نمی مونه.به امید موفقیت...

 

دوستت دارم عشق من...

 

? نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 12:46  توسط رضا  | 
 
 

 

سلام...

میخوام بازم بنویسم،این بار متفاوت تر،چون اینبار متنی رو مینویسم که کسی برای خوندنش مشتاق نیست.کسی با شوق و ذوق زیاد بهم یادآوری نکرده آپ کنم.کسی چندین کیلومتر اونور تر منتظر نیست تا جمله به جمله ی آپم رو بخونه. برای وبلاگی مینویسم که روزی چند تا بیننده ی ناشناس بیشتر نداره.واسه دل خودم مینویسم.

خوب شاید زیادی غمگین نوشتم، اما واقعا غمگین نیستم،دلم یکم گرفته.این دو روز خیلی خیلی بهم خوش گذشت.پنجشنبه رفتیم انزلی تولد گلبو بود،...بعدم تا غروب جمعه اونجا موندیم با 5 نفر از دوستی قدیمی؛کلی تعویض روحیه شد و حسابی گفتیم و خندیدیم و حرف زدیم و گشتیم،کلی هم لب ساحل قدم زدیم..خیلی خوب بود...من این دوستای گلم رو نداشتم چیکار میکردم؟

از طرفی هم رضا یه مرخصی کوچولو گرفت و از غروب پنجشنبه اومد و ظهر جمعه رفت.زیاد نتونستیم حرف بزنیم و خیلی از احوالش باخبر نشدم،اما خدا رو شکر پر انرژی بود.خوشحال بود که به زودی تموم میشه.مثل همیشه شاد بود و شاد می کرد...خوب،بعد دو روز با هم بودن و خوشحالی طبیعیه که وقتی همه میرن آدم یکم احساس غربت کنه.

نگرانم...نمیدونم چی میشه.ده،پونزده روز دیگه دوره ی آموزشی تموم میشه،خوب بعد از اون کجا باید بره؟بلاتکلیفی خیلی سخته!

اما منم از این دوری چیزای زیادی یاد گرفتم:چطور بلاتکلیف باشم،همیشه منتظر باشم.به شماره های غریبه با شوق و ذوق جواب بدم (شاید رضا باشه)،گوشیمو تو خونه جا بذارم،شبا زود بخوابم،ساعت به ساعت به موبایلم سر نزنم (چون کسی حالی ازم نمی پرسه)،انتظاراتم رو از بقیه پایین بیارم،صبور باشم،ثانیه شماری کنم...اون اوایل سخت ترین چیز این بود که نمیدونستم چی میشه،نمیدونستم این هفته میاد یا نه،حالش خوبه یا نه،افسرده ست یا خوشحاله،اینکه هیچی نمیدونستم دیوونه کننده بود.اما حالا یاد گرفتم حتی با بی خبری هم سر کنم.

دیگه فقط میمونم تا ببینم خدا چی میخواد.از هیچکس انتظاری ندارم،همه ی اونایی که همراهیم میکنن بی نظیرن و من ازشون خیلی خیلی تشکر میکنم.اما خوب مسائلی که تو این هفته برام پیش اومد بهم ثابت کرد که ((این جهان پر از صدای پای مردمی ست که همچنان که تورا می بوسند،در ذهن خود طناب دار تورا میبافند-فروغ فرخزاد-))...ولی خوب آدم نباید یه طرفه با قاضی بره،من دوستای گلی دارم که لحظه ای تنهام نذاشتن و همیشه سعی کردن برام آرامش فراهم کنن.((زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست/تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست-فریدون مشیری-))

به رضا نوشت:رضا من اون کاری رو که بهت گفتم میکنم!!!...دلم برات خیلی خیلی تنگ شده.امیدوارم بتونیم به زودی همدیگه رو ببینیم.واقعا این روزا همش فکر و ذکرم اینه که چی میشه؟وای خدا کنه همه چیز اونطوری که برنامه ریزی کردی و به صلاحه پیش بره.مرسی که اومدی عزیزم.درضمن باید بگم من با اینکه جونم رو هم برای ((حافظ )) میدم،اما بدون که باهامون شوخی کرده.مواظب خودت باش.ببخش که اینبار نتونستم خوب باهات حرف بزنم.دوستت دارم عزیزم.

به آنیتا نوشت:عزیزم امیدوارم پیوند آسمونیت خیلی خیلی مبارک باشه برات.آرزو می کنم بتونین تا آخر عمر به خوبی و خوشی و عشق در کنار هم زندگی کنید،میدونی که چقدر آرزوهای قشنگ دارم برات دارم اما همینجا تمومش میکنم و فقط میگم عزیز دلم مبارک هردوتون باشه.

به آنی نوشت:خدا میدونه چقدر خدا رو شکر کردم عشقم...تو که نمیدونی من پشت اون در چی کشیدم.یه دنیا دوستت دارم.

به ساناز نوشت:مرسی عزیز دلم که به یادمی...کاش کمکی از دستم برات بر بیاد.

به دوستان نوشت:دوستای خوبم درسته اول این آپ نوشتم این متن خواننده نداره ومن واسه دل خودم نوشتم،اما نظرای قشنگتون همیشه برای ما باعث دلگرمی ه و دوستتون دارم.

به خدا می سپارمتون.برامون دعا کنین.

رضا این شعر رو میذارم،چون بی نهایت دوسش دارم و کمی با حال و روزم هماهنگه.امیدوارم فکر نکنی به خاطر اینه که خیلی ناراحتم.من تا تورو دارم غم ندارم.

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند


  

? نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 21:17  توسط تینا  | 
 
 

 

 

سلام دوستای گلم.

امیدوارم حال همتون خوب باشه.ببخشید یه عده اومدید خبر دادید که آپ کردید اما نمیدونم بلاگفا خراب بود یا  سیستم من مشکل داشت حتی وبلاگ خودمون هم نتونستم بیام.از طرفی هم به خاطر شروع شدن کلاس ها،خیلی کمتر میتونم بیام.انشالا میام پیشتون جبران می کنم....یه سری از دوستانم دیگه کلا سر نمیزنن؛ترک یاران کردن...که باز مشکلی نیست.به خاطر اینکه این همه مدت همراهمون بودن ازشون تشکر میکنم.بخاطر اینکه این مدت حتی یه طرفه هم نمیتونم بهشون سر بزنم معذرت خواهی!

درست نمی دونم چی بنویسم...امروز چهاردهمه...ساکن ترین و ثابت ترین چهاردهمی که در طول این یک سال و اندی داشتم،بی اینکه جشنی بگیرم،کسی بدونه،رضا بهم کادو بده،یا حتی اینکه خودم احساس خوبی داشته باشم....کاملا بی هیجان!اما خوب خدا خیلی کمکم می کنه،دارم کم کم کنار میام،هیچوقت به اینکه رضا نیست عادت نمیکنم اما خوب با غم و قصه همه چیز بدتر میشه که بهتر نمیشه.هنوز همون حال و هوا رو دارم ولی حرف های رضا داره بیشتر اثر میکنه...حرفاش هنوز بعد این حدود یه ماه داره آرومم میکنه...دیگه خودم حدس میزنم که اگه تو این موقعیت بود چی می گفت.

دیشب یه کتابخونه بزرگ برای اتاقم آوردم...ست رنگ اتاقم:طوسی و بنفش...آرزوی همیشگیم بود که چنین کتابخونه ای داشته باشم.بعد از 3،4 ساعت که مشغول چیدن کتابا بودم خسته نشستم رو زمین...به این فکر کردم که حالا دیگه اتاقم از همه نظر کامله.چه چیزایی که تو این مدت بهش اضافه و ازش کم شدن...با خودم گفتم رضا کجایی که ببینی اتاقم شبیه اتاق آدم بزرگا شده؟؟؟کجایی ببینی چه کتاب خونه ای دارم؟؟؟کجایی که اصلا ببینی خودم بزرگ شدم؟بگذریم...!

خلاصه اومدم که 15مین ماهگرد عشقمون رو به خودم و رضا تبریک بگم.بگم امیدوارم دیگه هرگز انقدر حقیرانه و تنها نباشه.بگم امیدوارم که چه چیزهایی پیش بیاد...رضا واقعا الان داری چیکار می کنی؟اصلا یادت هست که امروز چه روزیه؟بهت حق میدم یادت نباشه...میدونم اونجا انقدر بهت سخت میگذره که به قول معروف عاشقی از یادت بره،اما ته دلم میخوام که یادت باشه...کاش اگه با هم نیستم حداقل تنها تنها جشن بگیریم...راستی رضا میدونی امروز چیکار کردم...رفتم واسه خودم از همون کادو های مخصوص روز چهاردهم خریدم...کلی هم بعدش به خودم خندیدم.البته چون تو نیستی دیگه نیازی بهش ندارم!

امیدوارم عزیز دلم هرجا که هستی دلت شاد باشه و دوست و هم کلام پیدا کرده باشی تا برات خیلی سخت نگذره،ببین من حالم خیلی خوبه،سعی کردم آپم اگه شاد نیست حداقل نرمال باشه،خوب نوشتم؟...لحظه شماری می کنم برای وقتی که برگردی.

دوستای گلم بازم ممنونتم تو این روزا خوندن نظراتتون برام مایه دلگرمی ه.انشالا توی تمام کارهاتون پیروز و موفق و خوش باشید.

.....واااااااااااای خدایا باورم نمیشه....

به اینجا که رسیدم رضا زنگ زد...همین الان...از پادگان.ماهگرد رو تبریک گفت.خیلی خیلی کوتاه بود،نمیتونست صحبت کنه.....خدایا شکرت.

پی نوشت 1:آپی که نوشتم مربوط به وقتی ه که رضا هنوز زنگ نزده بود و بیخبر بودم،اما دلم نمیاد پاکش کنم.

پی نوشت 2:سحرم ممنون بابت تبریکت عزیزم،لطف کردی که به یادمون بودی.

پی نوشت 3:آنیتا،گلبو،فاطمه و خواهر جون،سحر،بهناز،ساناز،آنی،عسل،تی تی،سمیرا و همه مهربون های دیگه ازتون خیلی ممنونم.دوستتون دارم،بی نهایت.

پی نوشت4:مینی؟؟؟کجایی دختر؟دلم برات تنگه....

پی نوشت 5:رضا عزیزم نمیدونم چطور ازت تشکر کنم،نمیدونم چیکار کردی تا تونستی بهم زنگ بزنی.فقط میدونم بی نهایت به این کارت نیاز داشتم.وااای وقتی صداتو شنیدم زبونم بند اومده بود...هیچوقت اینطور سورپرایزم نکرده بودی رضا...من کادو نمیخوام عزیزم همین که صداتو شنیدم برام بهترین کادوئه.مواظب خودت باش.دوستت دارم.

به تی تی نوشت:تی تی،عزیزم وبلاگت برا من باز نمیشه...کاش بیای اینو بخونی..چیکار کنم؟؟؟

 

Image and video hosting by TinyPic

تقدیم به بهترین رضای دنیا:

 عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم  

بشمارم چند تا ستاره تا ببینمت تو خوابم  

  بیا با من قدم بزن تو کوچه ی درد دلام  

 بشکنه تنهایی من با یه تبسم یه سلام

  پاییز میاد از اشک تو  واسه خودش غم میاره

 بهار پیش رنگ نگات قشنگیش رو کم میاره  

 کی از تو مهربون تره وقتی غریب و بی کسم  

 با شوق عطر تو تازه میشه هر نفسم

  عشق منو پیدا بکن از نامه های گمشده 

شاید بفهمی این دلم از خود چرا بی خود شده  

 عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم  

بشمارم چند تا ستاره  تا ببینمت تو خوابم   

? نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 20:31  توسط تینا  | 
 
 

 

 

 

سلام.

دوستان امیدوارم همتون خوب باشید.یعنی خوب که هستید...امیدوارم سرحال و شاد باشید.نمازو روزه هاتون قبول،انشالا به آرزوهای قشنگتون برسین و کلی ثواب تو این ماه رمضون جمع کرده باشین.عیدتون هم با چند روز تاخیر مبارک.اول مهر رو به دوستان محصل عزیزم تبریک میگم.امیدوارم سال تحصیلی خوب و پرباری داشته باشید.امیدوارم هیچوقت این احساس رو که من دارم تجربه نکنید!خوب از جریانات این مدت می نویسم.قرار بود رضاچهارشنبه، 18 شهریور بره سربازی.که رفت اما صبح که من از خواب بیدارشدم دیدم برگشته،به خاطر شب های احیا بهشون مرخصی دادن.شنبه دوباره رفت اما سر ظهر برگشت و تا پنج شنبه بهشون مرخصی دادن به خاطر ماه رمضون!این شد که ما سربازی رو زیاد جدی نگرفتیم...یه هفته گذشت و من 5 شنبه رفتم تهران.همون شب برای آخرین بار با رضا حرف زدم چون روز بعدش صبح زود باید میرفت ولی فکر نمیکردم بره و دیگه بر نگرده!اما رضا رفت و همون شد!

از اون پنج شنبه تا امروز که پنج شنبه باشه هیچ خبری ازش ندارم.دیروز از تهران برگشتم.بدون رضا این یه هفته توی تهران برام سخت بود اما غیر قابل تحمل نبود.دیروز برگشتم رشت...اینجا خیلی سخت میگذره.عجیبه اما تو رشت انگار تنها ترم.تو اطاقم دیگه آرامش ندارم(انگار رضا همیشه اینجا بوده)...تو خیابون می رم همش تو فکرم(انگار همیشه با هم از این خیابونا رد می شدیم)...خلاصه هرچی میخورم،می پوشم،می بینم به یادش میوفتم.هر روز به گوشیش زنگ میزنم،اس ام اس هاشو میخونم،آپهای قدیمی رو میخونم...اوایل هر شب به گوشی خاموشش اس ام اس میدادم،بعد دیدم فایده نداره.یادم میاد که رضا اواخر میگفت بهتره دیگه هر شب قبل از خواب حرف نزنیم و من چقدر از این حرفاش ناراحت میشدم و با اصرار تا شب آخر این روال ادامه پیدا کرد....حالا میبینم انگار راست میگفت...اینجوری خیلی سخت می گذره.اما با اینحال پشیمون نیستم..حداقل تا وقتی که با هم بودیم خوب استفاده کردیم.البته من همیشه سعی میکنم سر قول هایی که به رضا دادم بمونم...اینکه درسامو خوب و با دقت بخونم و شیطونی نکنم و غصه نخورمو و...تو این یه هفته سعی کردم آروم باشم اما راستش امروز روز خوبی نبود.چون انتظار داشتم رضا بیاد،فکر میکردم برای پنج شنبه و جمعه بفرستنش و حالا بعد از یه روز خسته کننده،انتظار،از همیشه نا امیدترم...وضعم شده همین...پنج شنبه میاد؟ده روز که بشه میاد؟بعد دو هفته میاد؟نیم ماه که بشه میاد؟بعد بیست روز؟یک ماه؟اولین تعطیلی؟...یا اینکه اصلا دو ماه آموزشی شو نمیاد؟

کاش فقط یه تاریخ داشتم که بهم نشون میاد رضا کی بر میگرده...کاش میدونستم.این انتظار از همه چیز بدتره...در هر صورت از شنبه درس ها بطور جدی شروع میشه و باید حسابی خودمو مشغول درسم کنم...(حالا یه طوری میشه دیگه)

اینه که باید ببخشید اگه یه مدت بهتون سر نمیزنم یا آپ نمیکنم.کمترین میام نت،یا شاید اصلا نیام.فعلا درسم برام خیلی مهمه.از همه دوست های نازنینم که تو این مدت تنهام نذاشتم بی نهایت ممنونم.

.دوستتون دارم.

1.خطاب به رضا:رضا؟؟؟کجا دنبالت بگردم؟دلم برات تنگ شده بیا دیگه...همه حرفات دونه دونه تو سرم تکرار میشه...صدات و فکرت وتکه کلام هات و ناز و نوازش هات با صدای خودت تو سرم میچرخن.حالا میدونم کی میگی:دوستت دارم،کی میگی:قربونت برم،کی میگی:اووووووووووم،کی میگی:اره؟؟؟،کی میگی:بمیرم الهی(خدا نکنه)کی میگی:تینا؟؟...عین دیوونه همیشه حرفاتو واسه خودم میزنم...زود بیا...دوستت دارم.

2. خطاب به آنیتا(ن) :آنی،خواهرم،نازنینم...نمیدونم چطور باید بخاطر این همه لطف ممنونت باشم.خواهری رو در حقم تموم کردی...از احوال پرسی های دقیقه به دقیقه ت ممنونم. درک میکنم که چقدر سخته که یه نفری سعی میکنی جای رضا رو هم با حرفاتی قشنگت برام پر کنی...دوستت دارم..

۳.خطاب به سحر:عزیزم میدونم که چقدر تماس برقرار کردن برات سخت بوده و میدونم که مسیج هات نمی رسید.ممنونم که به یادم بودی عزیزم....دوستت دارم.

4.. خطاب به آنیتا و ادی:دخترخاله ماه م،دوستت دارم،مرسی که انقدر باهامی و هوامو داری،ایشالا بتونم برات جبران کنم عسیسم...ادی جون شما هم مرسی!!!...دوستت دارم.

5. خطاب به راحل:گفتنی ها رو به خودت گفتم عزیزم ممنونم که حالمو می پرسی و به یادمی....دوستت دارم.

6.خطاب به طرفداران ابی (خواننده) :فردا شب (یعنی جمعه) ساعت22:30 مستند زندگی ابی از شبکه ی BBC PERSIA پخش خواهد شد،از دست ندید !

.خطاب به دوستان:ببخشید که بازم متن شکلک نداره،از همگی ممنونم که اومدید...دوستتون دارم.مواظب خودتون باشین.

 روزهاتون رویایی،شب هاتون نیلوفری.

? نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 1:5  توسط تینا  | 
 
 

 

جاده عشق

 

بازم سلام

 

از همه دوستای گلم که با نظرات گرمشون

 

به دل تینا و من گرمی می بخشن واقعا ممنونم

 

امروز ماهگرد منو تیناست.چهاردهم این ماه

 

منو تینا چهاردهمین ماه عشقمون رو جشن میگیریم.

 

باید در این سوپر چهاردهم از همه دوستای خوبمون

 

که مارو تنها نگذاشتن و در تک تک لحظات این

 

عشق تینا و منو همراهی کردن تشکر کنم.

 

. از همین دوستای گلمون یه درخواست دارم

 

درخواست چی؟الان می گم.

 

من و تینا پریروز همدیگرو دیدیم.خدا خیلی بهمون

 

کمک کرد تا برخلاف بار قبل همه چی به موقع

 

جور بشه و من بتونم چند ساعتی پیش تینا باشم.

 

البته یه دوست مهربون به اسم انیتا خانم که همون

 

دختر خاله تینا جون هستن هم خیلی بهمون کمک کردن.

 

بدون کمک ایشون امکان ملاقات وجود نداشت که از

 

همین جا رسما بازم تشکر می کنم.خوب بریم سر

 

باقی ماجرا.بله عرض میکردم خدمتتون که منو تینا جون

 

همو ملاقات کردیم.ملاقاتی که هم خیلی شیرین

 

و هم کمی تلخ بود.

 

چون منو تینا برای وداع چند ماهه باهم اماده میشدیم.

 

راستش شاید این اخرین آپ من تا چند ماه دیگه باشه.

 

حداقل 2-3 ماه شاید نتونم پیش شما بیام.از همتون

 

می خوام که در نبود من تینامو تنها  نگذارید.

 

من عازم یه سفر کوچولو هستم.سفری که

 

شاید خیلی سخت باشه اما سخت ترین چیزش

 

نگرانی واسه تیناست.منو تینا هر شب موقع

 

خواب باهم حرف میزنیم.الان بیش از یکسال

 

که اینکارو می کنیم.اما توی این چند ماه شاید فقط

 

بتونم چند بار صداشو بشنوم.اسم این سفر سربازیه!

 

 

بله دوستان گلم.من تا چند روز دیگه باید برم.

 

راه رفتنی رو باید رفت.بجای من ایشالا تینا جون

 

چراغ این خونه عشقو روشن نگه میداره و در نبود

 

من وبلاگو بروز می کنه.امیدوارم بتونم خیلی زود

 

پیشتون برگردم.همتون رو دوس دارم و به یاد همه شما

 

هستم.تینامو تنها نگذارید...

 

برای تینا گلم هم مینویسم.مینویسم

 

که چقدر از همین الان که نرفتم دلتنگشم اما تنها

 

یک چیز میتونه بهمون روحیه و امید بده.اون هم

 

فکر کردن به هدف و آرزوهامونه.اینجوری بهتر میشه

 

از بی خبری و دلتنگی عبور کرد و به رویاهامون برسیم.

 

در سفر عشق خطر باید کرد...برای ساختن اینده ای

 

بهتر باید این دوریها رو تحمل کرد.ایشالا زود تموم میشه

 

 و  قسمت شیرین زندگی نصیبمون میشه.ایشالا

 

 

به امید اون روز...

 

 مسافر عشق

 

 عشق من در سفر عشق خطر بايد کرد


سينه را بر سر مقصود سپر بايد کرد


از شبو ظلمتو از ظلم نبايد ترسيد


تا به خورشيد فقط ذکر سحر بايد کرد


به وصال دل از اين راه خبر بايد داد


و جهان را هم از هين راز خبر بايد کرد


تيغه ي درد اگر از رگ و جان داشت گذر


عاقبت از لبه ي تيغ گذر بايد کرد


عشق من در سفر عشق خطر بايد کرد


موج در موج اگر شاهد دريا با شي


قطره قطره به دل دوست اثر بايد کرد


از سفر جز هنر عشق نبايد اموخت


از دل خود به دل دوست سفر بايد کرد


عشق من در سفر عشق خطر بايد کرد


يار من چرخ به دلخواه نخواهد چرخيد


تا بداني به چه تدبير هنر بايد کرد


فتح اين قله ي ازاد به اساني نيست


عشق من در سفر عشق خطر بايد کرد...

 

 

دوست دارم تینای خوبم...

 

? نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 16:10  توسط رضا  | 
 
 
 

 فرشته من

 

 

می خواهم بنویسم.بنویسم از تک تک لحظه های تنهاییم

 

.از لحظه های بی تو بودن.آری براستی که چه دل تنهایی داشتم.

 

 من زخم خورده بودم با خود می پنداشتم که دل سپردن اشتباه است.

 

هیچ محرمی نیست و هیچ اطمینانی به هیچ کس نداشتم

 

 تا حتی برای لحظه ای قلبم را به او بسپارم..

 

ناگهان دنیا زیر و رو شد...

 

معجزه ای در قلب من شکل گرفت.معجزه ای به نام تینا.

 

انگار که دلم به گرمی می تپید.با آمدن تو غبارهای شک و

 

 تردید را از دل پاک کردم.تو چه پاک و قابل احترام بودی.

 

با تو دنیای من شیرین و شیرین تر شده بود.

 

هر روز به عشق تو به دنیای مجازی پر می کشیدم

 

 تا مشکلات و تنهایی ام را با لذت همصحبتی با تو فراموش کنم.

 

.چه شاد و مهربان بودی فرشته ی من.

 

درست است.تو فرشته بودی و من قدر شناس تو نبودم.

 

احساسم می گفت که تو مقدس هستی.اونقدر پاک و ساده بودی

 

که دل خفته من به احترامت برخواست.براستی که تو فرشته نجاتم بودی،

 

فرشته ای که از همان روز اول احساس کردم سالهاست میشناسمش

 

 و دوستش دارم.

 

نمی دانم حکمت و تقدیر چیست.اطراف من و تو پر بود از ادمهای گوناگون

 

 اما چرا هنگامی که تو را یافتم حس کردم با دیگران متفاوتی با اینکه

 

 هیچ چیز از تو نمی دانستم. بعد از یکسال و اندی باز هم برای

 

 صدمین بار اعتراف می کنم که احساسم اشتباه نبود تو پاک و

 

 مقدسی.انقدر که در تصور من نمی گنجید...

 

 ابتدا احساسم را به دلایل واهی سرکوب کردم

 

بعدها فهمیدم که این احساس یک طرفه نبوده تو هم مرا

 

دوست داشتی و من با بی خبری ام و سرکوب این احساس

 

 چه جفاهایی که به تو نکردم.خوب میدانم که با تو چه کردم

 

تو که برایم پاک و مقدس بودی را چگونه شکستم.تو اینقدر

 

مهربان و پاکی که حتی اجازه نمی دهی اندکی از آزار ها و

 

جفاهایی که من مسبب ان بودم را بازگو کنم.ولی دل من هرگز

 

محبت های تورا فراموش نکرده و نخواهد کرد.این را بدان

 

که تک تک رفتار های امروز من بخاطر درس وفاداریست

 

که تو بهم اموختی.من با تو چه خوشبختم.

 

.تینای من...از اینکه در تک تک لحظاتم مرا به حال خود

 

 رها نکردی ممنونم.همیشه ملکه قلب من باش فرشته کوچولو...

 

دوستای گلم آپ امروزمون هیچ مناسبتی نداره جز اینکه

 

تنها خواستم با چند کلمه حرفهای دلم را بازگو کنم.

 

همیشه دوستت دارمو خواهم داشت...

 

? نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 0:32  توسط رضا  | 
 
 

 

 

دوستای خوبم سلام.

اول از همه امیدوارم تک تک تون وقتی این آپ رو میخونیدخوب و سرحال باشید.یه معذرت خواهی بهتون بده کاریم.ببخشید این مدت سر من خیلی شلوغ بود،تمام کارها افتاد به گردن رضا.واسه همین فرصت نکردیم به همتون سر بزنیم،از آپ هاتون عقب موندیم و از همه بدتر اینکه یک ماهه آپ نکردیم.ببخشید که منتظرتون گذاشتیم.

یک ماه خیلی پر فراز و نشیب و میشه گفت سخت رو پشت سر گذاشتیم،که خدا رو شکر حالا کمی به آرامش رسیدیم.تو ماهی که گذشت من به خاطر مهمونای خیلی عزیز راه دورمون فرصت نمی کردم مثل همیشه با رضا حرف بزنم و درددل کنیم...الهی بمیرم اکثرا" شبها قبل از خواب حرف میزدیم،که اونم از 5 دقیقه که می گذشت من از شدت خستگی خوابم می برد.رضا عزیزم همینجا ازت تشکر میکنم...تحملت توی این ماه فوق العاده بود و بیشتر از قبل ازم پشتیبانی کردی.خیلی ممنونم.میگم...من واقعا تو رو نداشتم چیکار می کردم؟؟؟

یه سری برنامه ها پیش اومد که در نهایت عملی نشد و روحیه جفتمون خیلی خراب بود.قرار بود 5 شنبه ی هفته ی پیش با هم باشیم اما 7و8 ساعت قبل از ملاقاتمون همه چیز کاملا به هم خورد که داستانش خیلی طولانیه و متاسفانه اصلا توان دوباره گفتنشو ندارم.فقط بگم خیلی سخت بود.درسته کمتر از یک ماه قبل پیش هم بودیم اما هم دلبسته بودیم که همدیگه رو میبینیم و به هم خوردن برنامه خیلی سخت بود،هم اینکه هر قدر می گذره دوری سخت تر میشه...رضا راست میگه...انگار من در این زمینه صبرم رو از دست دادم.خوب از این حرفا بگذریم...

یک سال و یک ماااااااااااااااااه...میدونین چقدره؟یعنی 13 مااااااااه...یعنی 6 تا 30 روز و 9 تا 31 روز...خالا پیچیده ترش نکنیم،برگردیم سر همون یک سال و یک ماه.بله...امروز چهاردهم مرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و هشته و 13مین ماهگرد عشقمون رو عاشقونه به رضای گلم تبریک میگم...عزیزم امیدوارم همونطور که خودت  گفتی پنجاه سال و یک ماهگی عشقمون رو جشن بگیریم و عشقمون همیشه پر ثمر و مستمر باشه...بابت هدیه ی همیشگی هم مرسی عزیزم...کاش خدا توان این رو بهم میداد که از نعمت هایی که بهم داده تشکر کنم.

خوب بریم سراغ یه سری تی تی نوشت به دوستان:

1.تی تی نوشت به داداشی:داداش گلم دیدم که دفعه ی پیش به وبلاگ سر زدی و کلی نظر سازنده و قابل احترام دادی،بازم اگه وقت کنی و بیای خیلی خوشحال می شیم.اما در مورد نکات که امر کردی باید با هم بیشتر صحبت کنیم.

2.تی تی نوشت به خانوم آسمونی:عزیز دلم نمیدونم اینو میخونی یا نه چرا از بلاگفا رفتی...اما در هر صورت اومدم پیشت نتونستم نظر بدم...خیلی سخت بود،کیت های مغزیم سوخت.

3.تی تی نوشت به نازی و میلاد:واااااااای نازی کشتی منووووو...عزیزم فکر نکن ما بی وفا شدیم.به خدا این وبلاگت برا من باز نمیشه اصلا.وگرنه ما همیشه به یاد دوستای گلمون هستیم.نوشتم که فکر نکنی فراموشت کردیم نازی گلم.

4.تی تی نوشت به سانازی:دوست گلم،سانازم،نمی دونم چی بگم،فقط از ته دل دوستت دارم و از خدا میخوام که خودش گره گشایی کنه...

5.تی تی نوشت به خواهری،خواهر شوهری،دوست جونی و همه چی:برات خیلی خوشحالم عسیس دلم،اگه راهم نزدیک تر بود خودم برای عروسیت خدمتت می رسیدم خواهر خوشگلم.امیدوارم یکی از خوشبخت ترین های روی زمین بشی.

دوستتون داریم دوستای گل،مرسی که همراهی مون می کنید.خدا میدونه با اضافه شدن تعداد نظرات شما دوستای خوبمون چقدر خوشحال میشیم.

 

 

رضای خوبم سینزدهمین ماهگرد عشقمون رو باز هم بهت تبریک میگم مهربونم:

 

 

منو با یه بوسه ببر تا ستاره
بمون و یه لحظه نگام کن دوباره
تو چشمای نازت یه دنیا امیده
منو با یه بوسه ببر تا سپیده

تو بودی که عشقو به قلبم سپردی
منو تا به جشن شب و آینه بردی
تو که باشی دنیا قشنگه همیشه
دیگه حتی پرواز برام ساده میشه

منو با یه بوسه ببر تا ستاره
يك شب زير بارون صدام كن دوباره
بذار جون بگیرم از حرم نفسهات
طلوعی به پا کن با آتیش دستات

هنوز عطر موهات توی کوچه* مونده
نگاهت منو تا به ابرها رسونده
تو همزاد نوری، یه نور مقدس
به تو دل سپردن چه آسون و سادست

کمک کن که از عشق ترانه بسازم
هزار بار دیگه به تو دل ببازم
غمت رو به دست فراموشی بسپر
بگو نازنینم که خوابی یا بیدار

 

(*:بالای کلمه ی کوچه داخل شعر ستاره زدم،درست این واژه توی نسخه ی اصلی ((خونه)) ست،اما من عوضش کردم نوشتم کوچه.چون دفعه ی پیش من و رضا توی یه کوچه ی خاص خاطرات خیلی خوبی داشتیم که هنوز وقتی ازش رد میشم احساس میکنم رضا اونجاست.)

? نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 1:23  توسط تینا  | 
 
 

I Love You

 

Copyright © 2008. All rights reserved. Contact:
Navid Designed by Mpesarak.Co.Cc